|
|
دور معکوس: رقابت کابل و زورمندان بر سر کنترول قندهار (2001 تا 2006) (بخش چهارم و آخر)
"نویسندگان: انتونیو جستيزی و نور الله" نتيجه گيري: اخلال دور ابنخلدوني به اساس نظريه ابن خلدون محمدزي ها، که شاخه از قبيله بارکزي اند و افغانستان را از اوايل قرن 19 تا 1978 اداره مي نمودند، در دهه هشتاد در مرحله پيشترفته قوس انحطاط قرار گرفتند. نخبگان قبيلوي محمد زايي اکثراً در کابل قرار داشته و به جز تعداد کمي از سران نيرومند آنها کسي از آنها در جنوب زندگي نمي کرد. به اساس نظريه ابن خلدون نخبگان قبايلي به کابل مهاجرت نموده و حتي زبان پشتو را کنار گذاشته و دري را، که در آن وقت زبان دربار بود، از آن خود کردند و با قبايل ديگر از طريق ازدواج ها اتحاد بر قرار نمودند. باز هم مطابق به نظريه ابن خلدون پس از آغاز جنگ و تهاجم شوروي اکثريت نخبگان محمد زايي، به خصوص بارکزي ها، با قبايل ديگر در جنگ عليه شوروي اشتراک نه نموده؛ بلکه منتظر ماندند تا ظاهر شاه براي بازي نمودن نقشي به کشور بر گردد. آنها با خود داري از حضور در صحنه به غلزي هاي و قبايل کوچک تر دراني زمينه آن را فراهم آوردند تا رهبري جنگ را بدست بگيرند. حتي در قندهار که اکثريت باشندگان آن را دراني ها تشکيل مي دادند، اکثريت قوماندان هاي پيشتاز و فعال مانند لالا ملنگ، سرکاتب و ملا سيد محمد از قبيله غلزي بودند. چنين يک فاصله ميان نخبگان و قبايل به افرادي، چون گل آغا شيرزايي، فرصت داد تا براي تصرف زمام امور قبايلي وارد عمل شوند.
اما طي سال هاي 2003 و 2004، که اشراف زادگان قبايلي بار ديگر در قندهار به پخش نفوذ خود آغاز کردند، دور پيش بيني شده توسط ابن خلدون متوقف گرديد. زورمندان براي خود يک قاعده اقتصادي وسيع ايجاد کرده بودند، اما تا آن زمان که دولت فعال مي ماند، يعني کمک خارجي بدست آورده و اراده مي داشت تا در سياست محلي مداخله نموده و در اين راه پول به مصرف برساند، هيچ منبع عايداتي محلي نمي توانست با نفوذ دولت که از سوي اکثريت اعضاي جامعه بين المللي پشتيباني مي گرديد، برابري نمايد.
اگر چه گل آغا همواره از اهميت داشتن پشتيباني کابل آگاه بود، اما رقابت احمد ولي کرزي با وي اين کار را برايش ناممکن ساخته بود. اين وضعيت تنها به اين خاطر پيش نيامده بود که احمد ولي کرزي با رئيس جمهور نزدک بود و مي توانست در هر مسئله بر گل آغا پيشي بگيرد، بلکه به اين خاطر نيز بود که او يک اشراف زاده با مهارت زبان انگليسي بود که نسبت به گل آغا در روابطش با خارجي ها موفقيت بيشتر داشت و از اين راه حمايت آنها را به طرفداري خود جلب نموده بود.
به عباره ديگر حمايت خارجي، که در دوران جهاد و بعد از سال 2001 نقش تعيين کننده پيدا نموده بود، طي سال هاي 2003 و 2004 به حيث يک عامل سنجش مهارت هاي چند بعدي زورمندان مبدل گرديده بود. در حاليکه رهبران سنتي طي انکشافات دهه هاي 80 و 90 به طور هميشه دچار ضعف و نا تواني گرديه بودند، فرزاندان فاميل هاي اشرافي که تحصيلات عالي داشته و به زبان خارجي صحبت مي کردند نسبت به فاميل گل آغا و يا فاميل هاي زورمندان ديگر، که از داشتن تحصيلات عالي محروم بودند، در موقعيت بهتري براي جلب پشتيباني خارجي ها قرار گرفته بودند. طي سال هاي مهاجرت،که فاميل هاي اشراف زادگان در امريکا و اروپا متوطن گرديدند، با فرستادن فرزندان خود به موسسات معتبر علمي موقعيت خويش را تقويت نمودند.
آنها به کسب پول از طرق قانوني موقعيت خود را تقويت نموده و اين کار شان سبب شد تا مورد تائيد جامعه بين المللي قراربگيرند. در عين حال، و شايد در اثر تاثير متقابل بر همديگر، نيازمندي هاي در حال تغيير نيروهاي حمايت کننده بين المللي طي سال هاي 2003 و 2004 بر مشخصاتي ، که بايد رهبران قبايلي به خاطر برقراري مجدد نفوذ شان صاحب آنها مي بودند، تجديد نظر نموده بودند.
حاميان بين المللي ديگر به کنترول نيرو هاي مسلح و تامين امنيت قبايل به صفت مشخصه هاي انتخاب نمي نگريستند، بلکه به مهارت هاي ( حقيقي و ادعايي) اي توجه داشتند که در باز سازي کشور به آن نياز بود. فرض بر آن بود که با توسعه ارتش ملي و تربيه مجدد پوليس زورمندان به سر عت به حيث عامل بازدارنده (در راه بازسازي و توسعه) مبدل مي شدند. علاوه بر آن زورمندان در تامين امنيت نيز عدم موثريت خود را به نمايش گذاشته بودند، زيرا طالبان در سال 2003 فعاليت هاي نظامي خود را از سر گرفتند.
در مورد قبايل غير بارکزي، مانند الکوزي و پوپلزي، بازگشت اشرافيت قبيلوي از سال 2003 به بعد به اين خاطر عملي گرديد که اشراف اين دو قبيله هميشه نوعي نفوذ را بر زورمندان قبيله هاي خود حتي در دوران جهاد حفظ نموده و از انزواي کامل خود جلوگيري نموده بودند.
زورمندان قبيلوي چون ملا نقيب الله، خان محمد، آمر لالي و غيره تحصيلات عصري نداشتند و اکثر وقت خود را در داخل افغانستان سپري نموده و نتوانسته بودند شبکه هاي انتقالي را بسازند.
آنها هميشه به کمک و راهنمايي خانواده هايي چون کرزي و واصفي ضرورت احساس مي نمودند و اين خانواده ها از احتياج اين قوماندان ها استفاده نموده و بر علاوه از ملاحظات ديگر مي خواستند نوعي کنترول را بر آنها اعمال نمايند. به گونه مثال، در دوران جنگ داخلي (مقاومت) عبدالاحد کرزي و پسران او به امريکا و پاکستان پناهنده شدند و در آنجا به کار هوتلداري پر در آمد اشتغال ورزيدند. در حاليکه اعضاي جوان خانواده به تحصيل مي پرداختند، فاميل در عرصه ملي و بين المللي در سياست فعاليت مي کرد. وقتي که آنها در اواخر سال 2001 به افغانستان برگشتند اکثريت قبيله پوپلزي آنها را به حيث رهبران خود پذيرفتند.
به عباره ديگر طي سال هاي 2002 و 2003 به خاطر مداخله خارجي تعليم و درک اين موضوع که جهان خارج چگونه کار مي کند، به صورت ناگهاني به حيث عوامل کاميابي در رقابت ها تبديل شد ولي زورمندان براي مقابله با اين وضعيت آمادگي نداشتند. حتي در ميان بارکزي ها که اشرافيت مناسبي وجود نداشت نخبگان قبايلي به برقراري مجدد نفوذ خود علاقمند شدند.
يکي از مثال هاي اوليه باز گشت جنرال نورالحق علومي، والي قندهار تحت زعامت نجيب، به قندهار بود. او گل آغا را به مبارزه طلبيد و به سرعت موقعيت خود را در ميان بارکزي ها تقويت نمود.
در نتيجه تيوري ابن خلدون در مورد دور استحکام نيرو اخلال شد. نواده هاي اشرافيت لبرال قديمي و متحدين آنها موفق گرديدند تا زورمندان را از کمک هاي خارجي منزوي کنند. مگر باز گشت به وضعيت قبلي نا ممکن گرديده بود، همانگونه که احياي مجدد نظام فرسوده اشرافيت نيز نا ممکن بود. به خاطر نزديکي بيشتر با دوستان خارجي جديد خود نسبت به مردم قبيله مشروعيتي را که اين اشراف در حال دستيابي مجدد آن بودند، ضعيف بود.
علاوه بر آن، آنها از داشتن نيروي فزيکي در برابر تهديد مجدد طالبان برخوردار نبودند. تا اواسط سال 2006 طالبان در پروسه اشغال مجدد روستا هاي قندهار با مقاومت قابل توجه مواجه نشدند. چند بعدي و متغير بودن سيستم حمايتي خارجي سبب مي شد تا بي ثباتي در منطقه دوام يافته و از ظهور يک رهبري با ثبات جلوگيري نمايد.
يکي از اثرات و اهميت در حال افزايش سيستم حمايتي خارجي بر اوضاع داخلي اين بود که تا سال 2004 – 2005 نيروي محرکه قبايل ساحه قندهار در پادشاه سازي نقش خود را از دست داده و بر عکس پادشاه سازي در کابل و يا خارج از افغانستان سبب ايجاد انکشافات در ميان قبايل مي شد. دور ابن خلدوني براي اولين بار معکوس گرديده بود. حتي آن زورمنداني که قدرت خود را حفظ نموده بودند، اکثراً از سوي چهره هاي نيرومند در کابل پشتيباني مي شدند و چنانچه سر نوشت جان محمد خان در ارزگان اين مسئله را به نمايش گذاشت. پي آمد هاي احتمالي اين انکشاف چه خواهد بود؟ در حالي، که ابراز نظر قطعي در اين مورد در زمان نوشتن اين مضمون قبل از وقت بود، اما ميکانيزم مشروعيت بخشي دولت قبيلوي شايد زير سوال رفته است. افغانسان در ميان سال هاي آخر قرن 19 و دهه 70 دولتي داشت تحت حمايت بين المللي.
در دهه 80 وضعيت طوري تغيير نمود که در اوايل قرن 21 نيروي محرکه سياسي داخلي تحت تاثير حمايت هاي خارجي قرار گرفت که در نتيجه سيستم مشروعيت بخشي سياسي سنتي را از ميان برد. نه تنها کابل، بلکه سياستمداران محلي نيز به طور روز افزون به پشتيباني خارجي وابسته گرديده و در صورت قطع حمايت، به هر دليلي که صورت مي گرفت،آنها آسيب پذير مي گرديدند. اما دليلي وجود ندارد که نشان دهد انتخابات ديموکراتيک بتواند به حيث يگانه را بديل مشروعيت بخشي نيروي سياسي عمل نمايد.
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|