|
|
اسناد دو هزار سالهي زبان ما بخش سوم وآخر
"نوشته: دكتر مهدي" به مناسبت پنجاه سالگي زبان باختري
نكته ي ديگر در اين خصوص اينكه، تقسيم بندي افقي و عموديئي كه براي مطالعه ي زبان ها در قرن نزدهم بعمل آمد و مجموع زبان هاي ايراني را اولاً شامل سه دوره ي تاريخي- كهن، ميانه و نو - ساختند (تقسيم عمودي)، ثانياً آنها را به زبان هاي شرقي و غربي – و شعبات فرعي تر - منفك نمودند (تقسيم افقي) اعتبار نسبي داشته و غرض از آن فراهم آوري تسهيلات براي مطالعه بود. اولاً ظهور و زوال زبانها بسان ظهور و سقوط دولت هانيست كه طلايه و دنباله ي نداشته باشند؛ تشكل زبان برخلاف تولد دولت، صورت تدريجي دارد، مرگ زبان نيز همان طور است، با تأني به خاموشي مي گرايد؛ مرز مشخص زماني ميان سه دوره ي زبان هاي ايراني وجود ندارد: در حاليكه هنوز تكلم و كتابت به زبان پارسي باستان ادامه داشت، بخشهائي از قلمرو هخامنشي به زبان هاي سغدي، خوارزمي، پارتي (پهلوانيك)، باختري و فارسي (پارسيك) سخن مي گفتند و مي نوشتند.
ثانياً در قرن نزدهم- و چنانكه گفتيم تا 1957م- دانشمندان آگاهيئي در باره ي اسناد و پيشنهي زبان دري (زبان كتيبه ها و اسناد عصر كوشاني و يفتلي) نداشتند؛ بنابراين تصور مي كردند كه زبان فارسي دري فقط منشاي غربي- يا درست تر بگوئيم منشاي جنوب غربي دارد، حال نبايد اين شگرد براي آساني مطالعه را، دليلي براي انكار حقايق مشهود تاريخي و زباني بدانيم و خلاف واقعيت ادعا كنيم كه فارسي دري، از زبان هاي جنوب غربي است. كاشغر، ختن، بدخشان، بخارا، پشاور، وادي توچي، تخارستان... در شرق آرياناي تاريخي موقعيت دارند. زبان مادري مردمان اين نواحي دري (باختري) بود، واكنون زبان مادري بسياري از اين مناطق فارسي دري است. بنابراين، آن تقسيم بندي ديگر اعتباري نخواهد داشت، مگر اينكه اين طور بگوئيم كه فارسي ميانه از زبان هاي غربي، و دري يا باختري از زبان هاي ايراني شرقي است؛ اما، زبان فارسي دري، مرز ميان اين دو را در نورديده، و اكنون لازم به نظر مي رسد كه در آن تقسيم بندي تجديد نظر صورت گيرد.
5
گفتيم كه در ميان كتيبه ها و اسناد بدست آمده ي زبان باختري، كتيبه هاي رباطك و يكاولنگ از اهميت بيشتر تاريخي و زبان شناسي برخوردار اند؛ فوقاً در بارهي كتيبهي رباطك (در خور حوصلهي اين مقاله) اشاراتي داشتيم؛ اينك اهميت تاريخي كتيبهي يكاولنگ را مورد توجه قرار مي دهيم:
كتيبهي يكاولنگ در سال 1996 ميلادي از «تنگ سفيدك» - واقع در سي كيلومتري غرب نَيَك، مركز يكاولنگ- بدست آمده است. سال نگارش اين كتيبه را سيمزويليمز 492 كوشاني= 724 ميلادي، و غلام جيلاني داوري 629 ميلادي مي دانند.(1)
كتيبه 13 سطر است و محتواي آن چنين است: در اين سال پادشاه گزن= غزن (گازان) الخيس پسر خراس، اين استوپه را همچون يك آبدهي مذهبي در دشت «زمگان» (راغ سمنگان) برپا داشت... درآن زمان پادشاهي ترك و پادشاهي عرب (تاجيك) بود، پيشكش هاي شايسته ي من مورد قبول افتاد.... نام اين استوپه «زينالاكا» است.(2)
مواردي را كه ميان پرانتز آورده ايم، تفاوت دو خوانش (سيمزويليمز و داوري) است. سيمز ويليمز الخيس را –با احتياط- پادشاه غزن يعني غزني مي داند، ولي حكم نهائي دراين امر را به بعد از تحقيقات باستان شناسي موكول مي كند تا ثابت شود كه در اين سال (724م) يكاولنگ (باميان) از نظر اداري به غزني مرتبط بوده است يا نه. (3) اما پيش از آنكه نتيجهي تحقيقات باستان شناسي بدست ما برسد، صفحات تاريخ را مرور مي كنيم:
هيون تسنگ زاير معروف چيني كه در سال 630م وارد «فان- ين- نا» (باميان) شده، آنجا را داراي پادشاه مستقل يافته است. وي سلطنت باميان را داراي طول 600 ميل (شرقاً- غرباً) دانسته كه بي ترديد يكاولنگ و محل اعمار استوپهي زينالاكا را در بر ميگرفته است. هيون تسنگ پادشاه آن وقت باميان را بودائي و پيرو آئين صغير مي داند. كذا وي در آن سال، هزار راهب را متمكن در مغاره هاي باميان مي يابد؛ درينصورت اگر قول داوري مبني بر نقركتيبه در سال 629 ميلادي را صحيح بدانيم، يك سال بعد از اعمار معبد(630م)، يكاولنگ تابع غزني نبوده و كشور مستقل بوده است. پس الخيس شاه غزني نه، بلكه شاه محل ديگري بوده است.
ولي اگر قول سيمزويليمز را مرجح بدانيم و سال كتابت سنگ نبشته را 724م بخوانيم، درين صورت بايد اسناد تاريخي يك قرن بعد را مرور نمائيم. حبيبي در كتاب «تاريخ افغانستان بعد از اسلام» مي نويسد: و قراري كه گدار و پروفيسور هاگن مي نويسند تا سال 727م(= 109هـ) كه زاير كوريائي «هوي-تچاو» از راه «سي-يو» (كابل) وارد «فاين-ين» (باميان) گرديد، دراين وقت يك نفر «هو» (تاجيك) دراين شهر به استقلال حكم مي راند و لشكريان پياده و سوار قوي و فراوان داشت. (4)
از اين تذكر دو نتيجه بدست مي آوريم: نخست اينكه باميان در اين دوره نيز مستقل بود و در حيطه ي غزني قرار نداشت؛ دوم اينكه شاه باميان در اين سال يك تاجيك بوده نه- چنانكه سيمزويليمز پنداشته- يك عرب. پس، كلمهي مورد اختلاف در كتيبه، تاژيك است كه معرب آن تاجيك مي باشد، نه تازي يعني عرب. حضور سردار اسلام در مراسم افتتاح يك معبد بودائي امرِ مستبعد مي نمايد. علاوه براين، شير باميان در عهد خلافت منصور عباسي (132-158هـ) به آئين اسلام گرويده است. (5)
اما اين «گزن» يا «گازان» كجا مي تواند باشد؟ از ارتفاعات غرب مشرف به باميان- كه شرق يكاولنگ ما نحن فيه باشد- رود بلخ سر چشمه مي گيرد. در مجراي اين رود، جائي كه رود به سمت شمال متمايل مي شود، منطقهي بنام «گوزان» وجود دارد. اين منطقه بي ترديد از مضافات باميان است. پس بعيد به نظر مي رسد كه الخيس، پادشاه اينجا باشد؛ چون گفته اند: چهل درويش در گليمي خسپند، ولي دو سلطان در اقليمي نگنجند.
اما از طرف ديگر، رود باميان در دوشي به رود اندراب مي پيوندد؛ وقتي مجراي رود اندراب را به سمت مشرق (معكوس جريان آب) مي پيمائيم، در سمت دست راست، تا دهانهي اندراب كنوني، چهار دره از شمال هندوكش مركزي به رود اندراب مي پيوندد: خواجه زيد، كرو، واليان، و خنجان. دهانهي درهي واليان منطقه ي وسيعي است كه اطراف آنرا تپه هاي كم ارتفاع خاكي احاطه نموده؛ اين منطقه «گزان» نام دارد. به همين ترتيب وقتي به مسير مان به جانب قلب اندراب ادامه بدهيم، به باجگاه مي رسيم. «دهن باجگاه« نيز منطقه ي فراخي است كه اطراف آنرا تپه هاي خاكي احاطه نموده است. بعد از باجگاه (رو به مشرق) «كشناباد» (كوشان آباد) قرار دارد. در اين منطقه كه از نظر طبيعي شبيه دهن باجگاه و گزان است، آثار مدنيت كهن به چشم مي خورد. در همين اواخر يك گروپ خارجي كه خود را «ماين پال» معرفي مي كردند، با حفرياتي در اين منطقه، يك مجسمهي طلائي را به يغما بردند. مجسمه از منطقه اي بنام «پشته ي كويان =كوشان» ربوده شده است. اما مهمترين منطقه در اين مجرا، «بنو» است؛ بنو منطقهي فراخي است كه وَخشُم تپه ي خاكي هموار و وسيع بر آن مشرف مي باشد (وخش نام خداي درياها- مخصوصاً خداي آمودريا...) مي باشد. در اين تپه، محدودهي بنام «تخت پادشاه» مشخص شده است. بي ترديد وخشم يكي از استوپه هاي بودائي عصر كوشاني است.
اما آنچه در اين مسير، بيشتر ما را به سوي خود مي كشد نام «كاسان»(= كازان) است. (اصطخري آن را به شكل «الكُشانيه» ضبط كرده است.)(6) اين منطقه، فراخ ترين جاي وادي اندراب است. اين همان جائي است كه هيون تسنگ نام مي برد و در قرون دوم و سوم اسلامي، پايتخت خانوادهي «آل داوود» بوده و مركز ضرب سكه هاي زرين و سيمين در محلي بنام «آهنگر» بوده است. در اين محل آثار استوپه هاي بودائي به ملاحظه مي رسد. اصطخري و مولف حدود العالم اندراب را داراي دو رود دانسته اند؛ اما اصطخري به نام رودهاي اندراب و كاسان تصريح دارد. (7)
حدود العالم «مدر» و «موتي» را نيز از مضافات اندراب مي داند. (8) اينجا ها را در حال حاضر «كَهمرد» مي خوانند. به اين ترتيب، در حدود سال هاي مورد بحث ما، اندراب با باميان (در منطقهي دوآب) هم مرز بوده است. گذشته از اين، حدود العالم اندراب را داراي شاه مستقل با لقب «شهرسلر» مي داند. درين صورت، آيا الخيس پسر خراس، يك «شهر سلر» نبوده است؟
حدس سيمزويليمز مبني بر يكي بودن غزن و غزني را طور ديگري نيز مي توانيم ابطال نمائيم: در حدود سال 100هـ (718م) «وجويرلويك» پادشاه غزني بوده است. اين همان كسي است كه بتخانهي عظيم و مشهور غزني را به افتخار رتبيل و كابل شاه احداث نمود. اين بتخانه را لويك افلح پسر يا نوهي وجوير به مسجد تبديل كرد (و اين اولين مسجد در غزني است). پسر وجوير همان كسي است كه در سال 164 هـ دعوت «المهدي» خليفهي عباسي را مبني بر قبول اسلام پذيرفت. پس بعيد به نظر مي رسد كه ميان آن پدر (وجوير) و اين پسر يا نوه (افلح) كسي ديگري (بنام الخيس پسر خراس) حكمران غزني شده باشد.
پس اين پادشاه ترك كي مي تواند باشد؟ اگر بپذيريم كه الخيس پادشاه غزني بوده، نمي توانيم نسب تركي به او بيابيم.(چون ناگزيريم يا پادشاه گزن يا پادشاه باميان را ترك بخوانيم) زيرا لويكان غزنه به تصريح نظام الملك در سياست نامه تاجيك تبار بوده اند. اين خانواده توسط الپتگين ترك مستأصل گرديد.(9) ولي از سوي ديگر، هم در نيمهي اول قرن هفتم، و هم در نيمهي اول قرن هشتم(يعني در طول قرن هفتم و نيمه ي اول قرن هشتم)، در شمال افغانستان كنوني امرائي از نژاد «توه-كيو» (ترك) حكمراني داشتند كه مركز آنان قندز بود. قلمرو حكمراني اينان شامل منجان، اهرنگ (امام صاحب)، راغ، كشم، بلور (نورستان، چترال، گيلگت و كاشغر)، درايم، بدخشان، يمگان، گوران (كران- علياي وادي كوكچه)، ختلان، شغنان، خوست، و انتالوپو (اندراب) مي شده است. سندي موجود است كه امپراطور «كاوتسونگ» (650-683م) فرماني به يكي از شاهان شمال هندوكش صادر نمود.
در قرن هشتم، خانوادهي تگين بر شمال افغانستان كنوني حكمراني دارد. اين خانواده خويشاوند خوني كابلشاهان است (چون به تصريح البيروني بنيانگذار خانواده ي كابلشاهان برهاتگين است). در سال هاي 718 و 727 ميلادي شاهان اين سلسله با امپراطور چين «منگ هوانگ» مكاتبه داشته اند. در همين نامه ها تگين شاهيان از حملات قواي عرب – به حوزه ي جنوب آمو دريا - سخن رانده اند. اين خانواده تا استيلاي عرب بر شمال و جنوب آمو دريا، حاكمان منطقه بودند. درين صورت آيا نمي توان ادعا كرد كه «شاه ترك» حاضر در افتتاح استوپهي «زينالاكا» همين الخيس پسر خراس باشد؟ و نظر به وسعت قلمرو اين سلسله، آيا نام كوتل مشهور به «شاه سليم» (ميان زيباك و چترال) همان شهر سلر حدود العالم نيست؟
اما محل اعمار استوپه يكي از مسائل پيچيده در خوانش كتيبه است؛ سيمزويليمز اين محل را دشت «زمگان» خوانده، اما داوري آن را «راغ سمنگان» مي خواند.
سيمز ويليمز واژهي «راغ» را دشت ترجمه كرده است، در حاليكه داوري راغ را جزو اسم خاص «راغ سمنگان» مي داند و غير قابل ترجمه.
به هر حال، با تفحصي كه عجالتاً در چند كتاب جغرافيائي قرون اول اسلامي داشتيم، محلي را به هر دو نام مذكور نيافتيم. اما در مجراي رود باميان نه رسيده به «دوآب» (ملتقاي رود باميان با رودكهمرد) در چپ درخ ي باميان، درهي كوچك و فرعي «سيغان» وجود دارد؛ سيغان ظاهراً معرب سيگان يا زيگان و شبيه به «زمگان» و «سمنگان» است. سيغان در شمال شرق باميان موقعيت دارد. الخيس معبد را «زينالاكا» نام نهاده بود كه معناي اين تركيب رويهم «پوشيده بارنگ» يا «طلائي رنگ» مي شود چه، زينا به معناي پوش(10) و لاكا به معنا يا «نام رنگي است مشهور كه در هندوستان بهم مي رسدو بدان چيز ها رنگ كنند... از آن رنگ سرخي حاصل گردد».(11)
از معلومات هيون تسنگ برمي آيد كه بودائيان صورت و دست هاي مجسمه هاي بودا را با رنگي طلائي مي آراستند. (12) «زبان دري در رسم الخط يوناني» عنوان تحقيقي است در خصوص تحول زبان باختري- از كتيبه ي رباطك تا يكاولنگ – كه اميدواريم توسط اهل فضل صورت گيرد.
پي نوشت ها:
1- كشفيات دربارهي زبان باختري، و سمينار علمي در بارهي زبان باختري؛ كابل، هوتل مرواريد 20-21 عقرب 1376
2- همان مأخذ
3- مان مأخذ
4- ص122؛ نيز: آثار عتيقه ي باميان (در هزارستان) چاپ يونس جاويد، ص172 كه معناي كلمهي «هو» را حذف نموده است.
5- «... شيرباميان در ايام منصور خليفه عباسي بردست مزاحم بن بسطام در حدود 150هـ 767م مسلمان شد، و مزاحم دخترش را براي پسر خود محمد به زني گرفت، و فرزند همين شير كه حسن نام داشت، در سنهي 176هـ (792م) ممد لشكريان عباسي در حمله به كابل بود» حبيبي، تاريخ افغانستان بعد از اسلام ص597
6- مسالك و ممالك، ترجمه فارسي ص273
7- مسالك و ممالك ص218
8- حدود العالم... چاپ دكتر مريم ميراحمدي 1372 ص316
9- «... چون مردمان شهر (غزني) امن وعدل (الپ تگين) بديدند، گفتند ما را پادشاهي بايد كه عادل باشد و ما از او بجان وزن و فرزند ايمن باشيم، خواه ترك باش خواه تازيك و همان روز در شهر بكشادند، و پيش الپ تگين آمدند، چون لويك چنان ديد، در قلعه گريخت و بعد از بيست روز فرود آمد و پيش الپ تگين رفت...» سياست نامه ص145؛ چاپ اقبال ص142.حبيبي مي نويسد: «اين امير لويك از مردم بومي (شايد تازيك) بود.» تاريخ افغانستان بعد از اسلام ص35
10- سيمز ويليمز آخرين كشفيات در باره ي زبان باختري، در معناي زيناپرلنگ (پلنگي پوش)
11- برهان قاطع ص 1878
12- آثار عتيقه ي باميان ص 167
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|