"نوشته: عبدالحفيظ منصور" پنجم: مسوول كيست؟ زمين يا زمامدار
افغانستان كشوري است با اقليم خشك و محاط به خشكه كه يك برسوم حصهي آن را كوه ها احتوا مي كنند و تنها پنج درصد اراضي آن قابل زرع است.(30) پيش از كودتاي هفت ثور درآمد سالانه هر فرد به 130 دالر و درآمد سالانه ناخالص ملي به 170 دالر مي رسيد. نرخ رشد حقيقي در سه سال قبل از كودتاي هفت ثور به يك درصد در سال تخمين شده بود.(31) اين فقر طبيعي شديد از سوي برخي از كارشناسان بعنوان عامل عمدهي توسعه نايافتگي شناخته شده است.
شايد پرنفوذ ترين نظريه در مورد توسعهي سياسي، نظريه هاي مبتني بر پيش شرط اقتصادي باشد. اولين و موثرترين اثر دراين زمينه را «سيمور مارتين ليپست» (1959) نوشت. براساس نظريهي ليپست درجهي خاصي از ثروت يا پيشرفت سرمايه پيش نياز دموكراسي است، به گفتهي او «هرچه ملتي ثروتمند تر باشد، امكان پايداري دموكراسي نيز در آن بيشتر است.» ليپست برآن است، كه ثروت اقتصادي موجب توسعهي آموزش، ايجاد سطح بالاي سواد، گسترش شهرنشيني، تقويت رسانه هاي گروهي و تلطيف منازعات سياسي مي گردد و تحقق اين شرايط برقراري دموكراسي را بدنبال خواهد داشت.(32)
فريد ذكريا محقق برجستهي معاصر امريكايي نيز به نقش اقتصاد بعنوان پيش شرط دموكراسي باور دارد؛ شرق آسيا را مثال مي زند، كه در آنجا اصلاحات اقتصادي، اصلاحات سياسي را بدنبال آورد.(33)
برينگتن مور يكي ديگر از صاحب نظران اين عرصه است، وي در اثري زير عنوان «ريشه هاي اجتماعي ديكتاتوري و دموكراسي»، علل تعيين كنندهي توسعه و توسعه نايافتگي را در ساختار اقتصادي و اجتماعي مي داند. فشردهي نظر او چار كلمه است؛ تا «بورژوازي نباشد، دموكراسي پا نمي گيرد.»
به گفتهي مك نامارا «جاي هيچ پرسشي نيست كه ميان خشونت و واپسماندگي اقتصادي، رابطه تنگاتنگي وجود دارد».(34) همچنان از يك دانشگاهي نقل قول مي شود: «فقر سراسري بلاي جان هر حكومت است، فقر عامل پايدار نا استواري است و به هيچ وجه نمي گذارد، دموكراسي كارش را انجام دهد.»(34)
نبايد بدين تصور بود هر پول، دموكراسي ميزايد و آزادي ببار مي آورد، بلكه پولي آزادي بار ميآورد كه زادهي كار و عرق باشد؛ بگونهي مثال پول هاي نفت در كشور هاي عربي و ونزويلا موجب توسعهي سياسي نشده است. روايتي ديگر از اين نظريه مي گويد، هر دولتي كه پول بي زحمت در كيسه دارد، مانند از طريق عواريد كشتيراني در يك كانال مهم (مانند مصر) يا از طريق مساعدت هاي خارجي مانند بسياري از كشور هاي افريقايي از نظر سياسي توسعه نيافته باقي هستند.(35)
در حالي كه نمي توان از نقش سازندهي اقتصاد در امر توسعهي سياسي چشم پوشي نمود، وقتي زمامداران كشوري تنها در انديشهي بهبود زندگي خانوادگي خود باشند و با برنامه هاي نادرست شان نه تنها زمينهي براي رشد و تقويت اقتصاد مردم فراهم نمي آورند، ازآن فراتر روابط كشور را با همسايه ها برهم مي زنند، در اين جا مقصر كيست؛ زمين يا زمامدار؟
به نظر شماري از دانشوران، افغانستان بخاطر فقر طبيعتي اش از گذشته هاي دور بدينسو سرزميني فقير و ناتوان بوده است؛ زماني حكمروايان اين مرز و بوم با لشكركشي به مناطق همجوار به تاراج و غارت آن نواحي مي پرداختند سرمايه هايي بدست مي آوردند و در سدهي پسين كه توان آن لشكر كشي ها از دست رفت متكي به مساعدت هاي ناچيز خارجي گرديد.
اگر از لاف زدن ها و اغراق گويي هاي معمول در افغانستان كمتر سازيم، دست كم نكتهي مسلم است كه در اين بقعه، بلخ كهن ترين شهر در منطقه است و هرات روزگاري شهرت جهاني داشت؛ هم از نظر رونق اقتصادي و هم از رهگذر علمي و فرهنگي. پرسش اين است كه چه شد كه نبض زندگي در اين جا از تپش باز ايستاد و ازآن همه پيشينهي شكوهمند جز خاكستري برجا نماند. مگر سرزمين افغانستان سنگ هم ندارد، كه بدون خريداري سنگ از بيرون، به اعمار تعميرات خود بپردازد، مگر چشمه ورودي هم درآن نيست، كه دشت هاي خشك و باير را سيراب نموده، و زمينهي زندگي مليون ها محتاج و درمانده فراهم گردد و مليون ها تن از آوارگي برگردند؟ چه شده است، كه دست كم افغانستان نتوانسته شاهراه ترانزيتي ميان شبه قاره هند و آسياي ميانه باشد؛ هم از اين مدرك مبلغي به كف آورد وهم به ثبات سياسي و اداري دست يابد. عيب كار در كجاست، در طبيعت افغانستان و يا در زمامداران آن؟ اگر دسترسي به صنعت و دستيابي به مدارج علمي، هزينهي سنگين اقتصادي و برنامه هاي كارشناسانه مي طلبد، مردم لقمهي نان و آب مي جويند و آرامشي تا دمي بياسايند.
ششم: قبيله چه باشد كه شاهي كند
در هزارمين سال سرايش شاهنامه فردوسي برابر با 1369هـ،خ، محب بارش يكي از استادان ادبيات فارسي در حضور جمعي از فرهنگيان و كارمندان بلند پايهي دولت افغانستان شعري را قرائت كرد، كه در بخشي از آن چنين آمده است:
قبيله نشينان روم و حبش
كه بُد دين شان تركش و تيركش
به آبشخور رخش اشتر زدند
نه اشتر كه خود را به آخور زدند
قبيله چه باشد كه شاهي كند
به هرجا رسد او تباهي كند
درونمايهي اين شعر خواست و نظر عدهي از فرهنگيان و دست اندركاران عرصهي سياست افغانستان را بازگو مي دارد كه به باور آن ها «قبيله سالاري» عامل بنيادي اشكال عقب ماندگي در افغانستان مي باشد. دكتر صادق زيبا كلام در يك اثر تحقيقي و آموزنده زير عنوان "ماچگونه ما شديم؟» نيز به همين باور رسيده است و خواجه بشيراحمد انصاري از نويسندگان بنام افغانستان در كتابي، ذهنيت قبيلوي را ديوارهي فرا راه تدين و تمدن مي خواند.
زيبا كلام در اثر خود به عوامل گوناگوني تماس مي گيرد، ليكن در آن ميان ساختار اجتماعي را در پسماندگي ايران (تاريخي- نويسنده) بيش از همه كارساز مي انگارد. به عقيده او قلت آب باعث گرديده تا اجتماعات كوچكي در اطراف چشمه سار ها و درياچه ها تشكيل گردد واز شهرهاي بزرگ و پر جمعيت اثري ديده نشود.
كمبود آب به ويژه آب باران باشندگان اين مناطق را وا داشته براي آن كه مواشي شان زنده بماند و يا دست كم حاصل بهتري دهد، صحرانشيني را اختيار نمايند؛ بگونهيي كه در زمستان در قشلاق و تابستان در بيلاق بسر برند. اين شيوهي زندگي آراستن خود با وضعيت طبيعي است، در حاليكه شهر نشيني و مدنيت زماني پا مي گيرد، كه انسان در پي دگرگون سازي وضعيت به ميل و خواست خود برآيد.
قلت آب و ساختار فزيكي افغانستان، بشكل دره ها مناسب ترين مكان براي ظهور قبايل بوده است، هيچ گاه در اين سرزمين فئودال هايي مانند اروپا مجال ظهور نيافتند، تا قدرت دولت مركزي را به چالش گيرند و در فرجام به تلطيف سياست هاي دولت مركزي بيانجامد و از آن دموكراسي و زمينهي مشاركت مردم به ميان آيد. در مقابل زمينداران كوچكي وجود داشت، كه خود را نيازمند حمايت دولت مركزي مي دانستند، از اين رو ميان اين دو رابطهي دوستانهي برقرار بود.
اگر اثر وضعيت اقليمي افغانستان را بر اوضاع سياسي و اجتماعي آن شماره بندي كنيم، به سه مسأله دست مي يابيم: 1- پراگندگي اجتماعات 2- نظام ايلي و چادرنشيني و 3- تمركز قدرت در دست حكومت.
نويسندهي كتاب «ماچگونه ماشديم؟» در بارهي زندگي قبيلوي مي نويسد: «به دليل طبيعت متحرك و اجبار قبايل به حركت علي الدوام شيوهي زندگي آنان ضرورتا بسيار ساده و ابتدايي مي شود. زندگي در زير چادر نمدي يا چادر هاي بافته شده از موي بز، در كنار احشام و بر روي زميني كه چند ماه بعد مي بايستي آن را ترك كرد، بالطبع نمي تواند به لحاظ اجتماعي چندان پيچيده و پيشرفته باشد. نيازهاي صحرا نشينان كه عبارتند از محافظت خويش در مقابل عوامل طبيعي (گرما، سرما، باد، باران، حملات حيوانات وحشي...) و مقابله با دسته جات و قبايل ديگر و در مرحله بعدي نگهداري و مراقبت از احشام و تأمين غذا، همواره در سطحي ابتدايي قرار دارد. شيوه زندگي، نيازها و مقتضيات زندگي صحرانشيني آن چنان ابتدايي و ساده است كه پس از گذشت هزاران سال هنوز تغيير چنداني بخود نديده است. به لحاظ اجتماعي، چادرنشينان نه نياز به بازار دارند، نه ارتباطات، نه مدرسه و مسجد، نه ساختمان حكومتي و دربار و پارلمان، نه بانك و شركت و تجارت خانه، نه محكمه و قانون و زندان، نه عالم، خطيب، روشنفكر و دانشمند. اگر اسكان دايم را سرچشمه پيدا شدن شهرنشيني بدانيم، صحرا نشيني در نقطه مقابل آن قرار دارد.(36)
مشكل اين نيست، كه زندگي صحرانشيني همواره در يك حالت ساده در جا زده است و پيشرفتي ندارد، مشكل ديگري كه نتايج آن به مراتب زيان بارتر است، تهاجم و تجاوز مكرر صحرانشينان بر قلمرو مناطق اسكان دايم است وحتي برخي از محققان زندگي عشاير ي ادعا مي كنند كه سرقت از مناطق مسكوني و راهزني در حقيقت مترادف با شجاعت و دلاوري در ميان قبايل بشمار مي رود.(37) وقتي از اين پهلو به مسأله نگاه شود، تهاجم چنگيز و تيمور به سرزمين افغانستان و حاكميت غزنوي ها، غوري ها و ابدالي ها به شيوهي قبيلوي، زيان هاي سنگيني در بخش هاي مختلف به افغانستان وارد آورده است. دولت هاي جديد افغانستان نيز با وجود عناوين پر زرق و برق ريشه قبيلوي داشته و تا هنوز افغانستان دولت مدني را به آزمون نگرفته است.
اميرعبدالرحمن خان (1901- 1880م) موسس افغانستان معاصر خوانده شده است؛ زيرا او اقدامات زير را بسر رسانيد:
مرز هاي كنوني افغانستان در زمان وي تعيين شد.
دولت مركزي را اساس نهاد، كه در امور داخلي آزاد بود؛ پس از آن قدرت خان ها ومير ها از بين رفت. قبل برآن ميرهاي تركستان، ميرهاي هزاره و خان هاي غلزايي هميشه قوي تر از امير بودند.
ماليه وسلاح را گردآوري نمود.
پاسپورت وضع شد، اردو و قضا تاسيس گرديد.
اين موفقيت عبدالرحمن خان در بدل دست كم قتل حدود يكصد هزار نفر كه از اقوام و قبايل مختلف بودند بدست آمد، از آن ميان زن و مرد هزاره بحيث برده و غلام در بازار فروخته شدند.(38) جابجا سازي غلزايي ها در صفحات شمال افغانستان و توزيع علفچرها به كوچي ها در زمان وي صورت گرفت، كه تخم عداوت و دشمني را در ميان مردم افغانستان افشاند.(39)
اميرعبدالرحمن خان پس از مرگ خويش براي فرزند و جانشين خود امير حبيب الله خان (1919-1901)، كشوري آرام، سپاهي قوي و حكومتي نيرومند به جا گذاشت، اما از عصر سلطنت حبيب الله خان سه مسأله عمده در اوراق تاريخ باقي مانده است. يكي سراج الاخبار، دوم مكتب حبيبيه و سوم كثرت زنان او كه گفته مي شود، تعداد شان به صد زن مي رسيد.(40)
اميرامان الله خان (1929-1919) يك روز پس از قتل پدرش سلطنت خود را اعلام كرد، و در نخستين روز، اعلام استقلال افغانستان را نمود. وي به سلسله اصلاحاتي كه روي دست گرفت بيگاري را لغو و غلام ها و كنيز ها را آزاد نمود. دو مكتب دخترانه بنام هاي مستورات و عصمت بنا نهاد. آموزش را اجباري و رايگان نمود. در كابل سينما و در پغمان تياتر را تاسيس و كتابخانه عامه را بنياد نهاد. در زمان امير امان الله خان تفكيك قوا در دولت به وجود آمد و نخست وزير با وزرايش تعيين شد. نخستين قانون اساسي كه در آن زمان «اصولنامه اساسي دولت عليه افغانستان» ناميده مي شد بوجود آمد.
مرحلهي دوم سلطنت امان الله پس از سفر شش ماه و ده روزه او به اروپا شروع شد كه خواست با شتاب افغانستان را با اروپا برابر سازد. مفهوم ترقي نه تنها امان الله خان بلكه در نزد زمامداران دنياي سوم همان زمان مثل مصطفي كمال اتاترك و رضاشاه، به ظاهر اروپايي شدن بود.(41) اصلاحاتي كه امان الله خان روي دست گرفته بود، شامل پوشيدن دريشي، كلاه شپو، تعطيلي روزهاي شنبه و امثال آن بود، كه بسيار صوري بود و عدم فهم عميق او را از اصلاحات نشان مي داد. اين اقدامات، خشم و احساسات مردم را در برابر او بر انگيخت. پخش تصاوير نيمه عريان بانوي امان الله خان كه در مسافرت اروپا گرفته شده بود. به تبر مردم دسته داد و به آتش خشم شان نفت ريخت.
اميرامان الله خان براي اولين بار به قيام مردم جنوبي به رهبري ملاعبدالله مشهور به ملاي لنگ مواجه شد. سپس مردم قندهار بپا خاستند. بدنبال آن شينواري ها و اهالي شمالي به سركردگي حبيب الله كلكاني در برابر دولت به حركت افتادند. در فرجام قيام حبيب الله كلكاني در كوهدامن امان الله خان را وادار به فرار نمود و سلطنت به دست كلكاني افتاد. به قدرت رسيدن كلكاني در واقع ورق خوردن تاريخ افغانستان را بازگو مي كرد، كه براساس آن قدرت به دست يك تاجيك افتاده بود.
گرچه امير حبيب الله خان كلكاني مدت كوتاه – نه ماه- پرآشوبي بر اريكه قدرت باقي ماند و به مقتضاي بيسوادي اش در عرصهي معارف حركت هاي قهقرايي انجام داد، اما از لحاظ سياسي اين پيام را به اقوام غير پشتون داد، كه آن ها نيز حق دارند حكومت نمايند و در اين رابطه از ديگران چيزي كم نيستند. اين دوره براي غير پشتون ها دورهاي الهام بخش و براي پشتون هاي متعصب دورهاي سياه و وحشت بار بود كه در واقع در حق بلامنازع پشتون ها دست اندازي صورت گرفته بود. و از آن بعنوان دوره سقاوي ياد مي شود. سرانجام نادرخان با سپاه قبايلي خود قدرت را از كلكاني گرفت و او را با شماري از يارانش به دار آويخت. مردم كوهدامن و شمالي را به خاطر همدستي با حبيب الله كلكاني مجازات كرد و به قول معروف دستور «سرش از من و مالش از تو» را داد. و تنها كار در خور ملاحظهاي كه در زمان او صورت گرفت اساس گذاري دانشگاه كابل بود. پس از قتل نادرخان (4 سال سلطنت) نوبت پسرش محمدظاهر رسيد، كه بجاي او هفده سال محمدهاشم برادر نادرخان زمام امور را بدست گرفت. و مشي نادرخان را دنبال نمود. قدرت دولتي در خانوادهي آليحيي متمركز بود و هر مخالفي با برخورد شديد و كوبندهي دولت مواجه مي شد.
لطيف ناظمي مي گويد، در 1946 در اثر فشارهاي بين المللي اصلاحاتي در نظام دولتي بوجود آمد.(42) اين اصلاحات شامل رهايي زندانيان، دادن امتيازات به شهرداري، آزادي شوراي ملي و سپس آزادي مطبوعات بود.
در زمان حكومت شاه محمودخان، انگليس ها از هند عقب كشيدند و مسألهي مهمي در عرصه سياسي و روابط بين المللي افغانستان خلق شد كه همانا مسأله پشتونستان است؛ قضيهاي كه پاي افغانستان تا هنوز در آن گير است، رابطه افغانستان را با پاكستان متشنج نموده و بخشي از ماليات اين كشور را صرف آن مسأله نموده است. پاكستان پيوسته از اين مسأله سود جسته و مداخلات خود را در امور افغانستان توجيه مينمايد.
محمدظاهر وارث كشوري بود، كه پدرش نادرخان و كاكايش هاشم خان، مخالفان را سركوب كرده بودند و او به آرامي سلطنت مي كرد، سال هاي پاياني سلطنت او در اذهان مردم عادي بحيث سال هاي آرامش جا باز كرده و وقتي بخواهند اوضاع را آرام نشان دهند، مي گويند «حكومت ظاهرشاهي است»، اما اين آرامش، آرامش قبل از طوفان بود.
40 سال سلطنت 40 كار قابل شمار را با خود ندارد. دراثر اين ركود درازمدت سياسي و اقتصادي، توجه شمار كثيري از جوانان را براي دگرگون كردن اوضاع تندباد سرخ جلب نمود. رژيم سلطنتي در 1352 هـ،خ طي يك كودتا به رهبري محمد داوود سرنگون گرديد، نظام شاهي به نظام جمهوري عوض شد، ولي قدرت در دست خانوادهي آل يحيي باقي ماند. برخي از چهره هاي متعلق به حزب دموكراتيك خلق شامل پست هاي دولتي شدند و در مقابل اعضاي نهضت اسلامي افغانستان مورد پيگرد دولت قرار گرفتند، شماري از آن ها روانهي زندان و شماري ديگر به پاكستان متواري شدند. سياست خشونت و سركوب نهضت اسلامي افغانستان به وسيله دولت، اثرات دامنه داري برآينده افغانستان وارد آورد.
كمونيست هاي افغانستان سياست دين زدايي و محو دينداران را روي دست گرفتند. تنها حفيظ الله امين فهرست 12 هزار نفريي را در ديوار هاي وزارت داخله چسپاند كه توسط رژيم شهيد شده بودند. مردم در گوشه و كنار افغانستان در برابر كمونيستان بپاخاستند و دولت كمونيستي با مخالفت وسيع و گستردهي مردم رو به رو گرديد.
به گفتهي احمدضيا رفعت شاعر و فعال سياسي روي كار آمدن كمونيستان، دو تحول عمدهي سياسي كم ريشه را در افغانستان به همراه داشت. يكي انتقال قدرت از يك خانواده به يك گروه سياسي بود و دوم اينكه در مدت حكمروايي ان ها به اقوام و مليت هاي مختلف مجال تبارز بوجود آمد.
تجاوز قواي شوروي در زمستان 1358 به افغانستان تمام رشته ها را پنبه كرد، و مسأله مرگ و زندگي افغانستان بطور جدي بوجود آمد. چهارده سال جهاد مردم افغانستان بنيادهاي زندگي را در اين سرزمين دگرگون نمود. صدها هزار تن كشته، معلول و معيوب شدند و مليون ها تن ديگر به سراسر دنيا آواره گرديدند و تا هنوز زمينهي برگشت آن ها فراهم نشده است. جهاد افغانستان مانند بسياري از حركت هاي سياسي با معنويت آغاز و با قوميت پايان پذيرفت.
تجاوز قواي شوروي، نقش نيروهاي داخلي را به نفع سياست هاي قدرت هاي بزرگ منطقوي و بين المللي تقليل داد. ويراني گسترده از يكسو، آوارگي دسته جمعي مردم از سوي ديگر و بالارفتن نقش كشورهاي همسايه از جانب سومي افغانستان را به ميدان رقابت كشورهاي دور و نزديك تبديل نمود، كه تا هنوز اين رقابت هاي دروني و بيروني همچنان ادامه دارد و چشماندازي براي پايان اين تراژيدي به نظر نمي رسد.
عقب نشيني قواي شوروي، جهاد را به پيروزي رساند، اما منجر به تامين ثبات در افغانستان نگرديد. به ويژه كه در ميدان رقابت احمدشاه مسعود گوي سبقت را از ديگران ربود و با سرنگوني رژيم دكتر نجيب الله در 1371 كابل و ولايات اطراف را آزاد نمود.
احمدشاه مسعود بسان حبيب الله كلكاني با مخالفان دروني و بيروني دست و گريبان شد. او كه سالها بعنوان برجسته ترين فرمانده مجاهدين شهرت بهم رسانيده بود، با ورود به كابل از سوي مخالفان سياسي اش يك تاجيك معرفي گرديد، كه معنياش عدم استحقاق او را در امر رهبري كشور افاده مي كرد. اين بار او تنها نبود، همه اقوام مسلح شده بودند، و همه دعواي مشاركت را در دولت مركزي داشت. استاد رباني در مدت زعامت اش «لويه جرگه» را برانداخت، بجاي وي «شوراي حل وعقد» را جاگزين ساخت و نفوس ولايات را اساس حضور نمايندگان هر ولايت قرار داد.
مسعود پس از پنج سال مقاومت در شهر كابل مجبور به عقب نشيني شد، ولي او در اين عقب نشيني نه تنها ابزار جنگي خود را منتقل ساخت، بلكه مشروعيت دولتي را نيز حفظ كرد و تا اخير دولت استاد رباني از سوي سازمان ملل متحد رسميت داشت و سفارت خانه هاي افغانستان در اختيار آن بود. در يك كلام مسعود عمر خود را در مقابله با قواي شوروي و اجيران پاكستان صرف نمود و دو عنصر؛ وسعت نظر و جوانمردي را وارد سياست افغانستان نمود.
گروه طالبان با سه ويژگي بارز بر بخش وسيعي از افغانستان از جمله كابل حاكميت خويش را گستراندند؛ اين ويژگي ها عبارت بودند از:
واپسگرايي و خشونت
قومگرايي
دشمني با شيعيان
طرح طالبان در تاريخ بي سابقه بود. نظام خود را «امارت اسلامي افغانستان» نام گذاشتند و قندهار را مركز خويش قرار دادند حقوق بشر، آزادي عقيده و بيان، احزاب سياسي، حقوق و معاهدات بين المللي به هيچ انگاشته شد. برنامهي آنها در جنگ، مواظبت از ريش و دستار، اجتناب از دريشي و وا داشتن مردم به نماز هاي جماعت و قدغن كردن گشت و گذار زنان در بيرون از منزل بود. يگانه دستاورد طالبان تأمين امنيت در ساحهي زير حاكميت آنها بود كه از سوي استاد رباني به «سكوت قبرستان» تشبيه گرديد. طالبان كه برنامه خود را تطبيق شريعت اسلامي مي خواندند، به زيان شريعت اسلامي انجاميد؛ زيرا در فرجام اين برنامه كه از شريعت اسلامي در سطح جهاني چهرهي زشتي ارائه گرديد.
پرسش اين است، كه سرچشمهي افكار طالبان چيست؟ نويسندهي كتاب «افغانستان؛ پنج سال سلطهي طالبان» بدين باور است: «عقب ماندگي اجتماعي به گونهي جامعه را چنان در لاك خود مي برد كه در برابر هر تغيير و تحول از بيرون به سختي مقاومت نشان مي دهد. هر انديشهي جديد قبل از اين كه جذب جامعه گردد و قبول عام يابد، خود را با ارزش ها و معيار هاي نظام قبايلي هماهنگ سازد. طرز فكر جديد به جاي اين كه موجب تحول در باورها گردد، خود از باور هاي منحط حاكم برجامعه تاثير مي پذيرد و مسخ ميشود. جامعهي عقب مانده و منحط، متعالي ترين ارزش ها را دگرگون مي كند و تا حد عقبماندگي خود به عقب مي برد و منحط ميسازد، حتي دين در چنين جوامع تا آن حد مورد پذيرش است كه خطري را متوجه بنيادهاي نظام قبايلي نسازد و حالت سكون را كه از قرن ها براين جامعه حاكم بوده است، برهم نزند.»(43)
طالبان بازور بمب و راكت قواي امريكايي بار و بساط خود را بستند و جاي خود را به افراطي هاي ديگري كه از غرب برگشته اند، دادند. حقوق بشر، حقوق زن، دموكراسي و تاسيس ارتش و پوليس ملي و ايجاد دولت مركزي از شعار هاي دولت جديد بود كه به همدستي جامعهي جهاني رحل اقامت افگنده است.
انتخابات برگزار شد، شاهي با نام رئيس جمهور بر تخت نشست، نوع جديدي از دموكراسي، درعراق وافغانستان به وسيله نيروهاي امريكايي تحميل شد.
در لابلاي اين تحولات به نحو بارزي روح و منش قبيلوي را مي توان مشاهده كرد، كه بحران آفريده و مانع تفاهم و مشاركت شده است. روح و ذهنيت قبيلوي در تمام دوره هاي يادشده بگونهي ديو هفت سر خودنمايي مي كند؛ گاهي بصورت قومگرايي و انحصار طلبي، زماني در چهرهي انتقام جويي، خشونت، تحجر و واپسگرايي، باري هم در هيأت افراط گري مذهبي و غير مذهبي ديده مي شود.
جان سخن اين است، كه ديريست در همه جاي دنيا براي شهر نشيني تشويق صورت ميپذيرد، سواد آموزي، بهداشت از حقوق اوليه هر فرد پنداشته مي شود، ولي در افغانستان ما پس ازاين همه سده و سال، وزارت اقوام و قبايل داريم و بدين گونه قبيله نشيني را تشويق مي نماييم. زمامداران، با تشويق چادرنشيني تنها به استفادهي سياسي شان مي انديشند، بي درد از اينكه از يكسو هزاران انسان از تسهيلات زندگي مانند مكتب، مسكن و بيمارستان محروم مي مانند، از سوي هم منازعه برسر علفچرها، تخم كينه وعداوت را در ميان باشندگان اين كشور مي گستراند.
زمامداران بدون اين كه از ظلم و غارتي كه بر مردم افغانستان به وسيله لشكر بدوي رفته است، عرق شرمي بر جبين آرند و در پي اصلاح كار برآيند، به تجليل و تكريم رسوم و عنعنات قبايلي مي شتابند و بدين ترتيب جلو پيشروي كاروان زندگي را سد مي كنند. صحرانشين، مغرور و خود پسند است، او نه تنها از نظم و قاعده گريزان مي باشد، بلكه تعليمات ديني را به مذاق خويشتن تفسير مي دارد؛ آن چنان كه طالبان عطيهي دين را با خشونت آراستند، و بجاي حاكميت قرآن، سلطهي كيبل را پخش كردند.
ادامه دارد
-----------------
پي نوشت ها:
30- عارض، پوهاند غلام جيلاني، جغرافياي طبيعي افغانستان (1386)
31- اميري، عبدالحق، تحولات اقتصادي در افغانستان ص17- 39
32- محمد علي كديور، نگاهي به تطورات نظريه هاي گذار به دموكراسي (مقاله) (شماره 28 تابستان) 1386 مجله سراج، ص126
33- ذكريا، فريد آينده آزادي، مترجم، اميرحسين نوروزي، انتشارات طرح نو (1384) ص88
34- هانتينگتون، سامان سياسي، ص65
35- همان،
36- ذكريا، فريد آينده آزادي، ص84
37- زيبا كلام، صادق، ما چگونه ما شديم؟ ص84
38- خسروي، خسرو، جامعه شناسي روستايي ايران
39- احمدزي، دكتر اشرف غني، افغانستان در سده بيستم از مجموعهي برنامه هاي بي بي سي، تدوين كننده، ظاهر طنين ص20-21
40- جاويد، عبدالاحمد، افغانستان در قرن ، ص21
41- عزيز نعيم، افغانستان در سده بيستم (1900-1996) ص53
42- ناظمي، لطيف، افغانستان در سده بيستم، ص93
43- مژده، وحيد، افغانستان: پنجسال سلطهي طالبان، ص164