"دكتر شمس الحق آريانفر" غيرازنفس گرم گهرسازخليلي
باناله كه آميخته گلبانگ دري را
(كليات اشعار غزليات ۴)
استادخليل الله خليلي ،درحيات اجتماعي وادبي جامعه ما ،يك استثناد ويك پديده ناتكرار است. چه استثنايي فراتر از ين كه درآغاز زيست آگاهانه ودرفرجام حيات ،باآوارگي واندوه همنشين است.
خليل الله فرزند ناز پرورده ميرزا محمدحسين خان مستوفي الممالك ونايب سالارملكي ونظامي حيبب الله خان ، تازه يازده سال داشت كه پدرش بدست امان الله خان شهيد گرديد ، اموالشان مصادره شد،واين طفل ۱۱ ساله درمعرض رنج وآوارگي شديد قرارگرفت كه صحبت وتماس بااو وخاندانش جرم بود.استادصلاح الدين سلجوقي درنخستين ديدارش ازخليل الله ،اين وضعيت رانيکو به تبيين آورده است.
“ من به كابل آمدم به سراغ بازماندگان مرحوم مستوفي الممالك شدم وشنيدم كه دربين عائله مرحومي پسري از اوباقي مانده است كه بجرم ناكرده پدر به گوشه محصور ومتواري است ومن بااينكه بعضي ازدوستاني كه عقل نزد ايشان عبارت است ازاختناق حس وقلب وضمير، مرااز اتصال به فرزند مستوفي الممالك منع مي نمودند، خودرا به جناب خليل الله كه اكنون استاد ماست رسانيدم».
(كليات اشعار ،ديدگاه استادسلجوقي ص ۶۲۵)
اگراين يك سرنوشت استثنايي است ،بعد از تحمل يك دهه رنج ، آوارگي وبيكسي، تبارز خليل الله به عنوان يكي ازشخصيت هاي انقلاب اميرحبيب الله كلكاني ،استثنايي ديگريست كه نبوغ واستعداد ذاتي آنرا به نمايش مي گذارد .چه باوجود فتنه ها، به غريبي روستاها به استحاله نرفت، كه ازلاي دود وآتش بيرحمي ها ،چون آذرخشي درخشيد ودرمعركه ها ومصاف ها قامت آراست. باسقوط حبيب الله كلكاني ، خليل الله به تاشكند وبعدهرات وقندهار، آواره وتبعيد گرديد. اين دوره از 1308 تا ۱328، مدت ۲۰ سال دوام کرد. بدينگونه مي بينيم خليل الله تاسن ۴۰ سالگي، جزده سال كودكي، ۳۰ سال دركوره زندگي عذاب مي كشد وپخته ميگرددو چنين رنجست كه خليل الله راقوام مي دهدوخليلي مي سازد.
درسال ۱۳۲۸ دبيركابينه وبعدرئيس مستقل مطبوعات ومشاورشاه ميگردد ودراخير تاسال ۱۳۵۷ سفيرعربستان وعراق است. شايد كوته نگران اين دورحيات خليلي را نكوهش كنند. اما برعكس استنثايي ترين عهد حيات او كه درتاريخ ادبيات خويش، همسانش رانداريم همين دوره است.
نخست اينكه كمتركسي توانسته است سي سال افراخته قامت زندگي كند باوجود همه آلام ومصايب. ودوديگراينكه پس ازچنين دوره رنج وعذاب، اگرمجالي حاصل شود، انسان طبعاً به راحتي خو ميكند وديگر ياد گذشته ها رانمي نمايد. اما خليلي نه ازآن كسانست. اوهيچگاه نه كرسي فلك رازيرپاي شاه نمي گذارد وحتي يك حرف وستايش مبالغه آميز درباره شاه برزبان نمي آورد. توجه كنيد، وقتي شاه راستايش ميكند، ميگويد:
درعهد پادشاه جوانبخت زنده دل
اين تهنيت به محفل پيروجوان دهم
درين بيت مي بينيم كه جوانبخت اصلاً تعريف نيست، بلكه يك امر واقعي است ظاهرشاه درجواني بابخت واقبال شاهي قرين گرديده است. كليمه زنده دل درستايش يك شاه حتي اهانت است. خليلي آگاهانه اين كليمه را انتخاب نموده است ونخواسته شاه رابي موردوبه دروغ ومبالغه آميز ستايش كند. خليلي نتنها مبالغه واغراق ندارد كه هميشه اورا به عدل وداد فراميخواند.
گرگويم عمرت ازهزار افزون باد قوليست خطا
ورگويم دشمنت واژگون باد اين نيست خطا
اميد من آنست كه درروز جزا درپيش خدا
نامت به شمارعادلان مقرون با اينست دعا
ودرهمين راستاتآنجاپيش ميرود، كه شاه را ازآينده اعمالش اخطار مي دهدوشفاف وروشن بيان ميكند كه همه تخت هابه خون ترگشته اند، افسانه تاج گذراست وازقافله شاهان فقط داستاتانهاي برجامانده وآنچه ماندگاراست، عمل است وبس كه بايد نيكو كارونيكو كرداربود.
داني كه شعارچرخ غدار مكراست وفريب ورنج وآزار
يك چشم بصير درجهانيست كزجورزمانه خونچكان نيست
تختي كه به خون نگشته تركو تاجي كه جدانشد زسر، گو
دربارگه جهان گشايان برخاك نشسته بينوايان
ازقافله جهان ستانها چون گردبجاست داستانها
افسانه تاج دلنشين است آيينه روزگار اين است
تاريخ چودادگاه باشد اعمال درآن گواه باشد.
(كليات اشعار، مثنوي هاص ۳۷۹)
مي نگريم كه خليلي مداح دربارنيست، معلم است، هدايتگراست وتوبيخ كننده واخطار دهنده است. شخصيت اودررنج ومصايب بارورگرديده است، بازرق وبرق دربار ديگرگون نمي گردد. اندوه بزرگ اودرسراسر ديوانش تاپايان حيات بلامنقطع ادامه دارد، كه روي آن مكث خواهيم كرد.
خليلي دردربار چنان باصلابت واستوارگام برمي دارد وزندگي دارد كه غبطه برانگيز است. تاآنجاكه گاه گاه باشاه رجزخواني ميكند وحتي زماني كه چيزي ازاومي خواهد، ازشكوه وشان خودو ازنامردي ايام يادمي كند وازتاراجي كه براورفته است سخن ميگويد. درسروده كه ازشاه، سرپناهي مي خواهد. ازچپاولي كه براورفته است ، چنين سخن مي راند:
فرزند ناز پرورمهد تنعمم
چون من كسي نديده درين ناز پروري
عهد تجمل پدرنامدارمن
روشن بود به خلق چوخورشيد خاوري
تاراج گشت گلشن آمال من دريغ
ازجور روزگار بتاراج بربري
(كليات اشعار، قطعات ص ۳۱۳)
خليلي بعدازكودتاي ثور ازسفارت استعفا مي دهد ومدتي دراروپا وامريكا بسرمي برد، ولي با آغاز جهاد ومقاومت (مدينه موعود روشنفكران امروزين) اروپا وامريكا را رها مي كندوبه كنار مردم ومقاومت مي آيد. درحاليكه همه مدعيان سياست ورهبري جامعه روانه اروپابودند، حركت خليلي ازآنجابسوي برهنه پايان مظلوم، استثناي ديگريست كه تكرارندارد. اگرشمامشاهده كرديد بماهم نشان دهيد.اين فقط خليلي است كه درحرکت بسوي مبارزان وآزادگان كشورش، سرزمين نازونعمت رارهامي كند. درينجاست كه بغض ۷۰ ساله اش رامي تركاند،مي نويسد وميگويد آنچه راتاهنوز نگفته است . اين سيرحركت پرشكوه تاريخي واجتماعي، زيستنامه پرافتخار يست كه به گونه استثنايي، ويژهخليلي مانده است وخواهد ماند.
خليلي درآيينه اشعار
نگرشي براشعار وسروده هاي استاد خليلي، نشان مي دهد كه شعرخليلي فرياد است، اعتراض است، آواي درد وعصيان است، جرقه وانفجار آتشفشانيست كه تماشاگران ازروشنايي اش شادمان اند، حال آنكه مذابه دل وخونابه روحيست كه به فوران آمده است.
اكثر غزلهاي استادخليلي برعكس شاعران ديگركه ازعشق وزندگي هاي شادمي گويند، باعناوين اندوه بار آغاز گرديده است. برخي اين عناوين را بابيت هاي بگونهنمونه تذكر مي دهيم تادريافته باشيم كه خليلي حتي درغزل ومغازله ، خون مي خورد.
عنوان غزل
ظلمت سرا: شب عمرم درين ظلمت سرا بادردوغم بگذشت
ندارم بعدازين چشم اميد ازروزن فردا (كليات اشعارص۳)
درماتم شهركابل: سرو سرنگون گشته، سبزه تربخون گشته
بخت واژگون گشته، باغبان كابل را (كليات ص۴
ميوه تلخ: من به پيكارحوادث مي روم باتيرآه
ازفلك گيرم اگررنگين كمان بايد مرا (كليات اشعار۴)
گوشه قفس: به خون واشك نگارين نمودصفحه دل
چوطرح هستي ماخامه قدرمي ريخت (كليات اشعارص۵)
راه نيستان: ناله به دل شد گره راه نيستان كجاست
خانه قفس شد زغم طرف بيابان كجاست (كليات ص۷)
طفل اشك: دررگم خون دربرم دل درتنم جان مرده است
واي برمن طفل اشک من به دامان مي رود (كليات ص۸)
طوفان مرگ: آواره ترزمن بهمه روزگارنيست
يك موج درجهان چودلم بيقرار كيست (كليات ص ۹)
آه بي تأثير: مرگ رانازم كه درغفلت رهاسازد مرا
خواب ماآشفته حالان رادگرتعبيرنيست (كليات ۹)
همين گونه است عنوان هاي غزلهاي ديگر، چون: جاي آه، اشك درويش، فتنه ، تهي پياله، جنازه مظلوم، تابش شمشير، شهرتوفان برده، غمگسار، كشاكش حرص، آتش بجان، قطره هاي خون شده ، زندان، دل خونين، فرياد جنون، سينه سوزان، مشت خار، بيكسي، فرزند رنج، جگر سنگ وغيره .
اين نشان ميدهد كه خليلي شعر رادرخدمت آرامانش بكار گرفته است. اگربگويم خليلي هيچ شعر عاشقانه ندارد، گزافه نيست، چه وقتي خليلي عاطفي ترين وعاشقانه ترين غزلها را آغاز مي كند، مي بينيم كه آن رنج نهفته اش بروز مي كند وآن غزل شاد، بادردو اندوه عجين ميگردد. منتها توانايي استاد خليلي درآنست كه اين درد وآرمان را به گونه بيان نموده كه درنگاه اول بوي قصايد حبسيه مسعودسعد سلمان ازآن استشمام نميگردد، درحالي كه ژرفترازان سروده ها، شعله درد و دود آهيست كه تافلك ازابياتش زبانه مي كشد.
عاشقانه ترين غزلها وعنوانها را ازنظرمي گذرانيم وابياتي را ازآن نمونه مي گيريم.
عنوان غزل يك بيت به گونه نمونه.
فيض عشق : سوختم ازناتواني مشت خاكسرشدم
كيست جزتو تاكند آتش زخاكستربپا
كليات ص ۳
اگرها ومگرها: جزسردي ازين خلق بدانديش نديدم
قربان توولذت آن گرم نظرها
كليات ص ۵
ناي شعر: سراسر قطره خونست ومي لرزد بصد خواري
دل بي حاصل من ازگداز ناچكيدنها
كليات ص۶
سنبل گيرا: اي مرغ شباهنگ بيا هردو بناليم
تاخون چكداز گرمي آواي كه امشب
كليا ص ۷
به همسر عزيزم: فغان ازتنگ چشمي هاي اين چرخ سيه كاسه
كه دلخون ميكند مانند دونان بهريك نانت
كليات ص۱۰
دست الفت : آسمان گراز سرمن دست الفت برگرفت
سايه سروروانت ازسرمن كم مباد
كليات ص ۱۰
گهواره : جزناله مرا از دل بيمارچه خيزد
زين غمكده جزآه شرربارچه خيزد
كليات ص ۱۳
كله عشق: خانه وشهرمرا گرچه فلك داد بباد
كلبه عشق بدان مهرونشانست كه بود
كليات ص ۱۷
كعبه دل: سالها درآتشيم وشام ماپايان نيافت
اي خوشاپروانه كزيك پرزدن جان مي دهد
كليات ص ۱۷
تلخي روزگار
استاد خليلي درهمه عمر خود، غم واندوه بزرگي راباخويش مي كشيده ودرهيچ حالتي ازآن رهانبوده است:
ازكوي دوست جانب منزل شدم روان
اودركنار من چوغم بيكران من كليات ص ۳۰۳
اين غم بيكران ازآن پيوسته قرين خليلي است كه تاچشم كشوده با اندوه وفتنه مواجه بوده است.آنسان كه مي گويد:
بسي باريد سنگ فتنه گردون بردروبامم
خدايا بشكند كي شيشه هاي آسمان روزي كليات ص ۳۸
ولي خليلي هم چنان باغرور ايستاده است. ازينروست كه درحين آوارگي ها وتبعيد درسال ۱۳۲۵ وقتي كه گويا مديرقندسازي قندهار است. ازرفتار مغرورانه رئيس بفرياد مي آيد ونمي تواند تحمل كند ، ناگزير آلامش را بيرون مي ريزد باذكري ازشكوه ومقام اصيل خويش :
ازدردوالم بسوخت جان اي چرخ بس است امتحانم
من شمع معارفم تومفروز بيهوده به بزم اين وآنم
من گوهر فطرتم تو مفروش دردست خسان برايگانم
آنكس كه به عجز بوسه مي داد ديروز بخاك آستانم
امروز به طعنه باز خندد برگريه زار كودكانم
اي پنجه غيب همتي كن وزحدقه برآر روشنانم كليات وقصايد ص ۱۲۱
خليلي لحظه شاد درزندگي ندارد، هركه هرچه مي انديشد، ولي اوخود روزگارش را تشريح مي كند ومي گويد:
انيسم آه ويارم دردو شامم اشك وصبحم خون
بخوان زندگي تعظيم مهمان اينچنين بايد كليات اشعاروغزليات ص ۱۸
ودرآخر همه دردهايش را درغزلي چنين بيرون مي ريزد.
به داغ نامرادي سوختم اي اشك طوفاني
به تنگ آمددلم زين زنده گي اي مرگ جولاني
ازين آزادگي بهتر بود صد ره بچشم من
صداي شيون زنجير وقيد كنج زنداني
به هروضعي كه گردون گشت كام من نشد حاصل
مگراين شام غم را مرگ ساز صبح رخشاني
زيك جومنت اين ناكسان بردن بودبهتر
كه بشكافم به مشكل صخره سنگي را به مژگاني
گناهم چيست گردونم چرا آزرده مي دارد
ازين كاسه گدا دگرچه جستم جزلب ناني كليات اشعار وغزليات ۳۴
گمان نبريم كه خليلي دردربار شادزيسته است، چه اوچنان با اندوه عجين شده بود كه هرگز نمي توانست ازترحم دلشاد باشد، بلكه ازآن افروخته ترميگرديد وهيچگاه نمي خواست درچنان حالتي باشد. ازينرو زيست آگاهانه او ازآغازتافرجام به غم واندوه گره خورده بود. آنگونه كه خود ميگويد:
زبس بگذشت عمرم درجهان تلخ
مراگرديده مغز استخوان تلخ
اگرموري خوردخاك وگل من
بودتامحشرش كام دهان تلخ كليات اشعار رباعيات ص ۳۲۹
نفرت ازوضع نابسامان اجتماعي:
درد وانده خليلي، تنها ناشي ازشرايط شخصي وخانوادگي اونيست خليلي بيشتر ازهمه نابرابري هاي اجتماعي رامي نگرد، وازآن دررنج است.
تب ظلم وتب جهل وتب فقر وتب يأس
جزسراسيمگي ازمردم تبدار مخواه كليات اشعار وغزليات ص ۳۱
مي نگريم كه مايه سراسيمگي ودربدري را درظلم وجهل وفقر حاكم درجامعه ميداند ظلمت وتاريكي رابه گونه مي يابد كه ديگراميدي ندارد.
شب عمر درين غربت سرا بادرد وغم بگذشت
ندارم بعدازين چشم اميد از روزن فردا كليات، غزليات ص۳
بي توجهي به حال ووضع مردم به گونه است كه به ناله مردم اثري گذاشته نمي شود:
زدور نيزنكردن گوش به ناله ما
به محفلي كه اجابت زبام ودرمي ريخت كليات ،غزليات ص ۷
خليلي منشأ نابساماني رانيز ميداندومعرفي مي كند:
خم بودوباده بود وقدح بود وبزم شب
اما دريغ ساقي مامهربان نبود كليات غزليات ص۱۶
بعدساقي وفرماندار وحكام رانيز به نفرين مي كشد وميگويد:
تاكي كشم سركشتگي زين واژگون كردار ها
زين مهره ها بوالعجب زين ثابت وسيارها كليات ص ۴۹
اي خوشا بي سري وسركشي وسربازي
جزسر افگندگي ازخدمت سركارمخواه كليات ۳۱
ازآمدن مردان راه مأيوس است ودرآن دوره هاي خاموشي وظلماني اميدي به ديگر گوني نمي بيند و چنين مي گويد:
شهسواري كوكه درميدان سرافرازي كند
شيرمردان رازغم سردرگريبان مرده است كليات ص ۹
اماهيچگاه خودراتسليم نمي کند وذلت رانمي پذيرد وباوجود همه آلام وفتنه ها بازهم مصاف داراست وميگويد:
من بيك زخم تو اي چرخ نيفتم ازپاي
گربودعمرببينيم به پيكار دگر كليات ص ۲۰
راه نجات :
استادخليلي راه نجات رادرايمان وآزادگي جستجو مي كند وهمه عزت ووقار رادرآن متجلي ميداند:
كارمومن زين دومي يابد نظام
زين دوگوهر يافت آن والامقام
اول ايمان گوهر بنياد يش
آن دگر تاج سرآزاديش
باخدا ازقلب ايمان داشتن
خصلت آزاد مردان داشتن كليات اشعار، مثنوي ها ص ۵۵۷
چنين است که ارزشهاي وطن وآزادي، ومبارزه ورهايي راعنوان مي كند وهمه را آن فرامي خواند.
وطن:
داندخداكه بعد خدا مي پرستمت
هان اي وطن مپرس چرامي پرستمت
ذرات هستيم زتو بگرفته است جان
چون برتري زجان همه جامي پرستمت كليات، قصايد ص ۵۷
يا:
من بي وطن که دورزآغوش مادرم
بنشسته ام برآتش ودرخون شناورم
برگم که تندبادفگنده بهردرم
گردم كه حادثات نشانده بهردرم
خاكي كه پروريده مرادوستان كجاست
من خاك ديگران چكنم خاك برسرم كليات قصايد ص ۱۱۷
ازميهن اشغال شده اش مي گويد وفرياد مظلومانه ملتي كه دروطنش به ناله واندوه محكوم شده است:
اين خاك تربخون شده ماتم سراي كيست
وين مرغ پرشكسته، دل بينواي كيست
فرياد خلق تابفلك رفت روز وشب
يكباركس نگفت كه آنجاسراي كيست
گلگون شرابهاكه كشي سربه بزم غير
هان اي وطن فروش بگوخونبهاي كيست. كليات قصايد ص ۵۹
بخاطر وطنش نتنها رزم وسخن دارد كه خورشيد آسمان رانيز مخاطب ساخته است وبراي دردهاي ميهنش بااومناظره دارد كه چرانسبت به ميهن اوكم توجه است وگويي باخدا گلايه دارد:
درشهرهاي ماهمه خون آوري واشك
اين جاهزار گونه زروگوهرآفتاب
ماتمسراست دشت ودروكوهسار ما
هرگز متاب آن طرف خيبرآفتاب
اينجانشاط بيني وشادي وخرمي
آنجا فغان وناله وچشم تر آفتاب كليات،قصايد ص ۵۳
آزادي:
ارزش ديگري كه دركنار وطن خليلي مطرح ميكند، آزاديست. تاآنجاكه سراسرديوانش بياننامه آزاديست. همچنان که آزادي وآزادگي را مي ستايد، بردگي وذلت را نكوهش ميكند ومردم را ازآن برحذرمي دارد:
گردن آزادگان راتيغ بهترجاي طوق
مرد حق راسرفرازي باشد از داروتناب
يا :
دين وآزاديست درذرات خون مانهان
ماواين پيمان تاجان شودازتن برون
گرغلامي طوق الماس است بندبندگيست
بشكنش درزير پاچون كردي ازگردن برون
زنده بادآن كوهسار سربلند چرخ ساي
كايد ازدامان آن مردان شيرافگن برون كليات غزل ۲۹
يا:
خم شدن درپاي دونان شيوه احرار نيست
چندپائين آمدن ازشوق بالازيستن كليات قصايد۱۳۷
ودرسخن ديگر ماهيت بيگانه پروري را بگونه شفاف وروشن بيان ميكند وباهشداربه چنين افراد ارجمندي آزادي وشهادت را به ستايش مي گيرد.
بريخنت ستاره اش، لكه عارو خجلت است
لكه عار رادريغ گرتو ستاره بشمري
برسرتو كلاه غير، معني سرنهادن است
سرچه نهي بپاي وي توكه سري وسروري
سنگر دوست روبرو، سنگرد دشمن ازقفا
ازدل خود سوال كن اهل كدام سنگري
گردن تووطوق غير؟ خاك تووسپاه كفر
اي سرمن فداي تو، خودبنماي داوري
چكره اشک آن يتيم، قطره خون آن شهيد
نزدخداي مي كند بادوجهان برابري كليات وقصايد ۱۶۳
مبارزات ونجات:
استاد خليلي همچنانكه ستايشگر هوس هاي گذرا،نيست، وازارزش هاي ماندگار، عدالت اجتماعي وآزادي ووطن مي گويد، تنها به موعظه اكتفا نمي كند ازعمل وازايثار سخن مي راند وازمبارزه وتلاش درراستاي تحقق اين آمال. تاآنجا كه ازدوري خويش ازسنگر آزادي احساس خجلت ميكند.
خجالتي كه مراآب مي كند اينست
كه سيل پيري درپيكرم زيان آورد.
زدورگرم شوم درشراره ديگران
مذلتي است كه شرم است دربيان آورد
گذشت عمرشده مانعم كه ميگويند
درخت خشك نبايد ببوستان آورد كليات قصايد ۷۰
اگرخود توان حضوردرمعركه راندارد، مبارزان وبرهنه پايان رابه ستايش مي گيرد وباشكوه از آنها سخن مي گويد:
فرخنده سنگري كه بخون سرخ گشته است
غيرازتواي مبارز رزمنده جاي كيست كليات، قصايد ص ۵۹
يا:
دل شب شعله آتش فتد درسنگر دشمن
بجزچشم مجاهد آتش خشم نگاه كيست
برهنه پاي تاريخ آفرين داستان انگيز
وطن غيرازسپاه تو بگوديگرسپاه كيست كليات، قصايد ص ۱۹۶
يا:
هنگام مصاف است ولي هم نفسي نيست
فرياد كه درمعركه فرياد رسي نيست
دزدآمده درخانه وبيم عسسي نيست
جزبرهنه پايان تودرجنگ كسي نيست
بس گشته بخون خفته وكس نيست مددگار كليات، تركيب بند ص ۲۲۵
واززبان زنان اين خطه،مبارزه رابه ستايش مي گيرد ومي سرايد:
فداي گرمي خويت شوم من
شهيد تيغ ابرويت شوم من
چوگردآلود ازميدان بيايي
هلاك دست وبازويت شوم من كليات ص ۲۶۹
يا:
شنوزسنگرآزادگان كه مي آيد
صداي ناله دشمن گداز مادرپير
كه بادبوسه گرمم حرامت اي فرزند
اگربه خون نكني لاله گون لب شمشير كليات قصايد ص ۹۴
بادرنظرداشت آنچه گفته آمديم خليلي شخصيت وشاعريست استثنايي درجامعه وادب ما. مصايب استثنايي رامتحمل شد، به گونه استثنايي مقاومت كرد وتسليم نگرديد.حتي زماني كه دربارفراخواندش حرفي به گزافه نگفت ودردخويش را همچنان باسروده هايش بيرون ريخت. به گونه يك استثنا ازغرب واروپا بسوي ميهن ومقاومت آمد، درحالي كه ديگر روشنفكران راهي آندياربودند. واستثناي ديگر اينكه درپيري خرف نشد ودرميدان آمد، تارمقي داشت وطن گفت وآزادي گفت وجان داد كه نظيرش رادرتاريخ با همه اين ويژگي ها، سراغ نداريم. روانش شاد باد.
منبع :همه شواهد از: كليات اشعار ، تهران 1373،انتخاب گرديده است