|
|
پس ديوار
"عبدالحي شبگير " با بشر جز سخن از فتنه و شر هيچ مگو
شر بگو شر بشنو حرف دگر هيچ مگو
رنگ زرد و لب خشك همه از ياد ببر
قصه ي درد دل و ديده ي تر هيچ مگو
عافيت گر طلبي گوشه ي خاموش گزين
آنچه ديدي پس ديوار به در هيچ مگو
زورمندي كه ندارد سر سازش با كس
گر جهان را بكند زير و زبر هيچ مگو
تيغ را از كف قاتل نگرفتند، ولي
از ورق بازي و ابراز نظر هيچ مگو
ظلم اگر بيخ عدالت بكند هيچ منال
خون اگر جوش زد از كوه و كمر هيچ مگو
داستاني كه مذاق دگران تلخ كند
حرف حرفش كه بود شير و شكر هيچ مگو
روزگار عجب آمد كه پسر حق دارد
پيش رويت بكند ريش پدر هيچ مگو
زور اگر شعله ي بيداد فروزد به جهان
زند آتش ز شجر تا به حجر هيچ مگو
مركبي را كه شتر گفته سرت بفروشند
چشم پوشيده، شتر گفته بخر هيچ مگو
زور گويي كه به حرف دگران تن ندهد
شام را گويد اگر هست سحر هيچ مگو
شرم اگر طعنه به غيرت بزند هيچ مپرس
عيب اگر قبضه كند جاي هنر هيچ مگو
وقت ما بيخبران خوش كه بدنياي خوديم
غم نصيبي كه بود اهل خبر هيچ مگو
نبرد نالهي تو راه به جايي «شبگير»
باش خون خورده و دندان به جگر هيچ مگو
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|