
آقاي داكتر اكرم عثمان با داستان ها و مقالات ادبي كه داشته اند، بيشتر به عنوان يك شخصيت ادبي و فرهنگي در افغانستان شناخته مي شوند. البته ايشان تحصيلات عالي خود را در رشته ي حقوق سياسي به پايان رسانده اند و تأليفاتي نيز در همين زمينه دارند و از همين رو مدت هاست كه علاوه بر داستان هاي بلند و كوتاهي كه نوشته اند و يا در دست نوشتن دارند، پيرامون اوضاع سياسي-اجتماعي كشور نيز قلم مي زنند.
مزيد براين، آقاي عثمان در داستان هاي خود نيز همواره كوشيده اند، اوضاع اجتماعي و سياسي و فرهنگي كشور را بازتاب دهند، چنا نكه زمان كوچه ي ما و اخيراً هم رمان بازوي بريده نيز نمونه هايي اند از داستان هايي كه وقايع مهم تاريخ معاصر كشور در آن ها اقبال بازتاب يافته اند.
ويژگي ديگري كه آقاي اكرم عثمان دارند، بيان و ابزار صريح و رك نظرات شان مي باشد. با توجه به همين ويژگي است كه امروز به يكي از منتقدان اصلي سياست هاي دولت و بعضاً نظام فعلي حاكم در افغانستان مبدل گرديده اند. مسلماً انتقادات ايشان، مبتني بر ديدگاه هاي خاص سياسي و انديشه اي ايشان و براساس مطالعاتي است كه در حوزه ي تاريخ سياسي و اجتماعي افغانستان دارند.
آقاي اكرم عثمان مدتي پيش ايشان سفري خصوصي به تورنتو داشتند كه ما نيز فرصت را مغتنم شمرده، در يك شب خزاني كه هوا تازه رو به سردي گراييده بود، گفت و شنودي را با ايشان ترتيب داديم كه اينك بخش نخست آن كه راجع به وضعيت جاري كشور مي باشد، تقديم خوانندگان محترم مي گردد. (آشيان)
آشيان: خوشحاليم از اين كه به اتفاق همكارعزيز و فرهيخته ام- آقاي غني هما- و مهمان عزيز ديگر ما آقاي فضل در خدمت شما هستيم. نخست از همكاري هاي هميشگي و الطاف بيكران شما نسبت به آشيان ابرازاسپاس مي كنم.اين دومين باري است كه افتخار داريم در نشستي صميمانه در خدمت شما باشيم. بار اول در سال 2003 بود؛ زماني كه براي اولين بار به شهر تورنتو تشرف آورده بوديد. مصاحبه ي قبلي چون اولين مصاحبه ي شما بود با آشيان و هم زمان بود با آغاز همكاري هاي قلمي شما با اين نشريه، بيشتر حول و حوش زندگي و كارنامه هاي ادبي و فرهنگي شما بود. ولي اين بار مي خواهيم اين گفت و گو در دو بخش عمده باشد. يكي مسائل جاري وطن وديگري مسائل ادبي و مخصوصاً ادبيات داستاني كه دوست عزيزم آقاي هما عهده دار بخش اخير خواهند بود.
با اجازه ي شما، بحث را اين گونه آغاز مي كنيم كه افغانستان در حال حاضر علي رغم چندين سال كه از خاتمه ي سلطه ي طالبان مي گذرد و به رغم كمك هاي هنگفت خارجي و حضور نيروهاي بين المللي، هنوز هم از ناحيه ي كمبود و يا نبود امنيت رنج مي برد. در ظاهر ما مراحل عمده ي گذار به دموكراسي را از جمله تدوين قانون اساسي، برپايي انتخابات مجالس ولايتي و مجلس شوراي ملي و هم چنين انتخابات رياست جمهوري را پشت سر گذاشته ايم؛ با اين هم نه مردم راضي هستند و نه امنيت آن طوري كه بايد و شايد، برقرار شده است. طبيعتاً اين مسأله براي همه ي افغان ها كه مدت هاست از جنگ و بي امنيتي رنج مي برند، مايه ي نگراني و تشويش است كه كشتي شكسته و توفان زده ي افغانستان بالاخره چه زماني به ساحل نجات لنگر خواهد انداخت. سئوال من از جناب شما اين است كه شما دليل عمده و ريشه ي اصلي مشكلات امنيتي كشور را در چه مي دانيد و چه راه حلي براي برون رفت از اين معضله پيشنهاد مي كنيد؟
اكرم عثمان: با سپاس فراوان از حسن سلوك شما دو بزرگوار و هم چنين تشكر از برادر به جان برابرم ضيا جان (فضل)، خدمت شما عرض بكنم كه مسأله ي ثبات، امنيت و مسأله ي استبداد در طول تاريخ ما بسيار مشخص، ريشه دار و تاريخيت يافته بوده است. اين سه عنصر در واقع تشكيل دهنده ي تاريخ افغانستان بوده اند. البته بايد گفت كه دراساس تاريخ افغانستان يك تاريخ پارادوكسل است. به اين معني كه دو عنصر بسيار مهم يكي «استبداد تاريخي» كه عقلا آن را استبداد شرقي نام نهاده اند و ديگرش «امنيت» در ظاهر هم ديگر را نفي مي كنند و متناقض هم ديگرند. اما وضع افغانستان استثنائاً ترتيبي واقع شده است كه اين دو عنصر لازم و ملزوم يكي ديگر هستند. (به عنبارت ديگر) امنيت بدون اعمال يك درجه ي معين «شدت عمل»، هيچ وقت در افغانستان مقدور نبوده است؛ يك مثال تاريخي بزنيم. تيمور لنگ يا تيمورجهان گشا سه هزار جلاد استخدام كرده بود، به خاطري كه يقين داشت بدون برقراري امنيت و بدون كنترول كاروان را ه ها و آبادي نشين ها، حكومت و امنيت اجتماعي پا گرفته نمي تواند. و سه هزار جلاد كه در اختيار تيمور بود درواقع وسيله ي ارعاب والي هاي تيمور شمرده مي شد و تيمور به تمام عمال امپراطوري اش هشدار داده بود كه اگر يك نفر دزد يا قطاع الطريق در منطقه ي شما پيدا شود و مردم از او شاكي باشند، من سر تو(والي) را خواهم بريد! حكام و والي ها از ترس جان حد اكثر تلاش را مي كردند كه در حوزه ي حكمراوايي شان، دزدي و غارتگري پيدا نشود. اين طور نبود كه تيمور نمي فهميد- بلكه تيمور با تمام جبار بودنش ملتفت بود كه حكمروايي و سلطنت كردن، بدون ايجاد رعب و ترس ممكن نيست. باري كه به هرات رسيد و قتل و قتال ها كرد و كله منار ها ساخت، ريش سفيدان هرات به او رجوع كردند كه يا امپراطور! يا امير! اگر خدا باشي به بنده ضرورت داري و اگرپيامبر باشي به امت و اگر پادشاه باشي به رعيت. بس كن اين قتل و قتال را. تيمور گفت كه اي برادرها يا رعايا! من نه خدا و نه پيامبر هستم و نه پادشاه بلكه من قهر خدا هستم. و اگر قهر خدا بر شما نازل شده باشد من شلاقي هستم كه به امر پروردگار شما را بايد به راه راست هدايت كنم. پس از نظر انديشه اي و اعتقادي، تيمور كه خود را قهر خدا مي دانست در واقع نايب خدا هم مي دانست. يعني از نظر تئوري حاكميت، معتقد بود كه وحي خدا حامي و جانب داراوست و از اين رو خود را ذي حق مي دانست. به همين دليل چنان كه معمول است تيمور جهاني را آباد كرد و فقط سمرقند را آباد كرد.
اتفاقاًمن در سفر هايي كه در آن گرد و نواح داشتم، به قبر تيمور هم رسيدم وديدم كه سمرقندي ها سخت حرمت مي گذاشتند به تيمور. در آنجا قبر تيمور به «گور امير» معروف است. تيمور وصيت كرده بود كه او را در پاي مزار پيرش به خاك بسپارند. پس تيمور هم يك آدم معتقد بود و هم يك آدم با اراده و هوشيار و در ضمن دانشمند علوم اسلامي بود. وقتي به شيراز رسيد، خواجه حافظ را هم احضار كرده گفته بود كه مي گويند توحافظ قرآني؟ گفته بود بله. تيمور گفته بود من قرآن را از بر ياد دارم اما از آخر به طرف سر (قهقرايي) كه تو بلند نيستي. حافظ پذيرفته بود كه اين توانايي را ندارد. تيمور هم چنين چند بيت از حافظ را خوانده بود كه از اين ها بوي كفر و الحاد مي آيد. حضرت حافظ گفته بود كه من مي دانم كه توآدم دانشمند هستي؛ اما اين ها ظاهر اشعار من است و شعرهاي من باطن هم دارد. خلاصه اين مطالب را براي اين عرض كردم كه امنيت به شرط استقرار حكومت استبدادي، و نا امني و بيداد به شرط اضمحلال حكومت استبدادي و تأمين امنيت دوباره به شرط استبداد مضاعف، يك فرمول است براي شناخت تاريخ قديم ما. محتواي اين فرمول را تيمور لنگ بسيار بهتر مي فهميد. البته وقتي كه بها مي دهيم به استبداد تاريخيت يافته و ريشه دار و استبداد نهادينه شده، اين بدين معنا نيست كه آدم براي استبداد، مشروعيت دست و پاكند. استبداد، استبداد است. امرا از قديم ( از سه هزار سال به اين طرف) حد اكثر استبداد را بر مردم، اعمال كرده اند؛ اما اگر اينها امنيت يا خدمات ايجابي يك سلطنت را انجام نمي دادند، باالطبع سلطنت سقوط مي كرد. پس تاريخ افغانستان تا دهه ي سوم يا چهارم قرن نوزدهم، يك تاريخ پارادوكسل است؛ يعني پاردوكس بين امنيت و استبداد، ضامن بقاي حكومت ها بوده است. اين وضعيت از نظر فكري و فلسفي تا دوران نهضت مشروطه ي اول دوام مي كند. البته از حمد و ثناي سلاطين يا ذكراعمال ناشايست آنها مي گذريم به خاطر اطاله ي كلام. فقط در مشروطه ي اول است كه تعدادي از روشنفكران به اين صرافت مي رسند كه قدرت مبتني بر حاكميت الهي را زير سئوال ببرند واينها مي خواهند كه قدرت نا محدود سلاطين و امراي وقت بايد تحديد و مشروط شود به قانون. كلمه ي قانون كه در تاريخ و در سرشت مملكت ما نبوده است، براي بار اول توسط همان بزرگواران، مطرح مي شود و اتفاقاً از تمام ملل و نحل ساكن در افغانستان به شمول هندوها، در اين نهضت شريك بودند. اين نهضت بسيار قدسيت داشت و مي توانست فراگير شود اگر آن را به بي راهه نمي لغزاندند. به همه حال يكي از شگرد هاي مهم تاريخ افغانستان ظهور مشروطيت بود. اين مشروطيت لنگان لنگان به حيات خود گاهي ادامه داده و گاهي ادامه نداده است. يعني چه؟ براي اين كه ما پيروزي ها و خوشبختي هاي كوتاه مدت داشته ايم و بدبختي ها و شكست هاي درازمدت. البته از موضع روشنفكري عرض مي كنم. بنا براين تاريخ ما بار اول در زمان مشروطيت اول، مشروطيت دوم كه دوران اماني هست و مشروطيت سوم را مي شود دوره ي پس از دموكراسي سال 1343 ناميد؛ البته با قيد احتياط. پس تاريخ موجود افغانستان را اگر خلاصه بكنيم كه به فكر قاصر من در همان پارادوكس هايي كه بدان اشاره كردم ريشه دارد.
در قرن نوزدهم دو ابر قدرت جهاني – قدرت تزاري روس و امپراطوري انگليس- بالاخره بعد از كشاكش هاي فراوان، سر زمين هاي دم راه شان را فتح كردند. انگليس ها، براي حفاظت از هندوستان به يك خط فاصل با روسيه ي تزاري، نياز داشتند. و روسيه ي تزاري هم كه آسياي ميانه را فتح كرده بود و خود را به سرحدات افغانستان رسانده بود، مي خواست كه خود را به وصيت پتر كبير به هند برساند و يا به اصطلاح به آب هاي گرم. همين تنازع و كشاكش بين دو قدرت جهاني باعث شد تا سرانجام ازسال 1868 تا 1872 براي مدت چهار سال مصالحه بكنند. طرفين افغانستان را به عنوان يك كشور حد فاصل قبول مي كنند و افغانستان درواقع سپر بلا يا وجه المصالحه ي همين دو ابر قدرت قرار مي گيرد. پس از نظر سياسي افغانستان موجود مولود تفاهم و مصالحه ي دو ابر قدرت بوده است و وضع جئوپولتيك افغانستان تا سپتامبر 2001 به همين شكل دوام پيدا مي كند ولي رويداد 2001 وضعيت جئوپولتيك جديدي به افغانستان مي بخشد و با مشاركت كثيري از كشور هاي مختلف جهان، ايالات متحده ي امريكا سربالا مي كند و حتي وضع موجود را تلويحاً بعضي از رقباي امريكا و حتي روسيه هم صحه مي گذارد. پس افغانستان حاضر، افغانستاني نيست كه در قرن نوزده بود. افغانستان امروز علي رغم اين كه از طرف سازمان ملل و شوراي امنيت مشروعيت يافته، اما مسائل خود را دارد. دموكراسي كه امريكا و انگليس و اقمارشان از آن در افغانستان دم مي زنند، يك دموكراسي پوشالي است. افغانستان يك كشور مينياتوري است كه ظواهر يك متن باز را دارد نه بواطن يك متن بازرا. پس اگر ما با چشم ظواهر به افغانستان نگاه بكنيم، خوب، در آنجا يك دموكراسي به چشم مي خورد، انتخابات به چشم مي خورد ازاقشار مختلف و گروه هاي مختلف آدم هايي هستند اما در مثلثي كه مركب است از قاچاقبر و جنگ سالار و اراكين عمده ي دولت. اين حكومت يا نظام مبتني بر يك نظام مشاركتي است، يك نظام مصلحتي كه از نظر خصلت با دموكراسي برخورد ابزاري دارد نه يك برخورد واقعي. و مردم هم در اين نظام مشاركت سمبوليك دارند نه مشاركت واقعي. به همين سبب مردم بي اعتماد است، و امريكايي ها -به فكر من- هنوز شناخت دقيق نسبت به افغانستان ندارند. اينها خواسته اند با زور خود مشروعيت را در افغانستان تأمين بكنند از طريق سازمان ملل، از طريق كنفرانس بن، از طريق مشاركت دادن سمبوليك بعضي از كشورها كه مدعي حمايت از افغانستان هستند. اما در اصل آن چه را كه مردم ضرورت دارند، امريكايي ها از آن راه نيامده اند. متأسفانه كنفرانس بن و كنفرانس هاي بعدي، كنفرانس هاي مصلحتي بود كه امريكايي ها و غربي ها خواستند كه هر آن كه قدرت مند است در افغانستان، هر آن كه زور بازو و زور پول دارد، اردوي شخصي و زندان شخصي دارد، از همان ها حكومت را بسازد وآقاي كرزي هم كه يكي از همان ها بود. مدت زماني عضويت حزب صبغت الله مجددي را داشت و حالا خوب رياست جمهوري بالنسبه مشروع دارد و مي گويد از طريق انتخابات به قدرت رسيده است، اما از آن ظرفيت و پتانسيل لازم برخوردار نيست كه مردم افغانستان بدان لبيك بگويد. روي اين ملاحظه افغانستان موجود، مركب است از قدرت هايي كه علي رغم ظاهري كه در شورا حضور دارند و قوانين را تصويب مي كنند در حكومت حضور دارند و سفرا در بيرون دارند، اين ها همگي در غارت افغانستان و ملت افغانستان سهيم هستند. و آن طوري كه ما انتظار داشتيم از اين ساختار مصنوعي، يك اداره ي با انضباط، يك اداره ي دموكرات و موافق به خواست و نيت ومنويات مردم افغانستان به وجود نيامده است.
آشيان: سئوال اساسي اين است كه ما اول تعيين كنيم كه آيا دموكراسي براي جامعه اي مثل افغانستان، يك نظام كارآمد و مطلوب است يا نه؟ اگر پذيرفتيم كه بله يك نظام مطلوب است، آن گاه اين سئوال مطرح مي شود كه از چه راهي و يا با گذر از چه مراحلي؟ مثلاً آيا ما بايد اول بستر لازم را براي اجراي دموكراسي فراهم كنيم يا اينكه پروسه ي دموكراسي همان طوري كه فعلاً راه افتاده ادامه يابد، و به اين اميدوار باشيم كه بالاخره بستر واقعي آن هم در گذر زمان پس از تجربه هاي عملي به وجود خواهد آمد و شعور سياسي و اجتماعي مردم نيز بالا خواهد رفت. نظر شما در اين قسمت چيست؟
اكرم عثمان: سئوال بسيار جالب و در عين حال پيچيده است. پيچيده از اين نظر كه ما در پس منظر تاريخ سياسي و انديشه اي خود، مقدمات يك دموكراسي سياسي را نداشتيم و نداريم. به جرأت مي توانيم بگوييم كه افغاسنتان از اين نظرتهدابش بر خشت خام گذاشته شده است. وقتي ما يك بنا را بدون تهداب بنا كنيم به سادگي از بين مي رود و به سادگي باد و باران روزگار آن را تخريب مي كند. به قول شاعر:
خانه از پاي بســت ويران است
خواجه در فكر نقش ايوان است
افغانستان به مريض محتضري مي ماندكه تحمل خوردن داروهاي تقويتي را هم ندارد، چه رسد به داروهاي قوي تر. افغانستان نياز دارد به صداقت و راستي و به ايجاد كار و ايجاد مشروعيت و امثال اينها. ما هر چه تا حالا ديده ايم از كنفرانس بن تا امروز، همه ي اينها كارهاي «فيشني» است. تهدابي كه بتواند دموكراسي را تحمل بكند، تا حالا در افغانستان به وجود نيامده است. حتي سنگ اولش را هم نگذاشته اند. بنابر اين، هرچه مي خواهيد نامش را بگذاريد، قدم اول اين است كه ما يك سنگ درست براي دموكراسي بگذاريم. همين طور ما قابليت هضم بازار آزاد را نداريم. بازار آزاد با اين اقتصاد شكسته نتيجه اش اين مي شود كه بازار افغانستان امروز بازار فروش متاع بدرد نخور بيگانه شده است. خوب است كه ما به يك بازار مختلط فكر بكنيم. يك حكومت صالح را، بازسازي راه ها را، راه آهن را، استخراج معادن را وغيره. نه اين كه «محمد زيي هاي جديد» كه عبارت از همين جنگ سالار ها باشند، همه وزارت ها و سفارت ها را در اختيار داشته باشند و خانه هاي وزيراكبرخان را هم از خود داشته باشند و در روستاها هم زندان و زندان بان خود را داشته باشند. و شوراي ما و قضاي ما هم همين طور تشكيل يافته است. پس خوب است كه افغانستان يك دموكراسي رهبري شده و يك اقتصاد رهبري شده داشته باشد. عناصري را كه آقاي كرزي دور خود در كابينه جمع كرده شايد عده اي صاحب صلاحيت باشند؛ اما اكثر شان وزراي مصلحتي هستند. چندين دفعه آقاي كرزي خودش اعلام كرد كه من بعد ازاين حكومت مصلحتي را كار ندارم و توزيع مناصب را براساس لياقت و اهليت به افراد خواهم سپرد، اما متأسفانه هيچ گاه حرفش را جدي نمي گيرند و همين چندي پيش بود كه راست يا دروغ افرادي را اعدام كردند، خواستند به مردم افاده بدهند كه اينجا حكومتي و نظم وانضباطي هست تا ترس در دل ياغي ها و باغي ها ايجاد شود. پس حكومت موجود افغانستان علاوه بر دهل و دمبك دموكراسي، يك حكومت تو خالي است و مثل يك دهل دو سره، دنگ دنگ بسيار خوب بلند دارد؛ اما شيوه ي عملكردش بسيار بد است.
آَشيان: آيا اين دموكراسي صالح و رهبري شده، سر از استبداد درازمدت يا كوتاه مدت در نخواهد آورد؟ منظور اينكه با استبداد چه بايد كرد؟
اكرم عثمان: اميدوارم من توانسته باشم ضرورت پارادوكسل امنيت و استبداد را در بافت و ساخت تاريخ افغانستان، خوب تشريح كرده باشم، به نظرمن حتي از جهاتي حقانيت مستبدترين امرا در افغانستان بيشتربود تا حكومت هاي بي دهن وبي زباني كه امروزه در گرد ونواح ما ايجاد شد. مثلاً جمهوري چهارم فرانسه كه جمهوري ضعيف بود و در هرگوشه و كنار فرانسه انارشيزم و بي نظمي به وجود آمده بود، دوگول را ناگزير ساخت كه يك حكومت با دسپلين و منضبط، در فرانسه ايجاد بكند و شماري از صلاحيت هاي پارلمان فرانسه را كه بالطبع از پارلمان ما بهتر بوده است، اما آشوب زده، براي خود بگيرد. چرا كه صدراعظمي مي آمد و فردايش سقوط مي كرد و با رأي (مخالف) اعضاي پارلمان مواجه مي شد. دوگول شماري از صلاحيت هاي پارلمان را گرفت و به خود متكي ساخت. يك دولت نسبتاً منظمي را در فرانسه ايجاد كرد. اين بدين معنا نبود كه دوگول به حكومت دموكراتيك عقيده نداشت. فرانسه را ما مي شناسيم كه گهواره ي دموكراسي است. اما يك دولت مدرن اروپايي هم ناگزير است كه در وضعيت بحران جلوها را كش بگيرد و توسن را به راه درست روان بكند. و بعد از جمهوري چهارم تاكنون، همان دموكراسي هدايت شده ي دوگول در فرانسه فعال است. در افغانستاني كه از پس هر پشته و هر سنگ يك پادشاه سر بالا مي كند و يك جنگ سالار كوس قدرت و جنگ مي كوبد، در چنين كشوري احتياج داريم به اداره اي كه كنترول راه ها را به عهده بگيرد، اداره اي كه براي مردم كار ايجاد بكند، مهاجرين دربدري كه از ايران و پاكستان رانده شده اند، آنها را زير بال بگيرد، معارف را ايجاد بكند و حتي با هر قيمتي كه مي شود اين سياست داد و دهش را با طالبان كنار بگذارد، مردم ما طعم طالب پروري چشيده اند. طالبان قشر دست پرورده ي آي اس آي هستند و آنها نمي توانند كه در آينده ي افغانستان سهم مناسب داشته باشند. پس ايجاب مي كند بين يك اداره ي متمركز و دموكراسي يك نسبت معقول ايجاد شود.
آشيان: من اگر اشتباه نكنم، تا حدودي مشابهتي بين نظر شما و مرحوم داكتر علي شريعتي مي بينيم. ايشان هم در كتاب امت و امامت، نظر دموكراسي هدايت شده يا متعهد و صالح را مطرح مي كنند. ايشان معتقدند كه اگر سطح شعور سياسي و فرهنگي جامعه به حدي نرسد كه قابليت هضم دموكراسي را پيدا كند، پياده كردن دموكراسي دريك مملكت كاري بي معني است. ايشان تعبير مي كنند تا زماني كه راي مردم از اين كه گله وار راي مي دهند به راي يك رأس مستقل تبديل نشود، اين رأي ارزش ندارد. دركشورهايي مثل افغانستان و ايران و غيره كه رأي خان و بزرگ قبيله راي همه ي قبيله و قوم را تعيين مي كند، تبديل به رأي شخصي و مستقل مردم نشود، پياده كردن دموكراسي بي معني است. البته خود مرحوم شريعتي هم احتمال اينكه اين گونه دموكراسي به استبداد بينجامد، را ذكر مي كند.
اما سخن مقابل اين نظريه هم وجود دارد، و آن اين كه در كشورهاي اروپاي غربي هم وقتي نظام دموكراسي رواج يافت، اين طور نبود كه صبر كرده باشند، تا شعور مردم آماده ي پذيرش دموكراسي شود، بلكه با اجراي نظام دموكراسي از طريق تشكل نهادهاي دموكراتيك، روند دموكرات ساختن جامعه را آغاز كرده اند وامروز دولت هاي قانون مند و مشروع را در كشورهاي خود دارند.
اكرم عثمان: اولاً در قسمت شادروان علي شريعتي عرض كنم تا جايي كه من استنباط كرده ام، كساني هستند كه او را متهم مي كنند كه شريعتي اسلام متداول را نوعي فرمول بندي كرد بر اساس نوعي از سوسياليزم، يعني سوسياليزم اسلامي. سروش كتابي دارد به نام «فربه تر از ايدئولوژي»، در اين كتاب او شريعتي را متهم مي كند كه چون انديشه اش به نوعي ملهم بوده است از سوسياليزم، اين منتج مي شود به نوعي از استبداد سياسي. اين استبداد سياسي نه تنها به نفع دموكراسي نيست بلكه به نفع يك نظام تك حزبي است. همچنين شريعتي را متهم مي كند كه او طرف دار سيكولاريزم و جدايي دين از سياست نيست. اما مرحوم شريعتي يك آدم بسيار تأثير گذار بوده در پيروزي انقلاب اسلامي 1357 ايران. شريعتي يك ايدئولوگ بزرگ بوده كه خواسته است، اسلام سنتي را فرمول بندي بكند و با مقتضيات جهان معاصر آشنا بسازد. با همه حال، من از جمله كساني هستم كه هروقت كتابي از كتاب هاي شريعتي را خوانده ام از آن لذت برده ام. هميشه حرف هاي نو دارد و هنوز هم مسأله ي حسن و قبح افكار شريعتي به پايان نرسيده است. اما در افغانستان با اين شقاق كمرشكني كه بين اقوام است و با اين سياست نا روشني كه اعمال مي شود از طرف يار هاي بين المللي افغانستان و حكومت فعلي افغانستان، آدم خيال مي كند كه يك انسان كور و كر با عصا راه مي رود و مي خواهد راه خود را پيدا بكند يعني هيچ راه و برنامه اي ندارد و نمي داند كه به كجا برود. حركت به سوي فردا هيچ وقت يك حركت تقويمي نمي تواند باشد كه امسال اين برنامه را پس فردا برنامه ي ديگر را. متأسفانه حركت ما در تاريخ حركت تقويمي بوده است. به سال و ماه بيشتر توجه كرديم تا محتواي حركت و بيش از همه تصور كرديم كه هر حركت اصلاحي جامعه را به پيش مي برد. در حالي كه اين طور نبوده و ما در افغانستان در پهلوي پس رفت هاي اجتماعي كه داشته ايم دو حادثه ي بسيار بد در تاريخ اجتماعي خود داشته ايم: يكي كودتاي 1357 چپ و ديگركودتاي جنگ سالارها كه رهبري تنظيم ها را به عهده داشته اند. هردوي اين حركت منتهي مي شود به حكومت هاي استبداد و حكومت هاي جابر كه نه تنها دموكراسي را نفي مي كنند بلكه همديگر را نفي مي كنند. و براي افغانستان برنامه ي عقب گشت به قرون وسطي را سر دست دارند. پس دو عامل بازدارنده ي ديگري كه دموكراسي را در افغانستان تهديد مي كند همين دو نوع حكومت ايدئولوژيك چپ و راست تنظيم هايي كه خوب مي شناسيم. روي اين ملاحظه يك عرصه ي پيكار يك حكومت صالح همين است كه پر و بال اين ها را بسته بكند. تا زماني كه اين ها در تركيب حكومت شامل اند و تا زماني كه اين ها هركدام در منطقه ي خود سلطان بلامنازع هستند، هيچ حركتي ديگر- چه انتخابات پارلماني، چه انتخابات ايالتي، ثمري نخواهد داشت. حكومت بايد اول با اين ها تصفيه ي حساب بكند.
آشيان: آيا به نظر شما كنار گذاشتن بعضي از مصلحت ها و تصفيه حساب با اينها، منجر به خشونت هاي گسترده تر در افغانستان نخواهد شد؟
اكرم عثمان: همين حالا هم ما چندان امنيتي نداريم. امنيتي كه داريم در كجا هست؟ در راه ها هست؟ در شوراها هست؟ در هيچ جا نيست. افزون بر آن حكومت افغانستان به پاي خود نايستاده، به پاي ديگران ايستاده است و به پول خود و درآمد ملي زندگي نمي كند، پول ديگران تمويلش مي كند، پس چه بهتر كه زودتر تصفيه بكند و يك راه مشخص را در پيش بگيرد.
آشيان: اخيراً پيشنهادي از طرف دولت افغانستان براي مذاكره با طالبان صورت گرفت كه مطمئناً مي شود گفت كه از سر ضعف و استيصال بود. طالباني كه ولو پشتيباني قدرتهايي را داشته باشند، اما توان تجهيزاتي شان در برابر قشون بين المللي به اندازه ي پشيزي نيست. اين ها نتوانسته اند همين جمع پراكنده را سرجاي شان بنشاند و اكنون حاضر شده اند و پيشنهاد مذاكره داده اند و درواقع مي خواهند آنها را در قدرت سهيم بسازند. البته دولتمردان افغانستان توجيهاتي هم ارائه مي كنند كه ما طالبان خوب و بد داريم. نظرشما در اين باره چيست؟
اكرم عثمان: اين پيشنهاد يك پيشنهاد شرم آور است. چرا كه به نظرمن حكومت فعلي قدرت را داخل يك سيني گذاشته و به طالبان عرضه مي كند و ملا عمر و گلبدين و اينها هم قدرت را با تفرعن با لگد مي زنند كه ما زور خود را داريم و هيچ احتياجي به مشاركت در حكومت فعلي نداريم. يكي از شروطي كه اين ها مطرح مي كنند، خروج نيروهاي بين المللي است. اينها مي گويند وقتي اين نيروهاي خارجي نباشد كه ما وجود نخواهيم داشت. طالبان، گلبدين و قدرت هاي مماثل اينها يعني آي اس آي، يعني مرتجع ترين جناح هاي منطقه، خوب محاسبه كرده اند كه تا زماني كه امريكا در عراق و افغانستان درگير است نبايد به سادگي ميدان را ترك بكنيم و تا زماني كه مقدور است، بايد از ريش آمريكا كش كنيم تا ناگزير شود، منطقه را ترك بگويد. هم كاسه شدن با طالب و گلبدين و عناصر پاكستاني، كه طرح هاي ظالمانه ي خود را براي افغانستان دارند و پيوسته ازافغانستان به عنوان يك عقب گاه براي تجهيز جبهات خود در كشمير و ساير اقوام مخالف حكومت پاكستان، استفاده بكنند، لذا كما كان با چنگ و دندان افغانستان را محكم گرفته اند تا افغانستان را حتي در تقابل با ايران ، از آن خود داشته باشند. تا هر وقت در جنگ با هند نياز پيدا كنند، از همين جا مرد جنگي استخدام بكنند براي ميدان جنگ.
لذا هم نشيني با طالب كه عقب مانده ترين انديشه ي روستايي را دارد، و ازپس مانده ترين اجيرهاي آي اس آي اند، بسيار شرم آور و زيان بخش است و درواقع همان تجربه اي كه در پنج سال حكومت طالبان اندوختيم، دوباره تكرار خواهد شد.
(پايان بخش نخست)