|
|
مسعود و جريان روشنفکري (بخش سوم و آخر)
"به قلم: حسيني مدنی" "شخصيتهاي کاريزماتيک قاعدتاً کم اتفاق مي افتد که دوره هاي طولاني بتوانند ادامه دهند، ياکشته مي شوند ويا بطورطبيعي از بين مي روند، در نبود آنان خلاء بزرگي بوجود مي آيد. مردم شخصيتهاي جايگزين او را معمولاً نمي پذيرند چراکه هيچ کس نمي تواند جاي آنها را پر کند. لذا بحران ايجاد مي شود". وي اين خلاء را چنين تشبيه مي کند که، مردم روزگاري از نعمت روشنايي برق بهره برند و به ناگهان روشنايي برق مبدل به روشنايي شمع گردد، طبيعي است که خود باعث مشکلات و اندوه مردم مي گردد.
امّا واقعيت آن است که مسعود به دليل پرداختن به فرماندهي و نظامي گري، وقت پرداختن به کار روشنفکري را نداشته است. ولي استعدادش را داشت، سواد خوبي هم داشت، شعر و ادب و نويسندگان و اديبان را دقيق مي شناخت.
داکتر عبدالکبير رنجبر هم بدين باور است که مسعود خودش يک روشنفکر جهادي بود چرا که وي به آينده نظر داشت و معتقد به دموکراسي و انتخابات بود. هرچند که وي گاه دچار جزم انديشي مي شد، يک نوع از خود خواهي؛ که همين عامل گا ه باعث از بين رفتن تفاهمات مي گشت. وي بعنوان نمونه از پشت پا زدن مسعود به تعهدات خويش به نيروهاي چپ ياد مي کند. يکي ديگر ازانديشمندان نيزمعتقد است که مسعود يک روشنفکر مسلمان بود، وي در اوايل، ديدگاه بنيادگرايانه داشت ليکن در جريان کار، آرام آرام متحول شد. پدرام دليل اين تحول را دو عامل مي داند. اول اينکه بطور کلي جنبش اخوان المسلمين در تفکرات و قرائتهاي ديني خود باز بيني نمود و چون مسعود هم تحت تأثير اين جنبش مي باشد، وي نيز تغيير مي نمايد. و ثانياً ظهور ومطرح شدن انديشمنداني همچون داکتر علي شريعتي در ايران، نجم الدين اربکان در ترکيه و... با تفکرات و برداشتهاي نوين، يک نوع تحول ديني را به وجود آورد. برعلاوه، برخي افراد وابسته به جنبش هاي روشنگري از کشورهايي مثل ايران، ترکيه و برخي کشورهاي غربي و عربي به جبهات مقاومت مي آمدند و مسعود با ايشان ارتباط مي گرفت و همين ارتباطات و مباحثات براي مسعود جذابيت و تازگي داشت. به هر صورت، مسعود را مي توان يک چهره مسلمان، اصلاح طلب ، اعتدال گرا و آزادي خواه دانست. برخي معتقدند که او هيچگاه تعصب مذهبي نداشته است. به اعتقاد لطيف پدرام، تعصب مذهبي را بنيادگراهاي سرشناس دامن مي زدند. اومي گويد: امروز اگر تاجيک، هزاره ، ازبک و اقوام خورد و کلان ، ادعاي رهبري داشته و مطالبه حقوق مي نمايند، بزرگترين دستاورد مسعود است، او به يکباره يک باور و يک اعتقاد را شکست. اما به ارتباط اين سخن که مسعود هيچگاه تعصب مذهبي نداشته است، داکتر مهدي کمي تامل روا ميدارد؛ وي ميگويد: مسعود پس از ورود به کابل، با ياران اخواني خود که ازپيشاور آمده بودند ملاقات نمود، اخواني ها سني هاي متعصبند، يکي از دلايل برهم خوردن ميانه مسعود با مزاري ودر مجموع ايتلاف جبل السراج، همين امر است. مسعود بعدا درکابل متحول شد.
وسرانجام، درپايان اين بخش، سخن سيد محمد گلابزوي درباره مسعود را نقل ميدارم که مي گويد: " مسعود يک آدم وطن پرست بود، يک آدم صادق بود، اين خصلت در وجود اکثريت مجاهدين بود، آنان جان خويش را براي آرمان و وطن خود گذاشتند. بد نامي جهاد از جانب برخي از رهبران جهادي است... مسعود در طول جهاد ومقاومت هيچگاه به بيرون از وطن نرفت و در کشور خود جنگيد. وي انسان سازمانده خوبي بود، وي بر خلاف روشنفکران، خودش کم حرف مي زد و بيشترعمل مي کرد."
مسعود؛ بنيادگراها يا روشنفکران؟!
از ديگر جرياناتي که در افغانستان قابل تحليل مي باشد جريان قدرتمند بنيادگرايي است. نظام و ساختار سياسي و اجتماعي و آيديالوژيکي افغانستان، بر بنيان بنياد گرايي بنياد گذاشته شده است. اصطلاح بنيادگرايي در فرهنگ سياسي به جنبشهايي اطلاق مي شود که خواهان بازگشت به اصول و ريشه ها هستند. آنان اهتمام به تداوم قدرتها و مفکوره هاي سنتي و حاکميت اصول و ارزشهاي کهنه و فرسوده سياسي،فرهنگي وآيديا لوژيکي در اجتماع دارند. بنيادگرايي زائيده ناتواني و درماندگي انسان در مقابل ارزشها، علوم و دستاوردهاي نوين است. بنيادگراها هماره خواهان حفظ ارزشها، باورها و هنجارهاي سنتي مي باشند. اغلب بنيادگراها، سنت هاي جامعه و ميراث پيشينيان را بدون كم و كاست مي پذيرند و بر تطبيق آن اصرار مي ورزند و كم ترين تمايلي به بازبيني آنها و يا مطابقت آنها با دستاوردها و علوم نوين ندارند. بر همين اساس است كه در بسياري محافل فکري از آنها به عنوان يک جريان عقل گريز ياد مي شود که با تکيه بر روشهاي کهنه به نفي انديشه هاي نوين مي پردازند.
جنبشهاي بنيادگراي اسلامي در افغانستان، بيشتر از متفکران اسلامي در مصر، پاکستان، عربستان وايران متأثر بوده و الگو گرفته اند. تحجرگرايان طالبان، نمونه اي از اين گروه هستند که سخت متأثر از مکاتب پاکستاني والگوي وهابيت سعودي بوده اند. برخي رهبران بنيادگراي برجسته مجاهدين هم از مکاتب و متفکران کشورهاي فوق الذکر و خصوصاً جنبش اخوان المسلمين بهره برده اند. اجتماع افغانستان در گذرتاريخ، تحت سلطه رهبران سياسي و مذهبي بنيادگرا، به مفکوره هاي منسوخ و سنتهاي ديرين، پايبندبوده و دربرابر انديشه هاي نوين موضع گرفته است. بعضاً رهبران محافظه کار و بنيادگراي سياسي و مذهبي با انديشه حفظ وضعيت موجود، بزرگترين مانع در جهت توسعه و نو آوريها بوده اند. و چون اين گروه در بين اجتماع رگ و ريشه دوانيده اند، رها کردن جامعه از تارهاي اين بزرگواران و مفکوره هاي جزم انديش آنان عملي بس دشوار و ناممکن به ديده مي آيد. بنياد گرايي خاص جوامع مسلمان نبوده و در تمامي ملل به چشم مي آيد. اما به واسطه قوت و نفوذ بنيادگراها در جوامع اسلامي واقدامات تند وتيز آنان غالباً وقتي که اين کلمه گفته مي شود، سنت گرايان مسلمان به ذهن مي رسد و صد البته بلا فاصله افکار به سمت تعصبات مذهبي مي چرخد. در حالي که بنيادگرايي ، تنها در حيطه مذهب نمي باشد و قلمرو سياست، فرهنگ و اجتماع را نيز دربرميگيرد. جاي ترديدي باقي نيست که اطراف مسعود را اکثراً رهبراني احاطه نموده بودند که وابسته به مفکوره هاي اخواني گري بوده اند. اسلام آنان بر اساس برداشت هاي قديمي است. اين رهبران در دوره هاي مختلف درکنار مسعود حضور داشته اند، چه به شکل هم پيمان، چه به حيث قومندان و چه بسان ملا و موسفيد. برخي از آنان به جمع طالبان پيوستند و گروهي نيز در کنار وي تا مدتها باقي ماندند. مطالبات ايشان جدا ازخواسته هاي شخصي، حاکميت بدون چون و چراي سنتها است. و از جانب ديگر افرادي هم در کنار مسعود حضور دارند که متعلق به طيف نو جهاد اعم از تحصيلکردگان، متخصصين و روشنفکران اند که طبيعتاً آنان هم مطالبات مخصوص به خود را دارند، يعني مسعود بعضاً دربين دو جريان قرار مي گيرد، يکي بنيادگراها و ديگري روشنفکران عام. اما به راستي مسعود بيشتر از کدام جريان تأثير پذيرفته، يا با کدام طيف بيشتر نزديک بوده است؟ داکتر محي الدين مهدي استاد سابق دانشگاه مي گويد: مسعود بسي با روشنفکران معاشرت داشت، با آنان مشوره نموده و احترام مي کرد. نزديکترين دوستان وي روشنفکران بودند. او از افرادي نظير قانوني، عبدالله و ديگران نام مي آورد، اما مي افزايد: "در مقاطعي، بنيادگراهايي مثل استاد سياف، نورالله عماد، وحيد الله سباوون، احمد شاه احمد زي و ... اطراف مسعود را گرفتند. وي معتقد است که احمد شاه مسعود گاه تحت تأثير روشنفکران بوده و گاه تحت تأثير بنيادگراها."
اما منصور با رد اين باور، اعتقاد دارد که رهبري مسعود بر اساس تأثير پذيري از جرياني نبود چراکه ذاتاً وي به جريانات سياسي، برتري فکري و عقلي خويش را نشان داده بود، او از هيچ کس چه بنيادگراها و چه روشنفکران تأثيرپذير نبود. او همگان را احترام مي کرد، چه پير و چه جوان. اين مسئله خصوصاً براي بنيادگراها اين تصور را بوجود آورده بود که آمر صاحب ما را بزرگ و رهبر مي داند. اما واقعيت آن است که او ديد مثبتي نسبت به برخي بنيادگراهاي سرشناس نداشت.از ديد او اسلام اين افراد در حرف و در ادعا خلاصه شده بود که در صحنه عمل دست کم، زندگي خودرا آراسته نمي توانستند، چه رسد به اجراي يک کاراساسي در بين مردم. وقتي اخواني مي گفت، منظورش يک خشکه مقدس ويک آدم پرمدعا بود که از واقعيت هاي موجود چيزي نمي دانست. داکتر عبدالکبير رنجبر هم مي گويد: " من فکر نمي کنم که مسعود تحت تأثير بنيادگراهايي مثل (...) باشد چرا که يکي از خصيصه هاي وي اين بود که فقط استفاده مي کرد اما آلت دست کسي قرار نمي گرفت". اما لطيف پدرام کمي فراتر مي رود، وي بدين باور است که " مسعود پيوسته در يک جنگ پنهان با بنيادگراها قرار داشت، شماري از رهبران بنيادگرا تلاش مستمرداشتند تا شخصيت مذهبي او را سبوتاژ کنند، مسعود اگر با آنان روبرو مي شد، مشکلات زيادي برايش ايجاد مي گشت. بناءاً وي بر اساس مصلحتها آنها را ازخود طرد نکرد و درکنارخويش نگاه داشت". اما برخي از بنياد گراها طوري ديگر مي انديشند؛ قاضي محمد امين وقاد ميگويد که مسعود را از خانواده نهضت اسلامي وبه عنوان يک بنيادگرا مي شناسم. او يک جوان محصل بود وبخاطر اعتقاداتش هجرت کرد. به باور قاضي وقاد، مسعود تا آخر به همين مفکوره باقي ماند. او از روابط خود با مسعود مثال مي گويد که آمر صاحب دوازده بار، وي، استاد سياف ونزديک به سه صد نفر همراهان آنان را در پنجشير وشمالي مهمان نموده است. توجيه قاضي محمد امين وقاد از رابطه مسعود با روشنفکران، آنست که هرکس در راس يک جريان قرار بگيرد طبيعتا با هر طيف روابطي خاص مي داشته باشد.
محمدخالد فاروقي رهبر حزب اسلامي نيز ايده اي مشابه به ارتباط مسعود دارد، او مي گويدکه با مسعود از نزديک آشنا بوده است، "من هم يک بنيادگرا بودم و او هم يک بنيادگرا بود، من سال اول هم اورا ديده بودم وسالهاي آخر هم ديده بودم، او هنوز يک بنيادگرا بود".
به هرحال به باور نگارنده، هرچند که برخي صاحبنظران احمدشاه مسعود را درکتله روشنفکران وبا تعبير روشنفکر جهادي قرار ميدهند ليکن او خود از کوچه روشنفکري زياد عبور ومرور نکرده، اما روابط خوبي با آنان داشته است. مسعود يقيناً يک بنيادگرا بود، بنيادگرايي که به روشنفکر نياز داشت وبه وي عشق مي ورزيد. مسعود نمي توانست از حصار باورهاي آيديالوژيک برآيد. باوجود آنکه هر طيف سعي برآن دارد تا مسعود را به خود، نزديکتر برشمارد، ليکن کل آنها در يک نکته اجماع نظر دارند که مسعود از هر طيف به تناسب ذهنيتها، خلاقيتها وتوانمنديهايشان بهره مي گرفت وهرکسي را بر اساس سليقه ونياز خود بها مي داد و جهت دهي ميکرد. قدرت سازماندهي وي دراين راستا وي را به اعجوبه اي مبدل ساخته بود که بسيار زود شير پنجشير را به لقب «آمرصاحب» شهرت بخشيد.
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|