|
|
عرض تسلیت و استدعای صبر جمیل
"محمداکرام اندیشمند" عرض تسلیت به جناب سید احمد رها و همه اعضای خانواده اش که عبدالقدوس یگانه پسر خود را دیروز 24 قوس 1388 از دست داد بدون شک نمی تواند تسلی بخش این مصیبت عظیم برای ایشان باشد. عبدالقدوس رها سکرتر احمدضیاء مسعود بود که در یک حمله ی خود مرداری پیام آوران نفرت و وحشت قربانی شد.
جناب سیداحمد رها که چند سالی است در بستر بیماری به سر میبرد و توان سخن گفتن ندارد، تنها همین یک پسر را داشت که نان آور خانواده و پرستار پدر رنجور و علیل بود. وقتی دیروز خبر شهادت قدوس جان را در این دیار دور و غربت شنیدم به سختی گریستم. هنوز صدای هق هق گریه و اشک چشمان آغای رها را که بیست و هفت سال پیش در فراق عبدالقدوس پسر یک یا دوساله اش در آن دره ی زیبای "وریچی" نهرین می ریخت به خاطر دارم. این پیر مرد دردمند که امروز در بستر بیماری با زبان بی زبانی دردِ از دست دادن پسر جوانش را می کشد، آن روز در قرار گاه مجاهدین به فرماندهی مرحوم عبدالحی حقجو نشریه ی "سنگر" را بنیان گذاشته بود. آغای رها ابتکار و پشتکار شگفت آوری داشت. او در ولسوالی نهرین ولایت بغلان نشریه ی سنگر را برای اولین بار در میان تمام جبهات مجاهدین افغانستان با استفاده از حروف طباعتی و توسط وسیله ی دست ساز چوبی دست خودش چاپ و منتشر می کرد.
در یکی از روز های دل انگیز بهاران (1360) با مرحوم حاجی بابه از ساکنان دره ی وریچی که دفتر فرهنگی به داخل حویلی و باغ او بود در داخل دفتر هق هق گریان آغای رها را شنیدیم که به تنهایی در پای درخت زیبای گیلاس که تازه شگفته بود اشک می ریخت. حاجی بابه که مرد مهربانی بود نزدش رفت و او را به اتاق دفتر آورد و برایش گفت که آغا صاحب من را امر کنید هر مشکلی که باشد من در خدمت هستم. به پول اگر نیازی باشد من زمین و باغم را می فروشم و برای تان پول تهیه می کنم. آغای رها اشک هایش را پاک کرد و از آن مرد سپاگزاری نموده گفت، نه من به پول نیاز ندارم. فقط شرایط سخت و دشوار روزگار امروز وطنم و دوری از خانواده و اولادهایم که همه اطفال کوچکی هستند من را به گریه وا داشت. پسرم قدوس طفلی است که تازه راه می رود. دلم برایش تنگ شده است. آنها در بدخشان هستند و من این جا در نهرین بغلان کوه به کوه و دره به دره می گردم و نمیدانم آنها در آنجا در چه حالی قرار دارند؟
اما امروز که آغای رها در سن پیری و درماندگی در بستر بیماری افتیده است و به قدوس یگانه پسر تیمار دار پدر نیاز داشت، دیگر پسر پرستار خود را بر بالین بیمارش نمی بیند. چه مصیبت بزرگ و جانسوزی!
خداوند متعال به او و همه اعضای خانواده اش صبر جمیل اعطاء کند.
هالند، 25 قوس 1388،
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|