"نوشته: عبدالحفيظ منصور" چهارم: پشتون ها «برادر بزرگ اند»!
در اوج درگيري طالبان با مجاهدين، طالبان رسالهي «سقاوي دوم» به نشر رسيد. نويسندهي رساله خود را بنام مستعار «سمسور افغان» خوانده است. كتاب مذكور سرو صداي زيادي را برانگيخت. سقاوي دوم از اين رهگذر كه بسياري از حرف هاي پوشيده را آشكار نموده است، از نظر من يكي از اثر گذارترين كتاب ها در ده سال پسين افغانستان مي باشد. سكوت شخصيت هاي پشتون تبار -چه جهادي و چه غير جهادي- در مورد اين نبشته به ارزش واهميت كتاب افزوده است، زيرا برداشت شماري از صاحبنظران آن است، كه محتواي كتاب مورد تاييد همهي آنها ميباشد.
«سقاوي دوم» عامل اساسي بحران و ناآرامي در افغانستان را نشناختن حق «برادر بزرگ» -كه همانا زعامت در اين كشور است- مي داند. بر پايهي اين اثر بار نخست «حبيب الله كلكاني» كه در تاريخ دولتي افغانستان به «بچه سقا» معروف است، اين كشور را زيانمند ساخت و بار دوم «رباني-مسعود» در نقش بچه سقا عمل كردند؛ از اين رو دورهي حاكميت ايشان را در كابل «سقاوي دوم» مي نامد. در ارزيابي و مقايسهي دوره هاي حكومت اميرحبيب الله خان و استاد رباني چنين گفته شده است:
«اين دورهي سقاوي نسبت به آن دوره، پنج چند زيادتر بود؛ آن سقاوي، شگوفه هاي تازه از اميد تمدن جديد را پژمرده و اين سقاوي تمدن پنجاه ساله و همه ساختار دولتي منظم را از ميان برداشت. همان گونه كه عمر سقاوي دوم، از يكم زيادتر است، به همان پيمانه زيان هاي واردهي آن نيز زيادتر مي باشد. محرك و يا گردانندهي سقاوي اول يك شخص احمق و نادان و بيسواد بود و زيان هاي فراوان وارده در شورش را از روي جهالت و ناداني و حماقت جامه عمل بخشيد و دسته ها و اطرافيانش نيز همين گونه بودند، اما بازيگران دورهي سقاوي دوم به گونهي شعوري و آگاهانه، دشمنان كشور بوده و آگاهانه مي خواهند پايه هاي رو به رشد و شگوفايي كشور را خراب و وحدت و تناسب ملي را برباد داده و ميهن را به تجزيه رو برو كنند. سقاوي نخست به غير از انگليس ها كه آن ها نيز از اين ها بعنوان يك وسيله سود بردند، با كشور هاي ديگر كدام پيمان پنهان و آشكارا در ضديت با كشورشان، انجام ندادند و نه به اين مسايل مي فهميدند. و اما سقاوي دوم، از تمام كشور هاي دور و نزديك در ويراني و بربادي افغانستان يكجا سر شورانده و به هر كسي در راهيابي اين كار، راه و زمينه را هموار كرده اند. رنج ها، دردها و زيان هاي دورهي سقاوي دوم نسبت به آن يكي ديگر زياد است.(16)
رئيس حزب قومگراي «افغان ملت» دكترانوارالحق احدي از سقوط رژيم دكتر نجيبالله توسط احمدشاه مسعود به «زوال پشتون ها در افغانستان» تعبير مي كند و مي نويسد: «سقوط رژيم نجيب الله دركابل در اپريل 1992 نه تنها دوران كمونيستي را در افغانستان به پايان برد، بلكه همچنين پيش درآمدي بود بر خاتمهي سلطه پشتون ها در صحنه سياسي افغانستان. در واقع، براي بسياري مفسرين و همچنين سياستمداران، اين تغيير روابط تباري از اهميت بيشتري نسبت به شكست كمونيزم برخوردار بود.»(17)
همين نويسنده در سال هاي رياست جمهوري استاد رباني كه در امريكا زيست داشت (28 جولاي 1995) خطاب به اعضاي حزب خويش چنين مي گويد: «ما به حكومت كابل با صداي رسا مي گوييم كه پشتون ها در افغانستان برادر بزرگ هستند و مقام دوم را به هيچ وجه نمي پذيرند.»(18) رهبر افغان ملت و وزير ماليهي كنوني افغانستان، پشتون ها را به سه دليل برادر بزرگ مي شمارد:
«پشتون ها معتقد اند كه آنها اكثريت را در افغانستان تشكيل مي دهند و دولت افغانستان به وسيلهي پشتون ها تشكيل شد افغانستان تنها دولت پشتوني در جهان است و اقليت ها بايد هويت پشتوني دولت افغان را بپذيرند.»(19)
از نظر احدي راه حل بحران افغانستان چنين است:
«در صورتي كه بر دو مسألهي 1- برابري حقوقي و برابري فرصت ها براي تمام شهروندان و 2- پذيرش هويت پشتوني كشور و دولت به طور واضح تاكيد صورت نگيرد و به نحو رضايت بخشي حل نگردد، ثبات سياسي در افغانستان فراچنگ نخواهد آمد.»(20) فرضيه هاي دكتر احدي دال بر بزرگي پشتون ها در افغانستان از سوي مخالفان او مورد تأييد قرار نگرفته است. آنها استدلال مي كنند از يكسو هيچ سرشماري دقيقي در افغانستان صورت نگرفته كه در نتيجهي آن اقليت و اكثريت اقوام را ثابت سازد. از اين رو كليه آمار و ارقام ارائه شده در اين باب در معرض شك و ترديد قرار دارد؛ بنابر اين ادعاي اكثريت و اقليت بي بنياد است. از سوي ديگر به بالا كشيدن داعيهي قومي به گفته «اسپنتا» نوعي نژاد پرستي (راسيسم) است، كه حقوق شهروندي را تلف مينمايد.(21)
براستي كه در دو قرن ونيم پسين، بيشتر زمامداران افغانستان متعلق به قوم پشتون بودند، ولي در تاسيس و دفاع اين سرزمين همهي باشندگان آن سهم مشترك داشته اند، و هرگونه ادعايي مبني براين كه تنها پشتون ها موسس اين كشور بوده باشند عاري از حقيقت است. همچنين روشنفكران غير پشتون مدعي اند كه مرزهاي شمالي و غربي افغانستان معين است و تنها مرز شرقي –كه در دو سوي آن اقوام و قبايل پشتون تبار زندگي مي نمايند، تا هنوز سرنوشت نامعين دارد، و اين نكته ثابت مينمايد، كه ساير اقوام بيشتر از پشتون ها خود را متعلق به افغانستان مي شمارند، و بدين گونه نشان داده اند كه غير پشتون ها از تعلقات قومي بريده و به افغانستان و منافع آن پيوسته اند؛ لذا جا دارد آنهايي كه در تعيين مرزي شرقي افغانستان تعلل و كارشكني به خرج مي دهند، بايد در ادعاي وطندوستي آن ها ترديد روا داشت، زيرا مشخص بودن حدود مرز شرط اساسي تشكيل كشور- ملت به حساب مي آيد. آن ها مي پرسند كه چگونه كشوري را تاسيس كرده اند كه تا هنوز حدود مرزي آن روشن نيست؟
كشورهاي آسياي ميانه –ازبيكستان، تاجيكستان، قرغزستان، تركمنستان و قزاقستان- مدلي براي افغانستان بوده نمي تواند، آنها جبرا بنا يافته اند و نام هاي قومي براي متفرق نگهداشتن شان به آنان چسپانده شده است. بشير احمد انصاري، قومگرايي را در تقابل با دموكراسي دانسته، مي گويد، در دموكراسي اكثريت سياسي و انتخاباتي مطرح است، نه اكثريت نژادي... وي چنين مي نويسد: «اگر ديروز طالبان پيكر زشت فاشيسم را با خلعت دين آراستند، امروز ما شاهد گروهي هستيم كه دموكراسي را برمبناي تلقي فاشيستي تفسير و تعبير مي نمايند، بي خبر از اينكه دموكراسي قبل از آن كه روش حكومت داري و انتخابات باشد، تضمين كنندهي حقوق و آزادي هاي افراد و گروه هاست. دموكراسي به مفهوم ترجيح اكثريت نژادي نه، بلكه به معني اكثريت سياسي و انتخاباتي است.»(22)
در مورد اصطلاح «برادر بزرگ» آقاي انصاري معتقد است: «اصطلاح سياسي برادر بزرگ همزاد با فاشيزم است، ولي فاشيستها تا هنوز براي ما نگفته اند كه چرا يكي برادر بزرگ تلقي مي شود و ديگري برادر كوچك. معيار آن بزرگي و اين كوچكي در چيست؟ عمر تمدني معيار است، يا هيكل و جسامت و يا اين كه تعداد سرهاي افراد يك گروه؟ اگر معيار، تعداد افراد يك نژاد مي بود، پس چه كسي مي تواند ادعا كند كه نازي هاي آلماني، كه ادعاي برادر بزرگ را داشتند، نسبت به هر نژاد ديگر زمين اكثريت را تشكيل مي دادند. گذشته از گرايش هاي فاشيستي معروف ترين جباران و خود كامگان تاريخ نيز از نقاب مرمرين برادر بزرگ سود برده اند كه هتلر، استالين، مائو، كيم السونگ و پل پوت از آن جمله اند. برادر بزرگ برادر حقيقي نيست، بلكه پدر خواندهاي است كه مسووليت فرزندان صغير خانواده را عهده دار بوده، هرگاه دلش خواست پشت و پهلوي شان را با تازيانه نوازش داده در مورد شان تصميم ميگيرد. شگفت اين كه براساس اصول و پرنسيپهاي پذيرفته شدهي خانواده فاشيزم، برادران كوچك هميشه بايد كوچك بمانند و هيچ گاه بزرگ نشوند.»(23)
روستار ترهكي يكي ديگر از تئوريسن هاي قومگرا است، كه در پاريس زندگي مي نمايد، او نيز عامل بحران را دست درازي اقوام درجه دوم در امر زعامت كشور مي شمارد:
«زمامداران هميشه منسوب به قوم اكثريت و مسلط در تركيب جامعهي افغاني بوده و قدرت بلامنازع همين قوم را تمثيل كرده است. اين قوم مسلط و اكثريت پشتون ها بودند كه تاريخ حماسي و سياسي قرن 18 افغانستان را رقم زدند.»(24)
دكتر روستار تره كي در رسالهي زير نام «ساختار هاي قدرت در جامعهي افغانستان» خصايص اجتماعي پشتون ها را نسبت به ساير اقوام برتر مي شمارد و مي گويد: «قوم اكثريت و مسلط را داشتن تعاملات سودمندي از قبايل ديگر مجزا مي سازد، اعم اين تعاملات كه ضابطهي زندگي قبيلوي به حساب مي آيند، عبارتند از جرگه، مركه، نتواتي و تيگه».(25)
مولف كتاب «سقاوي دوم» براي «حفظ وحدت ملي و تماميت ارضي افغانستان» كه از آن با عنوان جلوگيري از وقوع «سقاوي سوم» ياد مي كند، طرح هاي جالب ديگري دارد، كه نسبت به نظريات دكتر احدي، در آن با جزئيات بيشتر صحبت شده است؛ فشردهي آن بدين شرح است:
پيشگيري از رسمي شدن مذهب جعفري در افغانستان
عام شدن و دفتري كردن زبان پشتو
انتقال شمار زيادي از مردم شرق، جنوب و شرق و جنوب به شمال كشور و مسكن گزين ساختن آن ها.
مسكن گزين ساختن باشندگان جنوب، غرب و شرق كشور در «دشت چمتله» شمال شهر كابل و ساحات ميان شهر كابل و فرودگاه بگرام
توزيع تمام زمين هاي لامزروع دولتي از شمال كابل تا سالنگ به خيل هايي از شرق، جنوب و جنوب غرب كشور
كوچانيدن مردم پنجشير و جا دادن آن ها در مناطق شرق و جنوب غرب كشور
براي كوتاه كردن دست ايراني ها، توزيع زمين هاي دولتي باميان به اقوامي از شرق، جنوب و جنوب غرب كشور
جابجا سازي خيل هايي از جنوب و جنوب غرب كشور در مرز مشترك با ايران.(26)
طالبان مرد عمل بودند؛ از اين رو ديدگاه هاي خود را تاجايي كه توانستند، جامهي عمل پوشاندند. كوهدامن، يكاولنگ و خواجه غار را چون چنگيز ويران نمودند و چون صهيونيست ها باشندگان شمالي را كوچانيدند.
تاريخ معاصر افغانستان نشان داد كه قومگرايي ريشه در ريش ودستار طالبان ندارد، كساني همچون احدي، روستار ترهكي و زلمي خليلزاد فلسفهي قومگرايي بر طالبان و امثال آن ها مي بافند؛ اولي در پست وزارت ماليه تكيه زده از فضاي دموكراسي استفاده مي كند و براي مردم افغانستان قبيله گرايي را سفارش مي دهد. و سومي كرسي نمايندگي امريكا را در سازمان ملل متحد بعهده دارد. خليلزاد پس از سقوط طالبان به رايس مشاور امنيت ملي امريكا مشوره داد كه «جنوب افغانستان هميشه از نظر سياسي و اجتماعي برتري داشته است و نبايد به پيشروي نيروهاي شمال به كابل اجازه داد».
شاه سابق محمدظاهر، اشغال شهر مزارشريف كه با قتل و كشتار وسيعي از سوي طالبان همراه بود، تبريك گفت و طي پيامي آن را گامي بسوي «تأمين وحدت ملي» خواند. و درهمان زمان پيام مجاهد سخن شاه را با عنوان «شاه شاهانه باخت» به نقد كشيد.
طالبان همان گونه كه در «سقاوي دوم» آمده است، افغانستان را مال بدون چون و چراي پشتون ها دانسته و بدون پرده پوشي از اقوام غيرپشتون ميخواستند، تا به تاجيكستان، ازبيكستان و ايران كوچ نمايند. از ديد اين گروه هرچه در افغانستان است، مال آن هاست. در زمان مقاومت دسته هايي از اين طايفه در شمالي با دهل و سرنا اسير شدند، كه به مقصد «زن و زمين» بدانجا آمده بودند. در تازه ترين مورد آقاي علم گل خان كوچي در مجلس نمايندگان كوچي ها را مالك حقيقي كشور خوانده و ساير اقوام اين سرزمين را آواره هايي بيش نمي داند.
چنگيز پهلوان محقق ايراني در كتاب «عصر مجاهدين و برآمدن طالبان» مي گويد، سران قوم گراي پشتون در افغانستان سه حق را مختص به خود مي دانند:
زعامت افغانستان
معامله با كشور هاي بيروني؛ هرگاه ساير اقوام به معاملهي مشابه آن مبادرت ورزند، به خيانت و ووطنفروشي متهم مي شوند.
رسوم و عنعنات و مفاخر قومي خويش را بعنوان فرهنگ ملي مطرح مي سازندو بزرگان خود را بعنوان سران ملي جا مي زنند.
قومگرايي كم وبيش در نهاد نخبه هاي افغانستان جا دارد: «بيشتر نخبگان سياست و فرهنگ و حتي دموكرات ها و مخالفان كذايي نژاد پرستي كشور ما به درجات گوناگون به نوعي از نژاد پرستي مبتلا اند و از آن براي تحكيم، تعديل و يا كسب قدرت» بهره ميجويند.(27)
نژاد پرستي (راسيسم) در قالب هاي قومي و زباني و فرهنگي اظهار وجود مي كنند و محدوده هاي تنگ، براي خود مي سازند، و چه بسا معيارهاي اخلاقي و فضيلت هاي انساني را نيز برهمين بنياد (قوم و نژاد) پي ريزي مي دارند: «نژاد پرست تا جايي كه مربوط به جمعيت همنوع او مي شود، حتي برخي از صفات نكوهيده را نيكو مي شمارد، در حاليكه همان صفت را در مورد ديگران قابل نكوهش مي داند. بگونهي مثال اگر «جمع» او به خانه و كاشانه ديگران هجوم برده مال و ناموس ديگران را تاراج كرده باشد از آن با غرور ياد مي كند، اين در حالي است كه اگر سلحشوران جمع ديگري به خانه و كاشانه «جمع» او روي كرده باشند، از بربريت و سبعيت اين «نژاد پرست» شكوه ها سر مي دهد.»(28)
دكترسپنتا در رابطه به ايجاد دولت ملي و رد دولت هاي قومي بدين باور است: «ايجاد دولت ملي در افغانستان؛ دولتي كه مبتني بر ارزش هاي دموكراسي و آزادي باشد، نمي تواند بدون تعريف و برداشتي نو از ملت افغانستان واقعيت يابد. دولت ملي كه با تكيه بر اراده يك جمع سياسي به وجود مي آيد، از سويي آزادي هاي اساسي انسان (حقوق بشر) را مي پذيرد و تامين مي كند. و از سوي ديگر حقوق و آزادي هاي شهروندان را؛ چنين دولتي در برابر قانون مانند يك شهروند مسوول بوده و در كليه اجراآتش تابع قانون (حقوق دولت) مي باشد. در چنين دولتي اگر از جانبي فرهنگ و هويت محلي و قومي شهروندان تضمين مي شود و زمينهي شگوفايي آن برپايهي كثرت گرايي فرهنگي آماده مي شود، اما نظام حقوقي آن در اصول خود، نظامي است واحد و مبتني بر قانون اساسي كشور. دولت در چنين نظامي داراي قوميت نيست. «دولت- ملت» داراي دين و يا نژاد وفرهنگ واحدي نمي باشد؛ دولت در چنين جامعهي داور بي طرفي است كه خود به جز پيمان هاي تصويب شده مردم و ميثاق هاي جهاني، داراي هنجار هاي فرا تاريخي و جاويدان نمي باشند.»(29)
------------- ادامه دارد
پي نوشت ها:
16- سمسور افغان، سقاوي دوم، ص70
17-احدي، انوارالحق، زوال پشتونها درافغانستان، نشريه مطالعات سياسي، ج35، شماره7، جولاي 1995، صفحات 628- 821 مترجم دكتر زيوري.
18- دكتر احدي، ملي مسئلي، ص17
19- احد، دكتر انوارالحق، زوال پشتون ها در افغانستان
20- همان،
21- سپنتا، دكتر رنگين دادفر نژادپرستي و گفتمان هويت ملي، پيام مجاهد شماره 28 ثور 1385
22- انصاري،خواجه بشيراحمد، ماكيستيم و اينجا كجاست؟ ص11
23- همان، ص 12
24- روستار تره كي، محمد عثمان، ساختار هاي قدرت در جامعهي افغانستان، ص29
25- همان
26- سقاوي دوم، صص 152- 160
27- سپنتا، رنگين دادفر، نژاد پرستي و گفتمان هويت ملي، پيام مجاهد شماره 28 ثور 1385،
28- همان،
29- همان،