"دكتر حاكم مطيري/برگردان: پاينده محمد" بدین گونه بود که درین مرحله سیاسی که ما اینک از آن سخن می گوییم، علما برای مشروعیت بخشیدن به واقعیت موجود به تاویل وتفسیر نصوص دینی می پرداختند وگاهی هم به این موضوع تاکید می کردند که فرمانبری از حاکم تحت هر شرایطی چیزی است که مصالح آن را اقتضا می کند وهرچه جز آن است خلاف مصلحت است. غافل از آن که آن چه که آن ها آن را مصلحت می دانند مصلحتی است موقت وزودگذر چرا که سازش کاری با حاکم ستمگر هر چند در کوتاه مدت پیامدهای خوبی داشته باشد در دراز مدت منجر به نتایج بدتری خواهد شد وباعث خواهد شد که امت اسلامی گرفتار ضعف وفروپاشیدگی داخلی شود بر طبق سننی که خداوند در عالم وضع کرده است.
این موضوع به تجربه هم در تاریخ اسلامی ثابت گردیده است. به محض این که گفتمان سیاسی انحرافی در میان مردم رواج یافت وحاکمان با هاله ای از قدسیت وعصمت پوشانیده شدند، امت اسلامی گرفتار فاجعه بزرگی شد وآن عبارت بود از هجوم مغولان بر کشورهای اسلامی وساقط ساختن دولت اسلامی در سال 656 ه.ق. در واقع این حادثه منجر به بزرگ ترین فاجعهای شد که مسلمانان درتاریخ خود با آن مواجه شدند. همین امر در اندلس هم تکرار گردید. تا این که سرانجام امت اسلامی زیر سیطرهي استعمار غربی قرار گرفت. همه این ها به خاطر این بود که نقش مردم در تصمیم گیری های سرنوشت ساز سیاسی ناپدید گردید ودستگاه های حکومتی گرفتار آشفتگی وفساد اداری شدند. در پهلوی این که برخی از فقهای اسلامی با تاویلات بی اساس وسست بنیاد، زمینه را برای مشروعیت بخشیدن به نظام های مستبد وفاسد فراهم کردند.
این گروه از فقیهان ،جریان های سیاسی را که بر ضد نظام های وقت قیام کردند از زاویه ای خاص نگاه کردند وبه این نکته تاکید کردند که معمولا درین گونه شورشها برخی نابسامانی ها رخ می دهد بی خبر از این که این گونه شورش ها برای مقابله با انحرافات در دستگاه حاکم ضرورت دارد وباعث می شود که از ظلم وانحراف دستگاه حاکم جلوگیری شود؛ ظلم وانحرافی که هرگاه از آن جلوگیری نشود مسلما تمام کیان امت اسلامی را درمعرض خطر قرار می دهد.
خطرناک ترین چیزی که این گفتمان فقهی حاوی آن بود این بود که این گفتمان، راه را به روی حاکمانی هم که نیت اصلاح داشتند بست. شاید هرگاه فقهای ما به وجوب شورا در خصوص گزینش حاکم قول می کردند، نیز چنانچه آنان به مشروع نبودن سلطنت موروثی حکم می کردند وهرگاه به واجب بودن شور ورایزنی با مردم در خصوص مسایل عمومی مربوط به سرنوشت همه مردم فتوا می دادند، شاید کسانی از حکام یافت می شدند که دارای صلاح وتقوا می بودند وبر طبق گفته های فقها به اصل شورا عمل می کردند وبرای نهادینه ساختن آن اقداماتی را روی دست می گرفتند. آن گاه شاهد می بودیم که جامعه اسلامی زندگی خود را از سر می گرفت ومسایل سیاسی مسلمانان به گونه عهد خلفای راشدین رو به راه می شد. ولی این گفتمان انحرافی به جای این که واقعیت ها را با نصوص ساز گار گرداند، کوشید نصوص دینی را مطابق واقعیت های موجود عیار گرداند. این بود که احیانا اگر حاکمانی صالح وشایسته از راه می رسیدند خود را تنها به این ملزم می دیدند که عدالت را اجرا کنند، به اصول واساسات دیگر گفتمان سیاسی اسلام اعتنایی نمیکردند چرا که درین روزگارعالمی وجود نداشت که به این اصول آنان را دعوت کند بلکه حاکمان وقت به چشم سر می دیدند که علما به این فتوا می دهند که مشوره حاکم با مردم در خصوص مسایل سرنوشت ساز، کاری است در حد استحباب وهیچ الزامی ندارد.
عامل هایی را که باعث به وجود آمدن ورواج یافتن این گفتمان انحرافی شد میتوان این گونه برشمرد:
1-طرفداران این دیدگاه در خصوص وقایع تاریخی جزئی نگری کردند. با این حساب، آن ها به این باور رسیدند که هر قیامی که بر ضد حکام ستمگر انجام پذیرد، پیامدی جز نابسامانی وآشفتگی ندارد. ابنقیم می گوید:" مخالفت با حاکمان وکوشش برای براندازی حاکمیت آن ها پیامدی جز تباهی وخرابی ندارد". این گروه از فقها به حوادثی که پیامدهای مثبتی داشته است توجه نکرده اند. من باب مثال، ابن زبیر برضد یزید برشورید ومسلما دوره ابن زبیر در مقایسه به دوران یزید به مراتب بهتر بود. بنی عباس برضد بنی امیه قیام کردند وحکومت آن ها را برانداختند وبه شهادت تاریخ، عصر بنی عباس نسبت به عصر بنی امیه روی همرفته مطلوب تر بود. احمدبن حنبل در خصوص حکومت عباسیان می گفت:" عباسیان مردمانی اند که نماز را برپا داشته اند وسنت نبوی را احیا کرده اند".
صلاح الدین ایوبی دولت فاطمیان را برانداخت وبه گواهی مورخان، عصر صلاحالدین از عصر فاطمیان برتری هایی داشت. محمد بن عبدالوهاب با همکاری محمدبنسعود دست به تاسیس نظام سعودی زد ودولتداری این دو نفر بارها از گذشتگان شان بهتر بود.
تاریخ ملت های دنیا بیانگر آن است که دیدگاه طرفداران تسلیم پذیری در برابر حاکمان ستمگر اساسی ندارد.
وقتی که به تاریخ ملت های اروپا نظری می افکنیم مشاهده می کنیم که جریانهای انقلابی وخیزش های مردمی منشا تحول درین دیار شد وملت های اروپایی را از پس ماندگی ووضعیت نابهنجاری که داشتند رهانید وآن ها را به شاهراه کمال وترقی سوق داد. این جریان ها به خاطر این شکل گرفته بودند که در برابر کجروی های حاکمان مستبد ایستادگی کنند واین مسأله منجر به این شد که امور دنیوی این ملت ها سروسامان پیدا کند. در واقع هر ملتی که در برابر ستم حاکمان ستمگر ایستادگی کرده وخود را از چنگال استبداد وخودکامگی رهانیده، ترقی وکمال را به دست آورده وعدالت وانصاف را نصیب گردیده است. به عنوان مثال می توان گفت: ملت ایران موقعی توانست به عدالت وآرامش وآزادی دست پیدا کند که با قوت تمام در برابر رژیم شاهی مقاومت کرد وآن را ساقط ساخت.
روی این جهات، این گفته درست نیست که:" ایستادگی در برابر استبداد لجامگسیخته، پیامد خوبی ندارد". در حالی که حضرت رسول می گوید:" کسی که با حاکمان ستمگر با استفاده از زور بجنگد مومن کامل شمرده آید". یا این که فرموده:" وارد عمل شدن برضد حاکم درست نیست مگر آنگاه که کفر آشکاری از وی سر زند". هرگاه قیام بر ضد حاکمان فاسد سودی در بر نداشته باشد چرا شریعت اسلام در برخی موارد آن را روا شمرده است؟. از آن بالاتر، خداوند در کلام مجید ظلم واستبداد را منشا هلاکت ونابودی ملتها قلمداد کرده است. قرطبی پس از ذکر این آیه شریفه که می گوید: وماکان ربک لیهلک القری بظلم واهلها مصلحون (آیه 117 سوره هود) در ذیل آن چنین می نویسد:" خداوند مردم آبادی ها را به سبب شرک وکفر هلاک نمی گرداند تا موقعی که مردم این آبادی ها میان خود به عدالت وانصاف رفتار کنند. یعنی خداوند به صرف کافر بودن، مردمی را هلاک نمی گرداند تا وقتی که کفر آن ها با بی عدالتی وظلم وفساد همراه نباشد. همان گونه که خداوند قوم شعیب علیه السلام را به خاطر کمگذاری حقوق مردم در هنگام کیل ووزن نابود گردانید وقوم لوط را به جرم لواط. ازین جا می توان به این نکته پی برد که این معاصی وگناهان مخصوصا ستم روا داشتن بر دیگران است که باعث می شود که مرتکبان آن گرفتار مجازات دنیوی شوند، نه کفر وشرک، هرچند عقوبت کفر وشرک در آخرت سخت تر است. در صحیح ترمذی به روایت ابی بکر صدیق از حضرت رسول آمده است:" هرگاه مردم مشاهده کنند که کسی مرتکب ظلمی می شود ولی وی را مانع از ظلم نشوند به زودی خداوند، این مردم را به عذاب طاقت فرسایی از نزد خود گرفتار خواهد گردانید".(پایان نقل قول از قرطبی).
شوکانی هم نزدیک به مضمون آن چه که قرطبی نوشته در ذیل آیه مورد بحث می گوید:" درست نیست که پروردگار مردمی را به خاطر آلوده بودن به شرک مورد تعذیب قرار دهد حال آن که آن ها در معاملاتی که میان خود انجام می دهند، با عدالت وانصاف رفتار کنند وبه کسی ستم روا ندارند. مقصود این که پرودگار تنها به جهت ارتکاب شرک کسانی را مجازات نمی کند تا آنگاه که این شرک با فساد وستمگری همراه نگردد".
2- عامل دیگری که در شایع شدن این گفتمان انحرافی دخیل بود این بود که فقهایی که مخالف مقاومت در برابر زمامداران مستبد بودند، میان دو موضوع خلط کرده بودند. آن ها قیامی را که منشا سیاسی دارد ومنظور از آن دفاع از حقوق وآزادی های مردم است، با قیامی که منشا در عقاید شورش کنندگان دارد وباعث میشود که شورش کنندگان، مخالفان خود را کافر بشمارند ومهدور الدم بدانند، اشتباه گرفته بودند. روایاتی هم که آمده بیشتر ناظر به کسانی است که اختلاف شان با زمامداران آبشخور عقدی دارد.
ابن تیمیه هم به این موضوع اشاره کرده که فقهای متاخر، بحث خوارج را با بحث باغیان (بغاه) خلط کرده اند، در حالی که میان این دو گروه تفاوت های زیادی وجود دارد، آن جا که می گوید:" اکثریت عالمان دین در قدیم میان خوارج وکسانی که در جنگ جمل یا صفین برضد علی بن ابی طالب شرکت کرده بودند وبرای این کار خود توجیهی داشتند، فرق قایل شده اند. این چیزی است که یاران پیامبر(ص) به آن قول کرده اند وبیشترینه محدثان وفقیهان وعلمای علم کلام چنین دیدگاهی را برگزیده اند واقوالی هم که از ائمه چهارگانه وپیروان آن ها درین زمینه نقل شده، چنین چیزی را تایید می کند".
وی اضافه می کند:" کسانی که بعدها آمدند ودر مباحث فقهی چیزهایی نوشتند جنگ با خوارج وباغیان را یکی گرفتند در حالی که در خصوص جنگیدن با باغیان(بغاه) به جز روایتی از کوثر بن حکیم از نافع، روایت دیگری سراغ نداریم وروایت مزبور هم موضوع (ساختگی) است. در کتاب های معتبر حدیث همانند صحیح بخاری وکتاب های سنن تنها روایاتی آمده که از جنگیدن با مرتدان وخوارج ( کسانی که مخالفتشان با حکومت منشا عقیدتی دارد) سخن می گوید... از همین جاست که می توانیم تفاوت قایل شویم میان کسی که از شریعت خدا وسنت نبوی عدول می کند وکسی که از فرمانبری از حاکمی معین امتناع می کند. روایاتی داریم که مردم را ترغیب می کند با افرادی که از شریعت خدا عدول کرده اند بجنگند ولی در خصوص اشخاصی که از فرمانبری حاکم خودداری می کنند هیچ نصی وارد نشده است".
سپس ابن تیمیه اشکالاتی را که بر نظریه فقیهانی که میان خوارج وباغیان توفیری ندیده اند وارد است، چنین بر میشمارد:
1-اشکال نخست این دیدگاه این است که این گروه از فقیهان، جنگیدن با کسی که برضد حاکمی معین اقدام به شورش کرده است را روا می شمرند هر چند کسی که دست به شورش زده خود را متعهد به اجرای شریعت اسلامی بداند یا حداقل همانند حاکم فعلی به اجرای شریعت باورمند باشد.
2- اشکال دومی که درین دیدگاه وجود دارد این است که صاحبان این دیدگاه تفاوتی میان کسانی که بر ضد حاکمی معین اقدام به شورش می کنند با مرتدین قایل نشده اند!.
3- ایراد سومی که درین زمینه وارد است این است که صاحبان این دیدگاه، هیچ تفاوتی میان باغیان که اختلاف سیاسی با زمامداران دارند وخوارج که اقدامات آن ها برضد زمامداران منشا عقیدتی دارد، قایل نشده اند.
روی این جهات است که مشاهده میکنیم که این گروه از فقیهان همواره به نفع حاکمان وارد عمل می شوند وبه مردم دستور می دهند بر ضد مخالفان زمامداران وارد جنگ شوند با این ادعا که زمامداران تحت هر شرایطی اهل عدل هستند ومخالفان آن ها ستمگر ومنحرف. این شبیه آن است که برخی از کسانی که کورکورانه وجزم اندیشانه از پیشوایان مذهبی پیروی می کنند، گمان می برند که حق وحقیقت در انحصار آن ها است ودیگران بر باطل اند.
این در حالی است که اکثریت فقیهان در قدیم کسانی را که بر ضد حاکمان ستمپیشه قیام کرده بودند، اهل حق می شمردند وبه این باور بودند که جنگیدن بر ضد چنین کسانی حرام است. از آن بالاتر، برخی از فقها همکاری با آن ها را واجب می دانستند اگرچه فقهایی هم بودند که همکاری با آن ها را واجب نه بلکه جائز می شمردند وکسانی هم بودند که به همکاری نکردن با آن ها فتوا می دادند ولی روی همرفته همه آن ها به این موضوع اتفاق داشتند که به نفع زمامداران ناشایسته وارد عمل شدن وبا اهل حق جنگیدن، ناروا است.
بر اساس مبانی فقهی، هرگاه حاکمی ظالم قصد داشته باشد که خون کسی را بریزد یا دارایی وی را مصادره کند یا آبروی وی را هتک کند، فرد مظلوم حق دارد که با تمام توان از خون یا ثروت یا آبروی خود دفاع کند وبرای دیگران ناروا است که به طرفداری از حاکم وارد عمل شوند.
از آن گذشته جنگیدن بر ضد خوارج (خوارج دیگر مسلمانان را تکفیر می کنند) در صورتی که علیه حاکم ستم پیشه بر شورند، حرام است مگر این که به جنگ با عموم مسلمانان بپردازند.
علی بن ابی طالب در باره خوارج چنین گفته است:" هرگاه این ها با زمامدار دادگر مخالفت کنند علیه آن ها بجنگید واگر علم مخالفت با زمامداری ستم پیشه را برداشتند علیه آن ها نجنگید، چرا که آن ها برای این کار خود توجیهی دارند".
در خصوص باغیان (بغاه) هم حاكم عادل این اجازه را ندارد که با آن ها وارد جنگ شود مگر پس از این که آن ها را به آشتی دعوت کند وچنانچه ستمی به آن ها روا داشته در از بین بردن آن بکوشد. پس از این که حاکم همه راه ها را پیمود تا شورشیان را متقاعد کند که به جماعت مسلمانان بپیوندند ونتیجه ای نگرفت ، آنگاه این حق را دارد که با آن ها به جنگ اقدام کند وبر دیگران هم لازم است که زمامدار را یاری رسانند.
ادامه دارد