|
|
انا لله و انا اليه راجعون: در جستجوي عالمي نو و آدمي نو (8)
"عبدالحفیظ منصور" در بارهي منشأ و سرچشمه دين اقوال و آراي گوناگوني وجود دارد؛ يكي دين را زادة «ترس» ديگري ثمرة «خدعه و نيرنگ روحانيون» كسي هم دين را «افيون ملتها» ميخواند. متفكري دين را مربوط «عصر كودكي بشر» و دوران رشد نيافتگي عقل قلمداد كرده و جامعه شناسي هم اين پديده را «پيامد تشكل جوامع بشري» ميداند و از همين رو حكم ميكند، كه جامعهي بيدين وجود ندارد.
خردمندان بسياري ريشهي دين را در سرشت بشر جستجو ميدارند و بدين باور اند كه مانند بسياري از غرايز ديگر همچون خوردن، نوشيدن، ميل به جفت گيري، ميل به حيات و زندگي، غريزة زيباپسندي كمال جويي و تقدس طلبي نيز وجود دارد و اين غريزهي تقدس جويي باعث ايجاد و شكل گيري اديان شده است. گفتني است در اين ميان دستهي از انديشمندان غريزة خداجويي را جنبة مادي داده و نظريهي «دين طبيعي» را مطرح داشته اند (ديويد هيوم) و شماري ديگر اين غريزه را از خوردن و نوشيدن متمايز كرده و پهلوي ملكوتي آن را سنگين مي شمرند كه از آن در نصوص ديني به «فطرت الله» تعبير شده است.
به جز مورد پسين موارد ياد شده همه به عصري بودن وگذرا بودن دين نظر دارند كه در اين ديدگاه ها باور براين است كه بيشتر دين را افسانه و خرافات در بر ميگيرد كه كارآيي آن دلگرمي هاي كاذب و اشباع رواني دروغين چيز ديگري نميباشد، در اين گونه تعريفات دين هيچ گونه پاسخ استواري براي سامان بخشي زندگي ندارد.
از ويژگي هاي اديان آسماني اعتقاد به جاودانگي آن هاست، اما با گذشت زمان بشر سعي برآن داشته تا ساحت دين را به نفع عقل كمتر سازد؛ عناويني هم كه در پيوند با اين مسأله پا به عرصة وجود گذاشته است هم در لباس دوستي و دلسوزي بوده و هم در قباي خشونت و دشمني. از تازه ترين مسايل در اين باب يكي اين است، كه با بكارگيري از فلسفه زبان به آداب و مناسك فردي و اجتماعي اديان به ويژه اسلام -كه ادعاي آن را دارد كه براي كليه بشريت است- هدف قرار گرفته است: شرح اين ماجرا اين است كه پيام اسلام در كتابي گنجانيده شده كه قرآن است و از لفظ و كلام تركيب گرديده؛ لذا هرگونه نظريهي ادبي ميتواند، قرآن را نيز شامل گردد.
زبان شناسان براي زبان چار محدودة عمده بر ميشمرند: محدودة زمان، محدودة مكان، محدودة زبان و محدودة فرهنگ. بربنياد نظر زبان شناسان معاصر هيچ متني نميتواند كيمياي جاودانگي در كف داشته باشد.
گفتني است، اين بحث بيش از آن كه غرب بدان آشنا گردد، در جهان اسلام سابقهي طولاني دارد، طوري كه پيشينهي آن به قرن دوم هجري ميرسد. در قرن دوم هجري نحلهي در جهان اسلام سربر آورد كه به «معتزله» شهرت به هم رسانيد و شخصيت هاي نامداري همچون واصل بن عطا، نظام، جاحظ، قاضي عبدالجبار، زمخشري به همين گروه نسبت ميرسانند. از بارزترين ادعاي اين دسته اعتقاد به «مخلوق بودن قرآن» ميباشد. متعزله به دليل استبدادي كه براي تحميل ديدگاه خويش پيشه كردند، به انتقام سخت مخالفان شان روبرو شدند و دامنهي شان برچيده شد؛ تا حدي كه بعنوان يك فرقه از ميان مسلمانان نابود گرديدند و به تير اتهام كفر و زنديق هم نواخته شدند.
اعتقاد به مخلوق بودن قرآن از سوي معتزله مقصد يكساني نداشت؛ برخي در شناخت معناي قرآن فراتر از ظاهر متن به كنجكاوي باطن متن نيز تاكيد ميداشتند. عدهاي -از آنجايي كه قرآن مجيد را يك معجزه ادبي بيبديل ميباشد- براي دريافت معناي آن قبول شگردهاي ادبي مانند تاويل، تشبيه و ايجاز را حتمي ميشمرند و در تفسير قرآن بكارگيري از فرهنگ و زبان عصر بعثت را مهم تلقي ميداشتند. و اما در بين معتزليان چهرههايي وجود داشت كه در صورت تعارض عقل ووحي، به ترجيح عقل فتوا ميدادند، كه در اين ميان ابن رشد اندلسي از همه معروف تر است (فصل المقال) سركوبي معتزله از نظر مخالفان شان دوام اسلام را تضمين نمود و راه را بر انحراف و به تعبيري رخنه يونانيگري بست؛ ولي از نظر شماري هم موجب گسترش جمود و تحجر در ميان مسلمانان گرديد و موجب عقب ماندگي فكري مسلمانان شد.
در دو سدة پسين، تاريخ اسلام شاهد شخصيت هايي بوده است، كه -نا اعلان شده- راه معتزليان را در پيش گرفته اند، و در زمانهي كنوني چهرههاي سرشناس آن شامل محمداركون، نصرحامد ابوزيد، حسن حنفي، عابد جابري و عبدالكريم سروش ميشود. هريك از كساني كه نام برده شد، در بخشي گام زده و اثري پرخواننده و بحث برانگيز آفريده اند. توهين ها و تحقيرها را بجان خريده و تهمت هاي زنندهي را هم پذيرا شده اند. به باور نويسنده معتزليان در كنار روشنگري هاي خوب شان، خيزهاي بيجايي هم داشته اند، بگونهمثال از جمع اين طائفه عبدالكريم سروش «قرآن را كتابي غلط بردار» خوانده است. به گفتهي سروش در موارد علمي اگر گفته هاي قرآن غلط بوده باشد، به رسالت پيامبر زياني وارد نميآورد (بسط تجربهي نبوي). در رد سخنان سروش فراوان نوشته شده كه در آن ميان عمده ترين دليل اين است، كه اعتقاد براين كه بخشي از قرآن غلط(؟) باشد، با چه برهاني بقيه را درست بايد گفت (جعفر سبحاني)
سخن برسر نياز به دين است و ضرورت رسولي براي بشريت تا هميشه؛ اما معتزليان با اعتقاد به مخلوق بودن قرآن، اين كتاب را مانند ساير مخلوقات در معرض تحول و دگرگوني ميدانند، كه لازمهي آن اين است كه روزگاري بايد طومار كارآيياش بسته شود و جاي آن را به گفتهي سروش «عقل جمعي» پر نمايد. ناگفته نماند كه استدلال اين طائفه آن است كه عقل و وحي هردو وديعة الهي است و اگر روزگاري از وحي بينياز ميشود و كارهاي فروبستة خويش را به سرپنجة عقل ميگشايد، بدين معني نيست كه كار ناخدائي كرده و يا به شيطان توسل جسته است. در حالي كه اگر حرف، كلمه و جملهي قرآن مخلوق است و بر روي مخلوقي چون سنگ، چرم، پوست خرما، يا كاغذ نشسته است. اگر زبان و فرهنگ يك قوم (قريش) و زمانهي بعثت در آن سنگيني ميكند، آيا اين بدين معناست كه در آن پيام جاودانهي وجود ندارد، تا هنوز چه كسي ثابت كرده كه هيچ متني را ياراي حمل يك گزارهي جاوداني نيست؟
باور به خداي يگانه، اعتقاد به حقانيت پيامبران، ايمان به خلافت انسان در روي زمين، باور به روز بازپرس چه ابهامي دارد و كدام صنعت ادبي آن را درهم پيچيده است. نبايد مباحث چگونگي ذات خدا و حكمت الهي را به آن افزود، شرح احوال قيامت را بهانه آورد و آراي مختلف را به ميان كشيد و آن را توجيهي براي مبهم بودن مفهوم قيامت عنوان داشت.
گفتني است كه از ديد نويسنده ايمان و باور به توحيد و معاد يك مفهوم ذهني و رواني نيست كه مؤمن فقط در عالم ذهن با آن پيوند داشته باشد؛ بل ايمان راستين آن است كه اثرات آن در حيات فردي و اجتماعي و حتي روابط بينالمللي كشورهاي اسلامي نمايان بوده باشد؛ به سخن ديگر معاملات و تصاميم انسان مؤمن هيچ گاه نبايد در تضاد با اصل توحيد و روز داوري باشد.
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|