"خواجه بشير احمد انصاري" مقدمه:
فارسی که زبان دوم جهان اسلام و فرهنگ اسلامی به شمار می رود روزگاری لسان رسمی و علمی و مفاهمه ذات البینی اقوام متمدن شرق اسلامی از شمال چین گرفته تا قلب هند ، پاکستان ، بنگاله ، آسیای میانه ، ترکیه ، شام ، اروپای شرقی و عراق به حساب می آمد که این وضعیت دست کم ده قرن دوام یافته و تا هنوز تاثیر خود را از دست نداده است.
در کشور خود ما نیز با آنکه زبانهای ارزشمند پشتو و ترکی جزء ثروت معنوی ما به حساب می آیند ولی فارسی را می توان حلقۀ وصلی دانست که همه هموطنان ما را از کو ه پایه های پکتیا گرفته تا دشتهای هرات ، از قله های پامیر گرفته تا بیابانهای قندهار و از بلندای نورستان گرفته تا قلب هزاره جات به هم پیوند می دهد.
زبانهای زندۀ دنیا از روزی که کودک تاریخ دارای حافظه شده است، با هم داد و ستد داشته اند. زبانهای فارسی و عربی هم با آنکه اولی به خانوادۀ زبانهای هندو اروپایی بر می گردد و دومی آن به مجموعۀ زبانهای سامی ولی باز هم از گذشته های بسیار دور با هم در تعامل بوده اند. پیرامون تأثیر زبان عربی بر فارسی سخن فراوان گفته شده و از همین لحاظ من در اینجا کوشش خواهم نمود تا بر تأثیر زبان فارسی بر زبان عربی و آن هم در جامعۀ پیامبر اسلام تا حدی روشنی افگنم.
تاریخ ادبیات عربی شهادت می دهد که زبان فارسی از گذشته های بسیار دور به عربی راه یافته است که این تأثیر در غذاها ، گلها ، درختان ، جواهر ، عطر ها ، ظرفهای غذا ، رنگها ، آلات موسیقی ، دارو ها ، ابزار جنگ ، اصطلاحات بازرگانی و مفاهیم اداری و سیاسی به وضوح مشاهده می شود. برخی پژوهشگران عرب روی کار آمدن عباسیان را سر آغاز تأثیر زبان فارسی بر زبان عربی دانسته اند؛ زیرا عباسی ها همانطوری که به نیروی شمشیر ابو مسلم و سایر خراسانیان خلافت را قبضه کردند ، با خراسانیان بیشتر محشور بودند تا اندازه ای که خاندانهای خراسانی و فارسی زبان در دستگاه خلافت اسلامی نفوذ فراوانی یافته و دانشمندان بزرگی چون ابوحنیفه در عرصۀ فقه و عمرو بن عبید کابلی در میدان علم کلام و بشار بن برد تخارستانی در زمینه شعر و ادب و صد ها دانشمند دیگری چون ایشان که شمع محافل علمی عصر عباسی بودند راه را برای نفوذ ادب فارسی در جوامع عربی هموار ساختند. اما تاریخ ادبیات عرب گواهی می دهد که نفوذ فارسی بر زبان عربی قرنها پیش از روی کار آمدن عباسیان آغاز شده است.
ربان فارسی بالای عربی نفوذ قابل ملاحظه ای داشته است که ابعاد این نفوذ تا هنوز به صورت کامل مطالعه نشده است. اگر خواسته باشیم در رابطه به شناخت و تشخیص واژه های معرب فارسی کاری انجام دهیم به مشکلاتی بر خواهیم خورد. مشکل نخست در این است که برخی از واژه های فارسی قبل از آنکه وارد زبان عربی شوند به زبانهای دیگر منطقه چون آرامی و سریانی راه یافته و سپس از آن طریق به منظومۀ لغوی عرب نفوذ نموده اند. مشکل دیگر در اینست که چون فارسی باستان و میانه با فارسی امروز تفاوت دارد ، این امر تشخیص و ریشه یابی واژه هایی را که در آن دوره ها وارد عربی شده اند بسیار دشوار می سازد. دشواری سوم در اینست که وقتی عربها واژه ای را می گیرند و آن را در قالب اوزان زبان خویش می ریزند شکل اصلی آن واژه کاملا دگرگون می شود. دانشمندان زبان چون اصمعی و جاحظ و ابن قتیبه و امثال ایشان گاهی واژه هایی را فارسی می دانند که امروز برای ما کاملا نا آشنا و بیگانه می نمایند.
می گویند که زبان عربی دست کم پنج هزار واژه یا به صورت اصلی و یا هم به شکل معرب از فارسی وام گرفته است. در اینجا باید اضافه نمود که این واژه ها را می توان در حدود هفتاد قالب و وزن و صیغۀ مختلف زبان عربی ریخت و از آن چندین هزار واژۀ دیگر به دست آورد. برای توضیح بیشتر این ادعا می توان واژۀ «گناه» را به عنوان مثال ذکر نمود. همانطوری که دانشمندان علم اللغه و لسانیات گفته اند، گناه اصطلاحی فارسی بوده که وارد عربی شده تا اندازه ای که حتی قرآن کریم آن را بکار برده است. این واژه ، امروز اساس کلمات «جناح» ، «جنحه» ، «جنایت» ، «جانی» ، «مجنی» ، «جنایی» و امثال آن قرار گرفته است که کمتر کسی متوجه ریشۀ فارسی آن می شود. ما در زبان عربی ضرب المثلی داریم که می گوید «بضاعتنا ردت الينا» به این مفهوم که: «کالای ما دوباره برای ما برگشت» ، این ضرب المثل می تواند در مورد واژه هایی که اصلا فارسی بوده اند و سپس در موازین زبان عربی ریخته شده و ما دوباره آنها را از عربها گرفته ایم صدق می کند. امروز واژۀ «استئناف» را همگان عربی خالص تصور می کنند بی خبر از اینکه برخی پژوهشگران حتی این اصطلاح را در اصل مربوط به واژۀ فارسی «نو» می دانند که سپس در قالب صرفی « استفعال» ریخته شده است. امروز برخی از هموطنان ما سعی می ورزند تا به جای واژۀ «فن» اصطلاح «هنر» را بکار برند غافل از اینکه گروهی «فن» را صورت معرب «پند» فارسی دانسته اند که سپس به صورت «فنان» و «تفنن» و «فنون» به کار برده شده است. آنچه تا اینجا گفته آمدیم شاید برای بیشتر خواننده گان روشن باشد و از اینجا به بعد نویسنده کوشش خواهد نمود تا اشاره ای ولو مختصر به حضور زبان فارسی در جامعۀ پیامبر اسلام نماید.
تأثیر زبان فارسی بر ادبیات جاهلی عرب:
زبانهای عربی و فارسی از قرنها بدینسو در کنار هم زیسته و با هم داد و ستد داشته اند. دوران پیش از اسلام را عصر جاهلی گویند و از جمع سخنوران عصر جاهلی سرایندگان معلقات سبعه و یا « قصیده های هفتگانه» سرآمد همه سخنوران تاریخ ادبیات عربی شناخته شده اند. عده ای از این سخنوران در مرزهای امپراتوری ایران می زیستند و تأثیر زبان فارسی بر ادبیات شان به وضوح دیده می شد. اشعی یکی از این شاعران است که واژه های زبان فارسی را با دست باز بکار می برد.
لبید بن ربیعه سخنور دیگر معلقات است که خشتواژه های فارسی را در اعمار کاخ بلند هنر خویش بکار برده است. او در یکی از اشعار خویش می گوید:
وتضيء في وجه الظلام منيره
كجمانه البحـري سلَّ نظامهـــا
لبید بن ربیعه در این معلقۀ خویش که یکی از هفت شهکار تاریخ ادبیات عربی به حساب می آید وصف يک گاو وحشى زيبائى را در غايت جمال و لطافت به تصویر می کشد كه بچه اش را شكار كرده اند و او در فراق فرزندش از ترس آدميان، متحير و سرگردان، روزها و شب ها به دنبال گوساله اش در بيابانها مى گردد، و ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفته است. در این بیت می گوید که آن گاو سپيد رنگ، در اول شب همانند لؤلؤ دريائى كه در يک رشته كشيده و بند كرده شده و اينک آن رشته گسیخته و دانه هاى لؤلؤ متفرق و مشتت به روى زمين ريخته اند و در نقاط مختلف دشت درخشان است، از اين طرف به آن طرف مى رود، و در هر نقطه نور مى دهد و درخشش دارد. دانشمندان زبان عربی معتقد اند که واژۀ «جمانه» که در این بیت لبید بکار رفته در اصل فارسی بوده و سپس معرب شده است. جمانه در اصل فارسی خویش و همچنان در زبان عربی «مروارید» معنی می دهد و یکی از نامهای پسندیدۀ دختران در میان عربها به حساب می آید.
برای فهم بهتر موقعیت فارسی در زمان و زمینه ای که پیامبر اسلام زندگی می نمود سخنی مناسبتر از شعر اعشی بن قیس را نمی توان سراغ داشت زیرا این سخنور بزرگ عرب که یکی از سرایندگان معلقات هفتگانه عصر جاهلی به حساب می آمد سه سال قبل از رحلت پیامبر اسلام بدون آنکه ایمان آورد پدرود حیات گفته بود.
اشعی می گوید:
لنـا (جلســـان) عنـدها و (بنفســج)
و (سیسنبر) و ( المرزجوش) منمنما
و (آس) و (خیری) و( مرو) و (سوسن)
اذا کان (هنزمن) و رحت مخشمـا
و ( شاهسـفرم) و ( الیاسمین) و (نرجس)
یصبحنـــا فــی کل دجـن تغیما
در اینجا ما می بینیم که شاعر بزرگ عصر پیامبر اسلام تنها در سه بیت معلقۀ خویش دوازده واژۀ فارسی را به کار برده است که (جلسـان) ، (بنفسج) ، (سیسنبر) ، (المرزجوش) ، (آس) ، (خیری) ، ( مرو) ، (سوسن) ، (هنزمن) ، ( شاهسفرم) ، ( الیاسمین) ، (نرجس) می باشند.
دانشمندان زبان فارسی چون مرحوم دهخدا گفته اند که جلسان در اصل گلشن و بنفسج هم بنفشه فارسی بوده اند. اما سیسنبر بنا بر فرهنگ معین و برهان و آنندراج در زبان فارسی گیاهی خوشبو را گویند که سخنوران پیشین ما بسیار از آن یاد کرده اند.
نظامی گفته است:
بوی سیسنبر از حرارت خویش
عقرب چــــرخ را گداخته نیش
سنائی گفته است:
افســـر زرین همی بر تارک نرگـس نهد
گوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد
اما واژۀ مرزجوش در اصل فارسی خویش «مرزنگوش» بوده است. سخنوران ما این واژه را نیز در شعر خویش به کار برده اند.
نظامی گفته است:
ز مــرزنگـوش خـط نـو دمیـده
بسی دل را چو طره سر بریده
و ناصر خسرو گفته است:
بر سرم یک دسته مرزنگوش بود
کرد مرزنگوش من سحرش سمن
واژۀ (آس) در زبان فارسی به بوته ای معطر و همیشه سبز که دارای برگ و گل سفید است، اطلاق می گردد.
خیری هم گلی است خوشبوی که منوچهری از آن چنین یاد کرده است:
گل زرد و گل خیری و بید و باد شـبگیری
ز فردوس آمدند امروز سبحان الذی اسری
فردوسی هم گفته است:
دل شــاد وی شد نژند و حــزین
چو خیری شدش لاله و یاسمین
واژۀ (مرو) هم به نوعی از ریاحین اطلاق می شود که گل آن کبود باشد و به قول جهانگیری در زبان عربی آن را (ریحان الشیوخ) گویند.
واژۀ (سوسن) هم در اصل فارسی بوده که در زبان روزمرۀ ما کاربردی بسیار گسترده دارد. فرخی گفته است:
راست گفتی برآمد اندر باغ
ســـوسنی از میان سـیسنبر
اما (هنزمن) در اصل خویش همان (انجمن) فارسی بوده که در عربی گاهی به شکل (هنجمن) هم نوشته شده است.
آنچه را اعشی (شاهسفرم) گفته در اصل فارسی خویش (شاه اسپرم) بوده و گیاهی خوشبو است که ما آن را به نام (نازبو) می شناسیم.
زبان فارسی و قرآن:
عبدالله بن عباس پسر عم پیامبر اسلام که او را ترجمان القرآن لقب داده اند، جلال الدین سیوطی نویسندۀ تفسیر جلالین ، این عطیه و برخی دیگر از مفسران معتقد اند که قرآن کریم حاوی واژه هایی فارسی نیز می باشد. برخی پژوهشگران تعداد واژگان فارسی قران کریم را تا یکصد واژه برآورد کرده اند که در اینجا می توان به چند نمونه از آن اکتفا نمود: سجیل «سنگ و گل» ، ابریق « آبریز» ، تنور، مرجان، مِسک «مِشک» ، جهنم ، دینار «دین آور» ، سُرادِق «سراپرده» ، ورده «پرگه» ، کأس «کاسه» ، جُناح «گناه» ، کنز«گنج» ، جزیه «گزیت» ، سراب و امثال آن.
بحث این مسئله که واژه های مشتزک زبانها نخست در کدام زبانی کاربرد داشته و سپس به کدام زبان منتقل شده است بحثی جنجالی و پایان ناپذیر است و برای فهم بیشتر این موضوع و یا حل این نزاع بهتر است به کلمات ترکیبی ای پرداخته شود که از دو واژه ای ساخته شده اند که هردوی آن مربوط به یک زبان می باشند. سجیل یکی از این واژه ها است که یار دانشمند پیامبر اسلام عبدالله بن عباس و همچنان فرهنگ «تاج العروس» و دیگران آن را صیغۀ ترکیب شده از سنگ و گل فارسی می دانند. سراب واژه دیگری است که از «سر» و «آب» که هردو فارسی اند تشکیل شده است. حافظ شیرازی لفظ «سراب» را به هردو صورت آن چه زیبا به کار برده است:
دور است سر ِ آب در این بادیه هشدار
تــا غول بیابان نه فریبد به ســــرابت
ابن ابی شیبه در کتاب مصنف خویش فصلی بنام «فضائل قرآن» دارد و در آن فصل عنوانی دارد بنام «آنچه به فارسی تفسیر شده است» که در آن می نویسد: « عن ابن عباس یود احدهم لو یعمر الف سنه قال هو کقول الاعاجم هزار سال» یعنی ابن عباس در تفسیر این آیت می گوید آنها ارزو می کنند که هزار سال عمر کنند و سپس اشاره می کند که این سخن به سخن عجمها می ماند که می گویند: هزار سال. و ابن عباس عبارت « هزار سال» را به فارسی می گوید. ادامه دارد