|
|
آشنايي با شخصيت هاي كلان افغانستان ملاشاه بدخشي؛ مراد شهزادگان و شهدختان
"تتبع و نگارش: ف. فاضل" ملاشاه بدخشي ملقب به لسان الله كه نام اصلي اش شاه محمد بود، مرشد حضرت ميامير لاهوري او را محمد شاه مي خواند، اما مريدان و ارادتمندانش او را «ملاشاه بدخشي» مي خوانند. او در سال 995 قمري در روستاي «ارگ شاه» كه امروز «ارگسا» خوانده مي شود و در دامنه كوه «نشريان» و ميان قريه هاي «گزان» «يابشاف» و بند «مغ پالي» ولسوالي چاه آب موقعيت دارد، تولد يافت.
پدر او را دكتور ظهورالدين احمد محقق پاكستاني ملاعبدالاحمد پسر مولانا سلطان علي مي خواند. اما داكتر سيدرقيه استاد در دانشگاه (پوهنتون) كشمير هند كه در مورد ملاشاه تحقيقاتي كرده است اسم پدر او را «ملاعبدي» درج مي كند كه بيشتر قرين صحت است. زيرا همين نام «ملاعبدي» هنوز هم در بدخشان مروج است.
ملاشاه دروس ابتدايي آن دوران را در منطقه اش نزد ملا خواجه علي فرا گرفت و از همان آوان كودكي و صباوت به زهد و پاك نفسي مشهور بود و به ذكر و ورد مشغول.
ملاشاه در بيست ويكسالگي عازم بلخ شد و دز نزد ملا حسين قبادياني، زانوي تلمذ زد و بعد از مدتي رهسپار هندوستان شد و به گفته شاهدخت جهان آرا، زماني كه ملاشاه به لاهور رسيد، بيست وهشت سال داشت و اين سال، سال 1023 قمري بود.
ملاشاه در اين دوران هنوز هم در جستجوي علم «قال» بود وقتي كه با تصوف آشنا شد، به اين نتيجه رسيد كه آنچه آموخته است، بي نتيجه بوده و وسوسه انگيز.
او خود در رساله اش كه رساله «نسبت» نام دارد و شامل مثنوي هاي اوست، نگاشته است.
بگذشتم ز درس و مدرسه ها
مدرسه ها و درس وسوسه ها
هيچ زيشان مرا گره نگشاد
گرهي چند برگره افتاد
مكتب و درس و خانقاه اي شاه
جاي طفلان و نامه پرزگناه
ملاشاه در دوران جستجوي معرفت، مدتي هم به كشمير رفت و در نزد ملاجوهر به آموزش پرداخت، سپس به جستجوي شيخ طريقت پرداخت، به دهلي رفت و از دهلي به آگره، در آگره از زبان شخص صوفي منشي نام شيخ ميامير لاهوري را شنيد، آگره را به قصد لاهور ترك گفت و به خدمت حضرت ميامير حاضر شد. حضرت ميامير در آغاز به اين طالب علم قال كه از كوهپايه هاي بدخشان به نيت «ملاشدن» به كشور پهناور هندوستان، آمده است، التفات چنداني نداشت، اما بعد از اينكه از خلوص و طلب راستين او يقين حاصل كرد، ملاشاه را در حلقه ارادتمندان خاص خويش شامل ساخت.
شاهدخت جهان آرا دختر شاه جهان، در رساله اش «صاحبيه» تذكر مي دهد كه:
«ملاشاه مدت پانزده سال در خدمت حضرت ميامير قرار داشت. اما چون مزاجش گرم بود، در موسم گرما، به كشمير مي رفت.»
حضرت ميامير لاهوري، مورد احترام عميق خانواده تيموري هند بود، چنانكه شهزاده دارا شكوه در ركاب پدر شاه جهان سه بار به درگاه ميامير در لاهور حاضر شده اند.
داراشكوه، در درگاه حضرت ميامير با ملاشاه بدخشي آشنا شد.
حضرت ميامير چند سال قبل از وفات، خرقه خلافت را بر ملاشاه پوشانده بود و داراشكوه كه بعد از وفات حضرت ميامير در تلاش «مرشد» بود، ملاشاه را پيركل تشخيص داده و به گفته داكتر سيده رقيه در سال 1639م سعادت بيعت يا او را حاصل كرد او از دل و جان ارادتمند ملاشاه گرديد. داراشكوه در ديباچه كتابش «سراكبر» ملاشاه را چنين مي ستايد:
«اكمل كاملان، زبده عارفان، استاد استادان، پيشواي پيشوايان، موحد حقايق آگاه، حضرت ملاشاه.»
داراشكوه در كتاب ديگرش «سكينه اولياء» نگاشته است كه نخستين باري كه به خدمت پير طريقت، يعني ملاشاه، حاضر شدم، اين رباعي را تقديم كردم:
آن گم شده بالله خدا آگاه است
افتاده يقين بدست ملاشاه است
نرمك نرمك در آي و آهسته بگوي
در گوش كسي كه طالب الله است
ملاشاه در پاسخ مريد نوشته است:
آن كس كه زروي صدق دولت خواه است
آخر او را بسوي دولت راه است
دولت يعني معرفت الله است
اين دولت در خانه ملاشاه است
علاوه بر داراشكوه، خواهرش، جهان آرا نيز از مريدان وفاكيش آن مراد بود كه در رساله اش «صاحبيه» بار بار از مراد خويش ملاشاه، ياد آوري كرده است.
جهان آراء در رساله يادشده اش نوشته است:
«من نامه هاي سراسر اخلاص و عقيدت به او مي نگاشتم، باري بدست خويش نان و سبزي پختم و به او فرستادم. ملاشاه تا يك ماه اعتنايي نكرد و مي گفت:
مرا با دنياداران و پادشاهان چه كار؟
باري من جسارت كردم و اين شعر را در نامه ام درج نمودم:
گر ميس شود آن روي چو خورشيد مرا
پادشاهي چه كه دعواي خدايي بكنم
در رباعي ديگري در وصف مرادش چنين مي گويد:
شاها تويي آنكه مي رساند زصفا
فيض نظر تو طالبان را بخدا
برهر كه نظر كني به مقصود رسد
نور نظر تو شد مگر نور خدا
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|