"دكتر حاكم مطيري/ پاينده محمد - كويت" 3 – نادیده گرفته شدن حق مردم در نظارت بر بیت المال (دارایی های عمومی):
از جمله مواردی که درآن نقش مردم درمرحله دوم گفتمان سیاسی اسلام که ما هم اکنون ازآن سخن می گوییم، نادیده انگاشته شد عبارت بود ازحق آنها در نظارت بر بیت المال وتنظیم سازوکارهای اقتصادیی که درزمینه توزیع عادلانه ثروت ممد واقع شود.
درحالی که در زمان خلفای راشدین این صحابه بودند که برای حاکم از بیت المال مقدار آنچه را که به آن برای گذران زندگی خود نیاز داشت، مشخص می کردند وحاکم هرگز نمی توانست که در مال بیت المال پیش ازآن که به مردم مراجعه کند ودیدگاه آن ها را بداند، دست به کاری بزند ونیز این مردم بودند که کسی را به عنوان وزیر خزانه داری ( همان وزیر مالیه) برمی گزیدند.
باری، پس از سپری شدن عهد خلفای راشدین حالت به کلی دگرگون شد ووضعیت طوری شد که حاکم این حق را به خود می داد که هرگونه که می خواست آزادانه دربیت المال دخل وتصرف بکند وبه هرکسی که می خواست ازآن می بخشید بی آن که کسی از وی نظارت به عمل آورد.
این رویکرد انحرافی آنگاه رونما گردید که دستگاه اموی، امور را به دست گرفت. معاویه یک بار در روز جمعه درجمع مردم سخنرانی کرد ودرضمن آن چنین گفت:" دارایی دولت از ما است، وفئ ( اموالی که به حساب دولت واریز می شود نه از راه جنگ ) هم متعلق به ما است. به هرکسی خواستیم ازآن چیزی می دهیم واز هرکسی که دل مان خواست دریغش می داریم". همه این سخنان را شنیدند ولی هیچ کسی از خود دربرابر این سخنان عکس العملی نشان نداد. درجمعه دوم باز چنین سخنانی را تکرار کرد ولی کسی چیزی نگفت. جمعه سومی پس ازین که این سخنان را برای بار سوم تکرار کرد ، یک تن از کسانی که درجلسه حضور داشتند برخاست ودرپاسخش چنین گفت:" هرگز سخنانت را نمی پذیرم. مال مال ما است وفئ هم فئ ما. هرکسی درصدد آن شود که آن را از ما دریغ بدارد با شمشیرهای خود به سراغ او خواهیم رفت". معاویه پس ازین که نماز گزارده شد به کسانی دستور داد که مرد مزبور را به نزدش بیاورند. او را با خود برتخت مخصوص خود نشاند وبه مردم هم اجازه باریافتن به حضور خود را داد. سپس خطاب به مردم چنین گفت:" من سخنانی را درنخستین جمعه برزبان آوردم ولی هیچ کس واکنشی نشان نداد. جمعه دومی هم همین طور.جمعه سوم که آمد ومن آن سخنان را تکرار کردم این مرد که حالا رو در روی من نشسته است واکنش نشان داد ومرا زنده کرد( به راه راست هدایت کرد) خدا زنده اش کند. ازحضرت رسول شنیدم که فرمود:" روزگاری خواهد آمد که کسانی هرچه دلشان خواست می گویند وکسی به پاسخ آن ها نمی پردازد. مجازات این ها این خواهد بود که همانند میمون ها یکی پس از دیگری وارد دوزخ خواهند شد". من ازین درهراس بودم که خداوند مرا در زمره آنها به شمارآورد. ولی چون این مرد به پاسخ سخنانم پرداخت در واقع مرا زنده کرد خدا زنده اش بدارد وحالا امیدوارم که خداوند، بنده را همانند آنها نسازد".
نیز آورده اند که مردی نزد سعدبن ابی وقاص آمد وگفت: من از مروان شنیدم که می گوید: مال بیت المال متعلق به او است وبه هرکسی خواست ازآن چیزی می دهد واز هرکسی خواست آن را دریغ می دارد. سعد به این مرد گفت: آیا شخصا یک چنین حرفی را از دهان مروان شنیدی؟ مرد گفت: آری.
سعد درحالی که سعید بن مسیب وحارث بن برصاء او را همراهی می کردند نزد مروان بن حکم که درآن زمان حاکم مدینه از سوی معاویه بود رفت وخطاب به او گفت:" مروان! تو گمان می بری که مال بیت المال از تو است وهر گونه که خواستی درآن دخل وتصرف می کنی؟ مروان گفت: آری. سعد گفت: پس بگذار دست به دعا برداریم وبه کسی که خلاف می گوید نفرین بفرستیم. سعد دست های خود را به دعا کردن بلند کرد. مروان چون وضعیت را این گونه دید نزد سعد آمد وبا تضرع وعجز از او خواست که دست از نفرین فرستادن بردارد واعتراف کرد که مال بیت المال مال خدا است واو است که موارد مصرف آن را به ما نشان می دهد.
درگذشته هم دیدیم هنگامی که معاویه می خواست برای پسر خود یزید ازمردم بیعت بگیرد این تعهد را به صحابه سپرده بود که آنها حق داشته باشند در امر جمع آوری مال وتقسیم آن به مستحقان نظارت به عمل آورند.
ازلحاظ نظری این مساله محرزشده که دارایی های بیت المال حقی است مربوط به مردم وحاکم حق ندارد درآن تصرف کند مگر درمواردی که شریعت اسلام مشخص گردانیده وبرطبق آن چه که مصلحت همه مسلمانان را تامین بکند وحاکم نمی تواند اضافه ازآنچه که به آن نیازدارد را از دارایی های بیت المال بردارد.
امیر صدیق خان درکتاب خود موسوم به "اکلیل الکرامه" می نویسد:" حاکم همانند سایر اعضای جامعه اسلامی در بیت المال حق دارد. ازبیت المال همانند آنچه که دیگران برمی دارند حق دارد بردارد، ولی تفاوتی که او با دیگران دارد درین است که اواین وظیفه را برعهده گرفته که به مصالح مسلمین قیام کند ازین رو دربرابر این کارش باید از بیت المال مزد دریافت کند. این مساله شبیه این است که خداوند درقرآن به کسی که در امر جمع آوری زکات وصدقات تلاش می کند بهره ای ازآن قایل شده است. چنانچه حاکم می خواهد مرتکب گناه نشود بهتراین است که موقعی که سهم مردم را ازبیت المال تقسیم می کند به خود هم همانند کسی که با وی در شجاعت وجهاد ودانش مشابهت دارد، سهمی بردارد. سپس علاوه برآن، مزد کار کردن خود در حکومت را هم بردارد. حاکم می تواند برای خود همسربرگزیند ونیزخادم به آن اندازه ای که نیاز دارد از بیت المال فراهم کند نه آن طوری که دلش می خواهد".
درکتاب" الاقناع" که کتابی است درفقه حنبلی آمده است:" بیت المال ملک همه مسلمانان است. کسی که چیزی ازآن را تلف کند باید تاوان پس دهد وهیچ کسی هم بدون اجازه حاکم نمی تواند درآن دخل وتصرف کند".
این موضوع که بیت المال ملک همه مسلمانان است وحاکم نمی تواند درآن به دلبخواه خود تصرف کند بلکه باید برطبق آنچه که شریعت سفارش داده دائر بر رساندن آن به مستحقین ومصرف کردن آن درمواردی که مصلحت مسلمانان ایجاب کند عمل کند، باری این موضوع چیزی است که همه علمای مذاهب اسلامی بران اجماع دارند تا آنجاکه تعدادی از علمای احناف می گویند: کسی که به این باور باشد که دارایی های بیت المال مربوط به حاکم می شود با این اعتقاد خود کافر شناخته می شود.
به صراحت می توان گفت: فقه اسلامی درخصوص تنظیم موارد مصرف دارایی های بیت المال واین که همه افراد جامعه چه بهره ای از بیت المال دارند وچگونگی تقسیم مال بیت المال و... به پختگیی رسیده که حتا قوانین تازه جهانی هم به آن پختگی نرسیده است. فقه اسلامی می گوید: کسانی که سهمی از بیت المال دارند این حق را دارند که سهم خود را مطالبه کنند. هرگاه بیت المال از پرداخت سهم آنها ناتوان شد به مثابه بدهیی بر بیت المال باقی خواهد ماند که هرگاه بیت المال توانست باید آن را ادا کند.
همانند موارد دیگر، این همه بحث های فقهی درین مرحله از گفتمان سیاسی اسلام هرگز مجال تطبیق عملی نیافت چراکه نقش مردم درنظارت بربیت المال کمرنگ شده بود واین امر باعث شد که برخی از حکام براساس رغبت ومیل خود در بیت المال دخل وتصرف کنند.
هنگامی که عمربن عبدالعزیز زمام امور را به دست گرفت خیلی کوشید که اختلاس ها وحیف ومیل هایی که ازسوی بنی امیه بر بیت المال صورت گرفته بود را، اصلاح کند. درآغاز از خود شروع کرد ودارایی های پدرخود را دید وآنچه مربوط بیت المال می شد را دوباره به بیت المال برگرداند. سپس بنی مروان را گردهم آورد وخطاب به آنها چنین گفت:" گمان من این است که بخش هایی از دارایی های عامه در اختیار شما قرار دارد. باید هرچه زودتر هرآنچه را که ازبیت المال دراختیار دارید به بیت المال برگردانید". مردی ازین جمع درپاسخ گفت:" هرگز چنین نخواهد شد یا این که سرما از تن جدا کرده شود. سوگند به خدا با این کار نمی خواهیم کفران نعمت پدران خود را بکنیم وبگذاریم پسران ما پس از ما تهی دست بمانند". عمربن عبدالعزیز گفت:" سوگند به خدا چنانچه ازین درهراس نبودم که آشوب بر پا کنید با قاطعیت با شما برخورد می کردم وحق را به مستحقانش می رساندم".
یک بار میان مردم سخنرانی کرد وازجمله چنین گفت:" این ها ( حکام بنی امیه) به ما چیزهایی را بخشیدند که حق نداشتند ببخشند وما هم حق نداشتیم آن را بپذیریم. گمان می کنم آنچه که از این بخشش ها به من رسیده هیچ کسی جزخدا ازآن آگاه نیست. با توجه به آگاهی خدا از همه چیز،این بخشش های بی دلیل را به بیت المال مسترد کردم وبا این کار خواستم از خود وخانواده ام شروع کنم".
درحالی که عمر بن عبدالعزیز دربستر مرگ بود کسی به او گفت:" فرزندان خود را درحالی ترک می کنی که هیچ داراییی ندارند که پشتیبان آنها در زندگی اقتصادی شان باشد". درپاسخ گفت:" من این حق را به خود ندادم که چیزی را که ازآنها نیست به آنها بدهم ونیز چنانچه حقی را که ازبیت المال داشته اند ازآنها دریغ نکرده ام. پس از خود آنها به کسی می سپارم که سرپرست ویاور نیکوکاران است. فرزندانم از دو حالت بیرون نیستند: یا این که فرمانبر خداوند هستند یا این که دستورات خدا را نادیده گرفته اند وحق او را ضایع کرده اند". ادامه دارد