"به قلم : رمضان بوطی/ ترجمه از : پاینده محمد " بخش سوم وآخر
1315- 1257 هجری قمری 1897- 1838 میلادی
سپس می افزاید: "من نسبت به تو درسه روح قرار دارم، اگر یکی از این ارواح در تمامی عالم حلول کند اگر جماد باشد، انسان تمام عیارش می سازد، صورت ظاهری تو در دستگاه مخیله من تجلی یافته است، و قلمرو حاکمیتش تا حس مشترک من امتداد یافته است. صورت ظاهری تو تصویری از شهامت، وشبحی از دانش و حکمت، و هیکلی از کمال است، همه محسوسات من به آن باز می گردد، و همه چیزهایی که مشاهده نموده ام در آن فانی و نیست شده است. و روح دانش و حکمت تو که وسیله آن مردگان ما را زندگی بخشیده ای، و خرد های ما را نور داده ای. ما همه اعداد تو ییم و تو یکی هستی، ما غایبیم و تو شاهدی. عکس فوتوگرافی تو که در جهت قبله نماز خود نصب نموده ام، همواره نظاره گر ومراقب کارهایی است که به ج می آورم، و در همه حالت هایم برمن مسلط و گوده است."
هزار البته سخن گفتن با کسی جز خدا با این عبارات کفر آشکار قلمداد می شود.
اما درین جا شاید برخی بگویند: گناه جمال الدین چیست در سخنی که او آن را بر زبان نیاورده؟ آیا باید مسئولیت سخن نادرست و بیهوده ای را که مخاطب (خطاب کننده) بر زبان می آورد، مخاطب (خطاب شونده) برعهده بگیرد؟
در پاسخ باید گفت: درست است که گناه این سخنان را گوینده به دوش می گیرد، ولی ما به طور جازم گفته می توانیم که جمال الدین که خود را استاد محمد عبده می دانست، همانگونه که درضمن نامه اش در گذشته به آن اشاره کرده بود، آری جمال الدین بود که به شاگردانش یاد داده بود که یک چنین معانی را درحق او به کار ببرند. هرگاه جمال الدین این گونه سخنان را برنمی تابید و ازآن انتقاد می کرد و از شاگرد خود می خواست که از این کار ها دست بکشد، حتماً این خبر همه جا پخش می شد و به استحضار همه می رسید، همان طوری که سایر برنامه هایش به اطلاع همه رسیده است، و به این ترتیب در آن وقت می توانستیم بگوییم که از این سخنان مسئولیتی متوجه سیدجمال الدین نخواهد بود.
جالب این جاست که این گونه عباراتی که درین نامه آمده و از «حلول و اتحاد» و این قبیل چیزها سخن به میان می آورد، چیزی است که شبیه آن را بهاییان تکرار می کنند که باور آنها برمحور حلول (حلول خدا در اشخاص) می چرخد. بااین حساب و با توجه به روابط و مناسبات صمیمیی که میان جمال الدین و گروه بهاییه وجود داشت و ما در گذشته به آن اشاره نمودیم، و با توجه به این که جمال الدین در استانبول برای فرقه بهاییه تشکیلاتی را تاسیس کرد به اسم «انجمن ایران جوان»، در خواهی یافت که میان شاگرد (محمدعبده) و استاد (سیدجمال الدین) درین باورها همخوانی زیادی وجود داشته است.
6- مسأله دیگری که درین جا قابل یاددهانی است این است که سید جمال الدین دراثنای مسافرت های بسیاری که داشت، به مسئولین بلند پایه دولت عثمانی نامه هایی نوشت که در آنها، دولت عثمانی را از خطر روسیه تزاری نسبت به مسلمانان و خلافت اسلامی، برحذر می داشت.
هنگامی که محتوای این نامه ها را بررسی می کنیم می بینیم که حتا یکبارهم که شده، مسئولان دولت عثمانی را از خطرات و نقشه کشی های بریتانیا برضد آن برحذر نداشته است، در حالیکه به همگان معلوم است که کسی که برضد مسلمانان و خلافت اسلامی، در آن زمان توطئه چینی می نمود همانا بریتانیا بود و روسیه تزاری زیاد به این موضوعات اهمیتی نشان نمی داد، هرچند روابط و مناسباتش با مسلمانان رویهمرفته، ایده آل نبود.
حالا سوال این است: جمال الدین با چه انگیزه ای این قدر نسبت به خطر و همی اهمیت می داد و از روی مبالغه می خواست که توجه را به آن جلب نماید، و از تهدید بریتانیا که روشن و ملموس بود هیچ ذکری به عمل نمی آورد؟
شاید بهترین پاسخی که به این سوال ارائه شده، توجیه گونه ای است که از سوی خواهرزاده سید جمال الدین، ارائه شده. این مرد کتابی هم تالیف نموده به منظور دفاع از دایی خود و برای بالابردن مرتبه وی.
وی می گوید: جمال الدین به خاطری از تهدید استعمار بریتانیا برملت های اسلامی در قاره آسیا، یادی به عمل نیاورد، و رهبران مسلمان در قاره آسیا و نیز مسئولان دولت عثمانی را نخواست متوجه خطر بریتانیا بسازد، که وی در امر تسهیل دیدارهایش از دولت های اسلامی گوناگونی که از آن ها دیدن نموده و مدتی را در آنجاها به سر برده، همانند افغانستان و هنئد و ایران و مصر و ترکیه از بریتانیا کمک می خواست.
نمایندگان دولت بریتانیای کبیر درین دولت ها زیاد از او درین مسافرت ها مواظبت می نمودند و کارهایش را رو براه می ساختند و برایش تسهیلات فراهم می نمودند. منطقی نبود که جمال الدین، برضد دولتی دست به کار شود که به وی خیلی برخورد خوب می نمودند، و دیدارها و تحرکاتش را در دولت هایی که انگلیس در آنها نفوذ دارد، آسان می ساختند.
سپس می افزاید: به هر صورت، اشاره نکردن سید، به تهدید بالفعل بریتانیا در نامه هایی که به مسئولان دولت عثمانی نگاشته است، و با اهمیت تلقی نکردن آن مسأله قابل توجه و تأملی است اگر توجیهی را که ما انجام ندهیم.
می گویم: شاید هرکس درینجا این پرسش را مطرح کند که آیا این عذری بدتر از گناه نیست؟ آیا منطقی نيست كه بپرسيم: چگونه دولت انگليس، به جمال الدين دست مساعدت دراز مي كند و از لحاظ مادي ومعنوي از او حمايت لازم را به جا مي آورد وتسهيلات لازم را برايش در مسافرت هايش آماده مي كند وساير مصارف آن را برعهده مي گيرد؟
شايد حالا كسي بپرسد: رويهمرفته، اين موضوعات ومحورهايي كه مطرح شد باعث مي شود كه ما عملكردهاي جمال الدين را محكوم نماييم وبه روشني، جنبههاي غير قابل افتخار وننگين زندگي اين مرد را به نظاره بنشينيم. با اين حساب، چرا ازين موضوعات ومحورها به عنوان نقاط ناروشن و گنگ درزندگي سيدجمال ياد مي كنيد ونمي خواهيد حكم نهايي را صادر كنيد؟ درپاسخ مي توان گفت: اگر چه آنچه تاكنون به آن پرداختيم رويهمرفته انگشت اتهام را به سوي جمال الدين نشانه مي گيرد، اما با توجه به كارها وموضع گيري هاي ديگر سيد، نمي توان درين زمينه حكم نهايي صادر نمود وتنها مي توان از ين محور ها به عنوان محور هاي مبهم وگنگ درزندگي وي ياد كرد.
ازجمله چيزهايي كه قابل انكار وناديده گرفتن نيست، سخنان ومقالات سيد است كه درمجله "العروه الوثقي" به نشر سپرده است. اين مجله درپاريس چاپ مي شد وهمانگونه كه مشاهده مي كنيم، همه اين مقالات برمحور اتحاد مسلمانان وضديت با تفرقه وتعصب ميان آنها و از بين بردن اسباب وپيش زمينه هاي عصبيت قومي وميهني دور مي زند. وي درين مقالات با منطق روشن واستدلال محكم، برعليه كساني كه عصبيت ميهني را جايگزين عصبيت ديني (اين تعبير از سيد است) مي رساند حمله مي كند وآنها رامتهم مي سازد به اين كه ازحقايق ناآگاه اند وبه بوق هاي استعمار تبديل شدهاند. استعماري كه درنظر دارد، عصبيت ديني با ريشه كن سازد تا بدين وسيله يگانه نقطه پيوند ميان ملت هاي مسلمان را از بين ببرد.
وي مي گويد: بهترين دليل به اين كه استعمارگران درترويج وتبليغ شان براي عصبيت هاي ميهني، دروغ مي گويند اين است كه خودشان سخت پابند عصبيت هاي ديني هستند ودر سياست هاي استعماري شان همواره جنبه هاي ديني را مدنظر قرار مي دهند) شماري از اين مقالات دركتاب (الاتجاهات الوطنيه في الأدب المعاصر) تاليف محمد محمد حسين2/103و104 آمده است).
شايد جمال الدين به آن اندازه از اعتماد به نفس و اميد به موفقيت برخوردار بودكه باك نداشت براي رسيدن به اهداف خود ريسك كند و راه هاي پرخطر را بپيمايد. آن قدر از زرنگي درعين اعتماد به نفس ويقين به پيروزي برخوردار بودكه ابايي نداشت ازين كه به منظور دست يافتن به هدفي كه نصب العين خود قرار داده بود، تا آن جا پيش برود كه ازموسسات استعماري ونحله ها و كيش هاي انحرافي، استمداد كند و آنها را به نفع خيالات واهداف خود به كار ببرد.
شايد جمال الدين با آن زرنگي فوق العادهاي كه داشت با خود مي گفت: چگونه دشمنان اسلام وآنانكه برضد آن دائما سرگرم توطئه انديشاند ميتوانند خود را در لباس مسلمان جا بزنند وتظاهر به گرايش به اسلام بكنند و ازين طريق فعاليتهاي تخريبي خود را سامان دهند ولي مسلمانان نتوانند از حربه خود آنها برضد شان استفاده كنند به اين گونه كه خود را درلباس اهل باطل دربياورند وبا استفاده از روش، استتار، خواهند توانست كه به مقاصد خود زودتر برسد.
من درين جا درصدد تبرئه سيدجمال الدين نيستم، بلكه مي خواهم آن چه را كه تا اينجا در پي اثبات آن بودم مورد تأكيد بيشتر قرار دهم و آن اين كه پاره اي از رويدادها در زندگي وعملكرد سيدجمال الدين، اتفاق افتاده كه باعث شده زندگي اين مرد را هالهاي ازابهام فراگيرد، وما را نيازمند بسازد به اين كه بيگداز به آب نزنيم وبا دقت ووسواس بيشتر وبا ديدي انتقادي، به تحليل وبررسي رويدادهاي زندگي وي بپردازيم. گذشته از آن، كسي بايد در مورد زندگي اين مرد اظهار نظر كند كه اصول تحليل علمي را همراه با اخلاص وحسن نيت يكجا درخود داشته باشد.
شايد همكاري جمعي از انديشمندان وصاحبنظران كه در طي كنفرانس ها وهمايشهايي دور هم جمع شوند وبه تبادل افكار بپردازند ومسايل مطرح شده درمورد سيدجمال را باديد انتقاد بكشافند، بتواند ابهامات را برطرف گرداند وحقايق را آفتابي بسازد، وما را اجازه دهد كه بااطمينان ودقت بيشتر درمورد زندگي وشخصيت جمال الدين افغاني، داوري كنيم.