|
|
تابوت آتشين
"استاد خليلالله خليلي" من بيوطن كه دور ز آغوش مادرم،
بنشسته ام بر آتش و در خون شناورم
برگم كه تندباد فگنده به هر برم
گردم كه حادثات نشانده به هر درم
خورشيد نيزهدار فلك ميبرد فرود
هر صبحدم به ديده تر نيش خنجرم
از هر ستاره برق غضب ميجهد برون
چون شامگاه چشم بيفتد بر اخترم
درياي بيكرانه خون است موج زن
گلگون شفق كه شام نمايد برابرم
اين كره رمادي سرگشته سياه
آيد به زير پاي، چو سوزنده مجمرم
ني خاك جاي ميدهدم، ني فلك پناه
ني مرگ ميكشد ز كَرَم تنگ در برم
خاكي كه پروريده مرا، دوستان! كجاست؟
من خاك ديگران چه كنم؟ خاك بر سرم
تيري است آتشين كه به هر نيزه شعاع
از تركش كمانور خورشيد ميخورم
زين كهكشان مار تنِ صد هزار چشم
هر شب هزار نيش خورَد زار پيكرم
اين كاخهاي سر زده بر سقف آسمان
كفر است اگر به خاكِ درِ دوست بشمرم
امواج هدسنم نبرد دل زكف كه من
ديوانه نوازش درياي ديگرم
نيلاب من كجاست كه هر روز ميگذشت
غوغاكنان ز پيش، چو سيمينه اژدرم
تاريك گشت يكسره ايام زندگي
گر كس ز روز حرف زند نيست باورم
ناآشناست هرچه ازاين پرده بشنوم
بيگانه است هركه در اين صحنه بنگرم
دل همدمي نديد به درد آشنا كه من
در پيش وي نشسته گريبان خود درم
اين عصر، معبد زر و سيم است، ليك من
ني طالب زرم كه طلبكار بوذرم
شد روزها كه نيست نوازشگر ضمير
گلبانگ آسماني الله اكبرم
من راست مينگارم و اين چپ نگارها
خواهند آشنا به حروف مزوّرم
بر آشيان مرغ دلم چنگ زد عقاب
اينك به خون و اشك شده سرخ پرپرم
ديگر مرا ز جام طرب بينياز كرد
زهري كه روزگار فگنده به ساغرم
هر لحظه زهر ميخورم و زندهام هنوز
زين تنگنا به كوي عدم ره چه سان برم؟
فرخنده مادرم چو ز دنيا كشيد رخت،
بسپرد با غرور به دامان كشورم
كشور مرا به سينه تنگش گرفت گرم
پرورد آنچنان كه نپرورد مادرم
لبخند آفتابش، جان داد بر تنم
ابر گهر نثارش شد سايه بر سرم
با عشق بر فروخت نهانخانه دلم
با اشك شست گردِ غم از ديده ترم
از پرتو اميد، جلا داد خاطرم
وز صيغه خداي، برآراست گوهرم
جز نقش سربلندي و آزادي و وفا
با هيچ حرف هرزه نيالود دفترم
ياران! كجاست كشور زيباي من؟ دريغ
كاين نيمه جان به پاي گراميش بسپرم
چون كشته شمع، سر به رواقش فرو نهم
چون پر شكسته مرغ، به بامش فراپرم
عصر مفاسد است، كجا رخت خود شكم؟
دور مظالم است، كجا بار خود برم؟
ديروز بود چشم من و خاك كوي دوست
امروز اسير قاصد و بال كبوترم
جان ميدهم به مژده اگر آورد نسيم
مشتي غبار از سر بالين مادرم
فرخنده طالعي كه صبا دستههاي خار
آرد به من ز خاك شهيدان كشورم
كآن را نهم به جاي مژه روي چشم خويش
يا بر فراز سر چو گرانمايه گوهرم
پيري رسيد و جاي گهر ميچكد كنون
خونابه سرشك ز كلك سخنورم
يك داغ به نگشته، فلك آزمون كند
هر دم به رنگ ديگر و با داغ ديگرم
جاي عنان، نهاد به دستم عصا، دريغ
تا من عصا زنان سفر مرگ بسپرم
تابوت آتشين شده در چشم من جهان
از هر جهت گرفته سراپا در اخگرم
گر مرده ام، تپيدن بيجا براي چيست؟
ور زنده ام، چگونه به تابوت اندرم؟
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|