"اثر خواجه بشيراحمد انصاري نوشته: عبدالشهيد ثاقب" كتاب «زن در ميزان فقه سياسي اسلام» اثري است از دانشمند محترم خواجه بشير احمد انصاري. اين كتاب، در همين اواخر از سوي انتشارات ميوند به چاپ رسيده است.
نويسندهي محترم، ظاهراً در اين كتاب مي كوشد كه حديث شريف (لن يفلح قوم ولو امرهم امرأه) را مورد بازنگري قرار داده و آن را با ميزان «قرآن» و «فقه» بسنجد و راويان آن را با ترازوي «جرح و تعديل» سبك و سنگين كند و سري هم به ديدگاه هاي دانشمندان مسلمان در رابطه به مسأله رياست زنان، بزند كه اين خود البته كاري ارزندهي است و بايد به نسبت انجام اين كار، از وي تقدير كرد.
راستي هم، يكي از مسووليت هايي كه روشنفكران ديني ما دارند، همين بازنگري به آموزه هاي اسلامي و پيرايش آن ها از خرافه هايي است كه از مجاري مختلف وارد تفكر ديني ما مسلمانان شده و فضاي معرفت ديني مان را سم آلود ساخته اند. در اين هم شكي نيست كه يكي از حوزه هايي كه بيشتر از همه، خرافه ها آسمان وي را تيره و تار ساخته اند، همين حوزهي مربوط به زن و حقوق زن است. به گونهي كه گاهي زن را عنصر گناه و دستيار شيطان خطاب مي كنيم:
اول وآخر هبوط من ز زن
چونكه بودم روح و چون گشتم بدن (مولوي)
و گاهي هم به نقصان عقل و دينش متهم مي داريم:
زن چه باشد ناقصي در عقل و دين
هيچ ناقص نيست در عالم چنين (جامي)
و لذا، اين حوزه بيشتر از همه بر خرافه زدايي و اصلاحگري نيازمند است. اما نبايد فراموش كرد كه اصلاح گري هم كار سهلي نيست، بلكه از ما مي طلبد كه بايد در وادي آن محتاطانه گام زنيم تا كه به بهانهي اصلاح، در گودال اجحاف سقوط نكنيم.
مانند آن صيادي كه در پي شكار مرغان بود و خود شكار مرغان شد. يا مانند پادشاهاني كه مي خواهند مردم را بندهي خود بسازند اما خود شان بندهي بنده مي شوند:
مي شود صياد مرغان را شكار
تا در آخر سازد ايشان را شكار
جمله شاهان بندهي بنده خودند
جملهخلقان مردهيمردهخودند (مولاناي بلخي)
با همهي احترامي كه به نويسنده محترم دارم، قابل تذكر است كه برخي ديدگاه هاي عالمانهي شان كه در اين كتاب آمده است از همان جنس اند.
1- نويسندهي محترم، در پيشگفتار اين كتاب مي نگارد كه: «به نظر نويسندهي اين سطور، چهار پروژهي بزرگ اسلام در عصر پيامبر(ص) آغاز گرديده و سنگ تهداب آن با دست هاي خود او گذاشته شده و اصول و اساسات آن مشخص شده و دين تكميل گرديد، ولي تكميل پروژه هاي بزرگ اجتماعي اگر قرن ها نگوييم مي توان به جرأت گفت كه نيازمند ده ها سال مي باشد.
اين پروژه ها عبارت اند از سيستم بردگي، مسايل مربوط به زنان، روابط و مناسبات عقب ماندهي قبيلوي و نظام سياسي دولت اسلامي. اگر به فرهنگ اسلامي و دو سرچشمهي اصلي آن نگاهي بيفگنيم، درخواهيم يافت كه لفظ «برده» و «بردگي» به صدها بار تكرار شده است كه دشمنان اسلام هم از آن ياد مي نمايند. ولي با كمي دقت در مي يابيم كه تكرار پيهم اين لفظ به معني تاييد آن نه، بلكه هر باري كه از دستگاه بردگي ذكري به عمل مي آيد، هدف خشك كردن ريشه هاي آن و فرو آوردن تبر بر پيكر زشت آن و گشودن راه هاي متعدد براي رهايي بردگان است. ولي با وجود اين همه اصرار و تأكيد، آيا دروازهي موسسه بردگي در زمان پيامبر بزرگ اسلام قفل شد؟ پاسخ منفي است بلكه اين بستگي به پيشرفت فكر و تطور حيات اجتماعي بشر دارد.»
اگرچه نفس اين مطلب از مسلمات است، اما وقتي آن را در كنار اين قطعه از نوشتارش: «در حديثي كه بخاري از عايشه صديقه(رض) روايت نموده است پيامبر اسلام مي فرمايد: «اگر از مسلمان شدن قوم تو زمان اندكي نگذشته بود كعبه را از تهداب ويران و آن را برمبناي نقشه ابراهيم عليه السلام بازسازي مي نمودم.» اما آرزويي را كه پيامبر بزرگ در دل مي پرورانيد توسط عبدالله بن زبير خواهرزادهي عايشه صديقه راوي اين حديث صورت پذيرفت. ولي ديري نگذشته بود كه حجاج بن يوسف ثقفي والي درندهي اموي كعبه را دوباره ويران، نقشهي ابراهيمي اش را مسخ و به همان شكلي كه قريش دوران جاهليت آن را ساخته بودند، بنا نمود كه تا همين لحظه به همان شكل باقي مانده است، درست همان طوري كه مبادي اجتماعي اسلام را از شكل ابراهيمي اش بيرون و به شكل قبيلوي دوران جاهليت عربي برگردانيدند.»
بگذريم، چيزي كه استنتاج مي شود اين است كه اسلام كماحقه هيچ گاهي تطبيق نشده است، حتي در صدر اسلام و در زمان حضور پيامبر نيز. چرا كه به عقيدهي نويسنده- پيامبر اسلام، عليرغم اينكه زير و رو كردن مناسبات قبيلوي جامعهي عربي و انحرافات ديگري كه وجود داشتند، لغو موسسهي بردگي، مسايل مربوط به زنان و تحكيم نظام سياسي جزء برنامه هايش بودند ولي به دليل يك سلسله مصلحت هايي از قبيل نو مسلمان بودن عرب و ريشه دار بودن سنت هاي رايج، نتوانست آن ها را عملي كند، بلكه تنها اساسات شان را گذاشت و بس. آن هم ديري نگذشت كه بدست اموي ها از شكل ابراهيمي اش بيرون و به شكل دوران جاهليت برگردانده شد.
بنابر اين، در اينجا چند سوالي پديد مي آيند كه لازم است نويسندهي محترم به آن ها پاسخ گويد:
دراينجا چهرهاي كه از پيامبر اسلام ترسيم مي شود چهرهاي سياستمداري است كه به خاطر احراز كرسي رياست جمهوري يا صدارت همه چيز را فداي رضايت مردم نموده و هرازگاهي حقيقت را قرباني مصلحت مي كند. به گونهاي كه پيامبر اسلام مي بيند كه كعبه بر مبناي نقشهي ابراهيمي نيست، در عرصهي اجتماعي هنوز هم روابط و مناسبات قبيلوي جامعهي جاهلي عربي حكمفرماست، برده و برده گيري رايج است و... اما با آن هم، به دليل يك سلسله مصلحت هايي سكوت را پيشه كرده و مي گويد اگر از مسلمان شدن قوم تو زمان اندكي نگذشته بود، چنين و چنان مي كردم و در برخي موارد، تنها به وضع يك سلسله مباديي اكتفا مي كند و بس.
پس پرسشي كه مطرح مي شود اين است كه وقتي پيامبر بزرگ اسلام در حين تقابل حقيقت و مصلحت، جانب حقيقت را اختيار نكرده باشد از چه كسي جانبداري حقيقت را توقع كنيم؟ و براي چه بيشتر مردم را طعن مي كنيم كه جانب حقيقت را نگرفته اند؟
در حالي كه فكر مي كنم كه سيرت و روش پيامبر(ص) چنين نبود. آن بزرگوار، نه حقيقت را فداي مصلحت مي كرد و نه مصلحت را فداي حقيقت؛ بلكه مصلحت را بر مقتضاي واقعيت منطبق مي ساخت.
يك ديني كه در ظرف چهارده قرن حتي مبادي اجتماعي آن تطبيق نشده باشد (چنانكه نويسنده محترم به آن قايل است) دانسته مي شود كه در اصل خود غير قابل تطبيق است و اين همان سخني است كه از سوي مستشرقين زمزمه مي شود.
يكي از دوره هايي كه مسمانان به آن افتخار ميكنند و مي بالند دورهي درخشان تمدن اسلامي است. مسلمانان افتخار مندانه مي گويند كه ما در اين دوره هم در عرصهي علوم عقلي و نظري و هم در عرصهي علوم تجربي پيشتاز بر همهي جهان بوديم، غرب مفاهيم و روش هاي كيمياگري را همراه با همهي تكنيك ها وتجهيزات آزمايشگاهي از اسلام آموخت... كه به ظهور شيمي مدرن منجر شد. مي گويند: ما بوديم كه مجموعه هاي دقيقي از گياهان خوراكي و طبي، برمبناي آثار يوناني تهيه كرديم و ابزارهاي دقيقي براي اندازه گيري شكست نور ساختيم و به طرز اعجاب انگيزي محاسبات دقيق اندازه گيري زوايا را انجام داديم.
اين تنها مسلمانان نيست كه اين سخنان را زمزمه مي كنند، بلكه غربي ها نيز به آن معترف اند. توماس گولدستاين در كتاب «ظهور علم جديد» ضمن اينكه علوم رايج در مملكت اسلامي از ستاره شناسي و رياضيات و فلسفه و شيمي گرفته تا پزشكي، جغرافي، گياه شناسي، داروشناسي، جانورشناسي و... را بر مي شمرد، مي گويد: «دانشمندان قرون وسطي با عبور از كوه هاي پيرنه، جوهرهي همهي علوم پيشينيان را از حاصل كار تيوريسينها و كاوشگران دنياي اسلام يافتند.»
وي در جاي ديگري مي نويسد: «علاوه بر همهي خصوصيات ديگر، رغبت فراوان به مطالعهي جزييات و جنبه هاي مختلف طبيعت و كاربرد نتايج آن در اجتماع چيزي بود كه قرون وسطي از اسلام آموخت. غرب وقتي با اين وجهه برخورد كرد، تحت تاثير آن، از قالب هاي فلسفي به سوي ترويج و رشد دادن علوم تحقيقي گام برداشت. تك تك علوم تحقيقي در غرب نشأت گرفته از مبادي اسلامي است و بدان مديون است و يا حداقل از آن زمان شكل و جهت گرفته است. قرون وسطي از اسلام فرا گرفت كه به طبيعت به چشم واقعيتي با گونهگوني هاي بسيار و نه با نظر ايده آليستي بنگرد.
تا آن موقع غرب علم را گونهاي از تفكر فلسفي مي انگاشت –به طوري كه ويليام گونچس آن را حقاً فيلسوفيا ناميد. مواجه شدن با اسلام بود كه اين تصور را دگرگون ساخت و آن را به شكل جديد، يعني دانش هاي گوناگون تخصصي درآورد. فيلسوفيا به ساينتيا تبديل شد.»
و هم چنان در عصر اموي ها، خليفهاي وجود داشت به نام (عمر بن عبدالعزيز) كه كارنامه هاي درخشان وي ثبت تاريخ است و مسلمانان به آن افتخار مي كنند. بنابر اين، اگر ما تنها عصر حضور پيامبر و عصر خلفاي راشدين را عصر اسلامي تلقي كنيم و بقيه را عصر انحراف برشماريم، نتيجه اش اين خواهد شد كه دورهي خلافت عمر بن عبدالعزيز و دورهي درخشش تمدن اسلامي را از پيكرهي تاريخ اسلام بريده و بر آن همه افتخارات خط بطلان بكشيم.
2- نويسنده محترم، در صفحهي 25 اين كتاب، پس از آنكه اوضاع پرهرج ومرج ايران عهد ساساني را به بررسي مي گيرد و چگونگي به سلطنت رسيدن پوراندخت را توضيح مي دهد، سبب ورود حديث (لن يفلح قوم ولوا أمراهم إمراه) را چنين بيان مي كند: «زماني كه پوراندخت برسرير سلطنت نشست، پيامبر اسلام در مدينه بودند. ياران پيامبر به او اطلاع دادند كه ساساني ها زني را به عنوان پادشاه برگزيده اند، پيامبر(ص) در پاسخ فرمودند: «گروهي كه امور خويش را به زني سپارند، هرگز رستگار نخواهند شد.»
ازاين سخن، چنين فهميده مي شود كه ايشان حديث بودن آن را قبول دارند. اما وقتي كه نوبت به جرح و تعديل راويان مي رسد چهار راوي براي آن برشمرده و هر يك را غير قابل اعتماد توصيف مي كند. ابوبكره را از جمله كساني مي داند كه به جرم قذف از طرف عمر بن الخطاب هشتاد تازيانه خورد، و چون از اداي توبه ابا ورزيد، عمر (رض) شهادتش را غير قابل قبول اعلام نمود، و عثمان بن الهيثم را تلقين پذير و حضرت عوف را متهم به عقايدي مي داند كه او را از جملهي راويان ضعيف قرار مي دهد. و راوي ديگر اين حديث، حسن را در قطار مدلسان محسوب مي كند.
واين به معني اين است كه نويسنده در صحت انتساب آن حديث به پيامبر بزرگ اسلام شك دارد. و اين خود تناقض آميز است. وي هم چنين در صفحه 63 اين كتاب حديث مذكور را در بارهي حكومت هاي استبدادي دانسته و مي نويسد: «در اين حديث، هدف پيامبر اسلام طوري كه همهي فقها و محدثان اتفاق نظر دارند در باركسري وآن هايي كه پوراندخت را براي پادشاهي برگزيدند، بوده است. آن هايي كه امور خويش را به آن زن سپردند درباريان مستبد سلسلهي ساساني بود نه عامهي مردم. لهذا حديث پيامبر مي تواند پيشگويي از شكست آن حكومت خودكامه و عدم رستگاري درباريان آن دانسته شود. پرسشي كه مطرح مي شود، در چنين نظام هاي استبدادي اگر مردي هم حاكم باشد آيا ملت طعم رستگاري را خواهد ديد؟»
پرسشي كه در اينجا در برابر نويسنده محترم مطرح مي شود اين است كه اگر مطلوب، پيشگويي از شكست نظام هاي استبدادي بوده پس چرا تنها دربار كسري را مورد خطاب قرار داده است؟ مگر امپراطوري روم يك امپراطوري استبدادي نبود؟ مگر باقي حكومت هايي كه وجود داشتند خودكامه نبودند؟ جالب اينكه آقاي انصاري در همين صفحه، خصوصيت سبب حديث را بر خصوصيت مفهومش دليل گرفته و مي نويسد: «از جانب ديگر چون اين حديث در مورد دختر كسري آمده است بنابر آن خصوصيات سبب حديث مذكور بر عموميت مفهومش تاثير داشته و نمي توان گفت كه عبرت به عموم لفظ است نه خصوص سبب.» پرسشي كه در اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا راستي خصوصيت سبب ورود بر خصوصيت مفهوم تاثير دارد؟
يك تتبع و پژوهش عميق پيرامون آيات واحاديث چيزي را كه به اثبات ميرساند اين است كه بيشتر آيات واحاديث، شأن نزول وسبب ورود خاصي داشته اند.
كسي تهمتي به همسر پيامبر ميزد، در باره ازدواج پيامبر با همسر زيد شايعه مي ساختند، ماه هاي حرام را از نقد به نسيه بدل ميكردند، پسران ودختران خود را زنده و از ترس فقر مي كشتند، دوخواهر را با هم به زني ميگرفتند، بحيره وسايبه ووصيله وحام داشتند. كسي از سرنوشت حكومت ساساني ها مي پرسيد و... و اين ها در قرآن و در احاديث نبوي منعكس مي شدند و اين است معني آنكه قرآن وحديث را تدريجي النزول وتدريجي الورود گويند وهم چنان، اين است سرّ آنكه قرآن و احاديث در مدت (23) سال نازل ووارد شدند.
بنابراين، اگر خصوصيت سبب ورود وشأن نزول، تأثيري برخصوصيت مفهوم آيات و احاديث ميداشت، بيشتر آيات واحاديث، امروزه بي زمينه باقي مي ماندند.
به گونه نمونه؛ سوره مسد در مورد ابولهب، سوره (آل عمران) در مورد جنگ بدر وسوره (احزاب) درمورد جنگ احزاب نازل شده اند. اگر بنا باشد كه خصوصيت شأن نزول شان تأثيري برخصوصيت مفهوم شان داشته باشد، از آنجائيكه امروزه نه جنگ احزاب وجود دارد و نه ابولهب وجنگ بدر، بايد اين ها زايد وبي زمينه باشند.
3 ـ يكي از اشتباهاتي ديگري كه نويسنده محترم انجام داده در رابطه به وضعيت زنان درعهد ساساني ها مي باشد. وي به اين عقيده است كه زن درجامعه ساساني انساني صاحب حق نبود، بلكه چيزي بود كه خود حق كسي شمرده مي شد. وي درجايي مي نويسد:
«موقعيت زن درهيچ از يك دوره هاي پيشين به اندازه عصر ساساني پست و نازل نبوده است. در اين دوره بويژه در اواخر عهد ساساني حرمسراهاي اشراف مملو از زنان وكنيزكان بوده و زن مفهومي برابر با كالا و مواشي داشته است. بهرام گور صدها زن ودختر را در حرم خود جمع كرده بود وشب وروز با آن ها به عيش وعشرت مي پرداخت. فردوسي درنكوهش اين پادشاه مي سرايد.
نيابد همي سيري از خفت وخيز
شب تيره زوجفت گيرد گريز
شبستان مر او را افزون از صد است
شهونشه گر اينگونه باشد بد است
كنون نهصدوسي تن از دختران
همه بر سر از افسران گوهران
همي جفت خواهد ز هر مرز وبوم
به سالي گدازد تنش همچو موم
آقاي انصاري، ريشه زن ستيزي ونگاه زن ستيزانه درعهد ساساني ها را درين زرتشتي ديده وچنين مي نويسد: «به موجب متون زرتشتي ساساني وخصوصاَ «ماتيگان هزار دادستان»، زنان جز مايملك مرد دانسته مي شدند. بهايي كه معمولاً برابر با قيمت يك مرد برده، براي تفصيل بيشتر مي توان بحث «برده وبرده داري» در دايره المعارف ايرانيكا مراجعه نمود.»
متأسفانه بايد گفت شيوه را كه آقاي انصاري در اينجا (دربررسي اوضاع واحوال زنان درعهد ساساني) به پيش گرفته بسيار غير نقادانه وغير علمي است.
چرا كه براي آنكه بتوان يك متن را نقد كرد چه متون ديني وچه متون تاريخي- نخست بايد تمام آنرا خواند و از اوضاع واحوال سياسي، اجتماعي، فرهنگي زمان نگارش متن گرفته تاتفسير وتأويل زبان درزمان نگارش آن همه را بايد بررسي كرد.
كالينگووديكي از فلاسفه غربي حتي از اين هم فراتر رفته و مي گويد كه معرفت تاريخي، يا درك وفهم تاريخي متكي است به بازـ آفريني تجربه گذشته به وسيله مورخ.
وي مي نويسد: «فرض كنيدمورخي سرگرم مطالعه قانون نامه تئودزوين است، وفرماني از امپراطور را پيش رو دارد. صرف خواندن كلمات وتوانايي برترجمه آن ها منجر به شناخت اهميت تاريخي آن ها نمي شود. به منظور انجام اين كار، او مي بايد كوشش كند اوضاع واحوالي را كه امپراتور مجسم ساخته بود. آن گاه اومي بايد قضاوت كند كه چگونه مي توان با اين اوضاع واحوال تعامل كرد، درست آن گونه كه گويي اوضاع واحوالي كه امپراتور با آن سوركار داشت براي خود او مطرح است؛ او مي بايد بديلهاي ممكن، ودلايل رجحان يكي برديگري را در نظر آورد؛ و به اين ترتيب او مي بايد همان فراگردي را به انجام برساند كه امپراتور درتصميم گيري دراين موردخاص به انجام رسانده است.
به اين ترتيب او در ذهن خود تجربه امپراتور را باز آفريده است؛ و صرفاً تا آنجا كه چنين مي كند از معرفت تاريخي بهره اي برده است، معرفتي كه متمايز از معرفت فزيكي صرف مربوط به معناي فرمان است. يا دوباره فرض كنيد كه او مشغول مطالعه بندي بندي از نوشته يك فيلسوف كهن است. بار ديگر، او مي بايد با زبان فيلسوف، درمعناي فقه اللفته، آشنا باشد تا بتواند مطلب او را ترجمه كند؛ اما با انجام اين كار او هنوز مطلب را آن گونه كه يك مورخ فلسفه مي بايد دترك كند، نفهميده است. براي انجام اين كار او مي بايد به اين نكته پي ببرد كه كدام مسأله فلسفي بوده است كه نويسنده مورد نظر در صدد حل آن بوده است.
او مي بايد خود در باره اين مسأله انديشه كند و ببيند كه چه راه حلهاي ممكني مي توان براي آن ارائه كرده و نظر دهد كه چرا اين نويسنده خاص اين راه حل را به عوض راه حلهاي ديگر برگزيده است. اين امر به معناي باز انديشي انديشه نويسنده به وسيله مورخ است و يا كمتر از آن نمي توان به مقام مورخ فلسفه آن نويسنده خاص دست يافت.»
اما بدبختانه، آقاي انصاري نه تنها كه اين متد را در بررسي اوضاع و احوال زنان درعصر زرتشتي به كار نبرده بلكه حتي از متون اصلي دين زرتشتي ومنابع باقيمانده از عصر ساساني نيز استفاده نكردهاست.
اين نحوه از نقد(؟!) كه امروزه درميان نويسندگان مامد شده است، هيچ سودي جز آنكه فضاي معرفت تاريخي را تيره وتار سازد، ندارد.
نويسندهي محترم اگر به جاي مراجعه به بحث «برده و برده داري» در دايره المعارف ايرانيكا، به دست نوشته هاي باقي مانده ازعصر ساساني و به متون اصلي دين زرتشتي مراجعه ميكرد فكر نمي كنم كه چنين لحن كوبندهي در نكوهش ايران عصر ساساني اختيار مي كرد.
زيرا كه لابلاي متون ديني زرتشتي و از دست نوشته هاي باقي مانده از عصر ساساني چنين دانسته مي شود كه زنان موقعيتي خوبي در جامعهي ساساني داشته اند.
براي نمونه؛ در گاتاها سروده هاي زرتشت كه كهن ترين بخش اوستان است، چنين آمده است:
هر مرد يا زن راه نيك يابد را شخصاً برگزيند.
گاتاها، هات 30 بند 3
و نيز در هفتمين يشت آمده است:
اين چنين ما زنان اين زمين را كه حامل ما هستند مي ستاييم، و آن زنان كه از آن تو هستند...
هفتمين يشت بزرگ، سينا 38 بند 1
و هم چنين بنابر نوشتهي كتابي بنام «نيرنگستان» كه در زماني ساساني نگاشته شده در مي يابيم كه زنان مي توانسته اند در مراسم مذهبي سرودن يسنا و برگزاري آيين هاي ديني با مردان همكاري نمايند يا به تنهايي آن را انجام دهند و در زمان سالخوردگي نيز مي توانسته اند نگهباني آتش مقدس را به عهده بگيرند. و هم چنان در كتاب حقوقي ماتيكان هزار دادستان آمده است كه زنان مي توانند به كار وكالت و دادگستري بپردازند و با بروز لياقت بر مسند قضاوت بنشينند و يا نيز موبد موبدان زمان ساساني ها آتورپات ماراسپندرن در اندرزنامهاي به پسر خود (در واقع همهي فرزندان ايران زمين) مي نويسد: «اي پسر من زن و فرزند خود را از فرهنگ بازمگير كه تو را تيمار و رنج گران از آن نرسد و پشيمان نشوي.» در پايان اشاره كنم كه نويسندهي محترم تنها به جنبه هاي زن ستيز آموزه هاي زرتشتي آن هم به نقل از منابع فرعي اكتفا كرده است، در حاليكه يك تحقيق بي طرفانه از ما مي خواهد كه در نخست بايد، همهي متون را خواند و به همهي جنبه هاي آن اشاره كرد.