|
|
نگاهی به چند ویژگی تاجيك هاي افغانستان
"تقوي جارالله" افغانستان را ، گاهاً موزيم اختلاط اتنيكي ، سنن ، السنه ، مذاهب گوناگون و پاره هاي باز ماندهء اقوام مهاجر و مهاجم ناميده اند. اين گونه گوني سنن و مذاهب و زبانها و تعدد اقوام ، درد رازناي تاريخ مانند شمشير دو دم ، كنش و واكنش نشان داده است . استفاده از اين شمشير دائماً بستگي به مهارت و شيوهء كاربرد بازيگران داشته است كه از آن چگونه و به چه مقصدي استفاده كرده اند . اگر اين شمشير درست و بجا و از روي تعقل و تفكر سالم بكار انداخته شود ، يقيناً به غناي فرهنگي و تقویت صف واحد و بسیج مقاوت گران در مقابل معاندين اين سرزمين مي افزاید ، چنانكه در جنگ هاي سه گانهء افغان – انگليس و جهاد مردم افغانستان در مقابل ارتش متجاوز اتحاد شووري در قرن 19 – 20 به اثبات رسيد . و اگر اين شمشير از روي افروختگي و عصبيت و نابخردي و تحريك بيگانگان و نيات سوء دشمنان اين وطن بكار انداخته شود ، واضحاً به عوض قطع گردن دشمن ، دست شمشيردار را قطع ميكند ، چنانچه جنگ هاي تنظيمي و قومي در دوران "جنگ قدرت " بعد از سقوط رژيم داكتر نجيب الله نشان داد . اقوام ساكن افغانستان كه شمار آنها به اساس برخي احصائيه ها از 25 قوم بزرگ و كوچك تجاوز ميكند ، هر كدام داراي خصال ، روانشناسي ، رفتار جمعي ، رسوم ، عنعنات ، زبان ، خواستگاه جغرافيائي ، منشأ تاريخي و درجهء فشردگي قومي متفاوتي هستند .
آنچه را تاريخ نگاران و محققان خارجي در مورد اقوام افغانستان گفته و نوشته اند ، كاملاً دقيق و منطبق به واقعيت نبوده و اكثراً در تحت تأثير اغراض استعماري و نيات تفرقه افگنانه و در راستاي منافع دولت هاي متبوع شان بيان داشته اند ، و آنچه را دانشمندان و مورخان داخلي گفته اند ، بعضآ متأثر از قضاوت هاي يك سويه و پيش داوري ها و تعلقات قومي و تعصبات مذهبي و زباني بوده است .
همانطور كه رفتار و روانشناسي يك فرد با فرد ديگر فرق دارد ، همانطور روانشناسي و فرهنگ يك قوم با قوم ديگر نيز فرق ميكند . اينك چند نکته دربارهء خاص گرايي فرهنگي و خصوصيات رفتاري اقوام افغانستان :
اول – تاجکها نام قومی از اقوام اصلی ساکن افغانستان بوده واز قدیم ا لایام بنامهای « فارسیوان» ،«خراسانیان» و «تاجکها» یاد گردیده اند. نماي هندسي تاريخ تاجكها به مقايسهء ساير اقوام ساكن افغانستان و مخصوصاً پشتون ها مانند هرم است ، قاعده پهن و وسيع و رأس آن محدود و به اندازهء چند صدم قاعده است . ما هر قدر به سوي گذشته هاي دور و دورتر تاريخي و قاعدهء هرم تاريخ و مدنيت تاجكها نظر اندازيم ، بر پهنا و ژرفاي آن مي افزايد و هر قدر كه به سوي رأس هرم و زمانه هاي امروزين نزديك و نزديكتر شويم از آن پهنا و ابهت و شكوه مي كاهد ، برخلاف تاریخ پشتون ها كه هر قدر به سوي گذشتهء تاريخي آن نظر افگنده شود ، محدود و كم رنگ تر ميشود ( بحدي كه تا پيش از قرون هفده و شانزده ميلادي به مشكل ميتوان اثري مكتوب و منظوم و منثوري ازين قوم دريافت نمود ) و هر قدر به سوي ادوار نوين تر و تاريخ معاصرش نزديك و نزديكتر شويم ، بر قدرت و صعود و پاگيري شان در عرصه هاي سياسي و نظامي و دولت داری ونظام سازی شان افزوده ميگردد .
دوم - بعد از فرو پاشي حكومت " سامانيان " تا كنون يعني در طي يك هزار و صد سال تاجكها رسمآ از متن قدرت دولتي و رهبري نظام سياسي و اجتماعي به حاشيه رانده شده اند . ( به استثناء چند دورهء مستعجل تاریخ ، مانند دولت " غوري ها " و " كرت ها " در قرون 13 و 14 ميلادي در غوروهرات و دورهء نهايت كوتاه و آشوب خيز حبيب الله كلكاني در دههء سوم قرن بيست و دو دورهء زمامداري استاد برهان الدين رباني در سالهاي پاياني قرن بيستم كه همزمان با وقوع بزرگترين تحول قرن بيست و فروپاشي خطرناكترين قطب قدرت نظامي جهان يعني برچيدن بساط نظام كمونيستي و فرو غلطيدن اتحاد شوروي و همپيمانانش واقع گرديد،دربقیۀ ادوار تاریخ تاجکها دررأس هرم قدرت دولتی قرار نداشتند . )
در طي اين مدت طولاني « تاجكها »رسمآ فاقد قدرت دولتي و سياسي بوده و بحيث " تاجداران " بدون " دولت وتخت " به سر برده و در شرايط نهايت پيچيدهء زندگي با ريختن خون و سوختن مايهء جان خود ، چراغ فرهنگ و زبان و هويت خويش را افروخته نگهداشتند .
با توجه به اهميت كه قدرت سياسي و دولتي در بسط و ترويج فرهنگ و حفظ و تقويت هويت قوم حاكم دارد ، اگر بجز " تاجكها " درين مدت طولاني يازده صد ساله ، هر قوم ديگر ميبود و طعم اين همه تهديد و تجريد و انزوا و اختفأ و " تركتازي " و يورش و ايلغار وكتاب سوزي و استيصال فرهنگي و تبعيض و تعصب و بگير و ببند ها را مي چشيد ، يقيناً نه امروز از زبان و هويت آن قوم خبري بود و نه از فرهنگ و ارزشهاي تاريخي ومفاخر ملي آن سراغي . از جهت سر سختي كه تاجكها در حفظ موارث فرهنگي و اصالت هاي ملي خود دارند شايد كمتر قومي در جهان بتواند به پاي آنها برسد .
سوم – يكي ديگر از شاخصهاي بسيار مهم باشندگان سرزمين آرياناي كبير و مخصوصآ تاجکها اينست كه ، اقوام جهان گشا و مهاجم در مقاطع تاريخي مختلف گاهآ توانستند ، از لحاظ سياسي و نظامي ، براين سرزمين و بر اين ملت چيرگي حاصل نمایند ، ولي نه تنها فرهنگش را عوض كرده نتوانستند ، بلكه تدريجاً خود اقوام مهاجم در تحت تأثير جوي قوياً فرهنگي اين ملت ، جذب و هضم گرديده و در كنار تخريبات بي شمار فرهنگي و خاكستر سازي شهر ها و مدنيت ها و اعمار كله منارها و نسل كشي و جينوسايدها .... در توالي كارهايشان و در مرحلهء استقرار حاكميت شان خدمات ارزنده و شايان توجه به اين ملت و اين فرهنگ و اين زبان هم كرده اند.
بنا بر گفتۀ برخی دانشمندان وجامعه شناسان سیاسی، در حقيقت جين نبوغ قوم تاجك و قدرت بقأ و استمرار زبان فارسي و ارزشهاي فرهنگي آن ، درين نكته نهفته است كه ، ضمن سازگاري و اظهار هماهنگي با دشمن ، دشمن را رام و راضي ساخته و در دراز مدت فرهنگ خود را بر او نیز تزريق و عاقبت الامرهضم و جذبش نموده است.
چهارم – در بيشهء معارف فرهنگي تاجكها " شعر و ادب " جايگاه خاص داشته و به مثابهء درخت تناور و قامت بلند از فاصله هاي دور نمايان است ، مانند " فلسفه " كه در يونان باستان از جايگاه منحصر به فرد برخوردار بود ه ویونانیان ارزش هر علمي را به مقايسهء درجهء نزديكي اش با فلسفه مي سنجيدند ، مثلاً ازمیان مجموعۀ اصناف علوم ،علم تاريخ بدليل آنكه بيشتر به جزئيات مي پردازد ، در مقايسه با فلسفه كه به كليات مي پردازد ، ارزش كمتر داشت .
تقريباً تمام ارزشها و مفاخر فرهنگي تاجكان ، به رنگ شعر و ادب مزين و منقش گرديده است . بگفتهء محققان ادب و تذكره نويسان ، به تعداد سي هزار شاعر رسمي و غير رسمي ؛ با سواد و بيسواد و داراي آثار مكتوب و غير مكتوب به زبان فارسي شعر سروده اند و در تاريخچهء ادبيات فارسي ثبت هستند . اگر ملت تاجك به جاي اين همه شاعر ؛ سياستمدار و ارتشي و كارشناس و شخصيت هاي رسالتمند ملي ميداشت ، آيا سرنوشتش ، غير از آنچه امروز هست نمي بود ؟ چرا شعر و شاعري اينقدر با خون و سرشت ملت تاجك عجين و ممزوج است ، و آيا اين شاعر پيشه گي نوعاً ملت را گرفتار انديشه هاي سودائي و افكار مالخوليائي نگردانيده است ؟ ، اما بدليل آنكه " سيئات فردي حسنات جمعي اند " كسي به اثرات زیانبار آن درعمق روان اجتماعی دردراز مدت توجه مبذول نداشته و به رفع و مداواي آن نکوشیده است ، و گرنه به جاي سي هزار شاعر ما سي هزار ارتشی ودولتی وحتاسی هزار كارگر فني مي داشتيم ، مطمئنا سرنوشت مان غیر از آنچه امروز هست میبود.
بخاطر همين نفوذ عميق شعر و ادب در زبان فارسي است ، كه زبان فارسي را زبان شاعران ، زبان عربي را زبان عالمان و زبان تركي را زبان سپاهيان گفته اند . يكي از دلائل شكستهاي تاريخي و عقب نشيني تاجكها به حواشي قدرت سياسي و پناه جويي شان به كنج دره ها و كوهپايه ها ، میتواند همین صفت خیالبا فی وشعر پیشگی باشد ، اما بهتر از آن اين است كه بگوئيم تاجكها به اثر هجوم خونريزي هائي اجانب و شكستهائي پياپي تاريخي كنج عزلت گزيده ، شاعري و حسرت گري و بيمناكي و غمناكي و احتياط كاري پيشه كرده اند.
شايد منصفانه و محققانه نباشد كه تا اين درجه شعر و ادب را اثر گذار در سرنوشت سياسي و اجتماعي تاجكها ومايهء ذهنی گرایی شان بدانيم ، اگر شعر و شاعري از يك سو مايهء ذهنی گرایی اين قوم در پارهء موارد زندگي گرديده باشد ، از سوي ديگر رفيع ترين قلهء افتخارات تاريخي و غناي فرهنگي اين قوم بستگي به شعر و شاعرانش دارد . يكي از نويسندگان به تقريب اين سخن را در مورد يكي از شاعران زبان فارسي ، حضرت مولانا جلال الدين بلخي گفته است : " من هر گاه به كهكشانها ، منظومه هاي سماوي ، حفره هاي سياه و آسمانهاي كبود و عظمت آنها خيره شده مي انديشم ، دچار حيرت و تعجب ميشوم ، ولي زمانيكه مثنوي مولوي و كليات شمس را ميخوانم و دربارهء منظومه هاي فكري و كهكشانهاي روح مولوي فكر ميكنم ، تعجبم به مراتب افزونتر ميگردد . " منهم گاهي راجع به مولانا جلال الدين و منظومه هاي فكري او مي انديشم ، تصور مي كنم كه ، كائنات و هستي مولانا جلال الدين است در هيئت مجموعهء عناصر و خطوط و امتداد و تناهي ولایتنا هی ..... و مولانا جلال الدين كائنات است در هيئت انديشه و عشق و سوز و عرفان . مولانا جلال الدين با چنين اوصاف و بزرگي يك شاعر است و آنهمه عشق سوزناك و ترانه ها و انديشه هاي بزرگ را به زبان شعروبه زبان فارسی بيان داشته است . آدمي وقتي آخرين قدرت پرواز و رفيع ترين نقطهء پيروزي تمدن جهان شمول غرب و عصر الكترونيك را بياد مي آورد ، واقعاً دچار شگفتي گرديده ، كائنات و رموز هستي را چقدر بزرگ و قابل كشف و گشايش نا متناهي مي يابد ، اما وقتي به قلمرو انديشه و جولا نگاه نبوغ مولانا جلال الدين وارد میشود ، كائنات و هستي و روزگاران چقدر كوچك و بسان " جنيني " در بطن انديشه هاي او جنبنده مي نمايد .
در اروپاي چند سده قبل ، عامهء مردم به نام زبان فارسي و حدود جغرافيائي و موطن گويندگان اين زبان ( قلمرو ايران و افغانستان و آسياي ميانه ) آشنائي چنداني نداشتند ، مگر زمانيكه " فيتنر جرالد " رباعيات حكيم عمر خيام را به زبان انگليسي ترجمه و به تيراژ زياد به نشر رساند ، مردم از خواندن آن ترانه هاي جانسوز و نجواي انسان در پهنهء هستي و پيري و تنهائي و ميرندگي اندوهگينانهء انسان ، متألم و متأثر گرديده و به دنبال آن اين سرزمين را شناختند . يعني قلمرو بزرگ جغرافيائي را كه شامل چندين كشور ميگردد به واسطهء داشتن چنين فرزندي مي شناسند .
به همين ترتيب حافظ شيرازي به عنوان شاعر لقب " لسان الغيب " و " اعجوبهء روزگاران " را كسب نموده و فردوسي در همان مرزهاي جغرافيائي شناخته و پرداختهء خودش يعني آرياناي كبير با آن روح بلند حماسي و رسالت ملي و اصالت زبان و صلابت كلام و سبك بخصوص كه دارد پديدهء تكرار ناپذير و از مفاخر بلاتر ديد زبان فارسي و نمونهء كمياب در سطح جهان و تاريخ جهان به شمار مي رود . اين چهره ها بااين همه آوازه و درخشش خيره كنندهء كه دارند از جملهء شاعران اند . خلاصه " شعر و ادب "يگانه مونس وهمراز تاجك درين وادي حادثه خيز و گردونهء روزگاران بوده است و همان لذت را كه پشك از گوشت و يهود از ثروت و پشتون از قدرت احساس مينمايد ، تاجك از " شعر و سخن " احساس مي نمايد .
پنجم – رويدادهاي تلخ و شكستهاي پياپي تاريخي و " گلگوني صفحات زمين از خون تاژيك " اثرات بسا ژرف و سوء در روحيات قوم تاجك به جا گذاشته به طوري كه احساساتش را نهايت رقيق و او را مترصد دائمي حوادث هولناك ساخته است . بحدي كه بعضأ در چگونگی برخورد با قضایا ازنهایت مدارا وروش مصلحت جویی کار گرفته وفرصت هارا از دست میدهد. اما اگر جنگ و خطر را رفع نشدني و وقوع آن را اجتناب نا پذير انگارد ، آن وقت از روي آگاهي و با رشادت و شهامت تمام مي جنگد و هيچ گونه ترس و زبوني را نمی پذیرد . به احمد شاه مسعود نگاه كنيد ، موقعي كه خطر را بيشتر از پيشتر فزاينده و نيات دشمنان را شوم و پليد يافت ، با چه رشادت و جسارت و عقلانيت جنگيد و كارنامه ها و حماسه هاي اعجاب آور و در خور تحسين آفريد . ظرفيت جوامع و شرايط سياسي و اجتماعي و تاريخي در پرورش قهرمانان اثر مستقيم دارد ، جامعهء با ظرفيت و امكانات جامعهء فرانسه ناپلئون مي آفريند ، و جامعهء با حدود و ظرفيت و پتانسيل جامعهء افغانستان نهايتاً مثل " مسعود " میتواند قهرمان آفريند .
ششم – تاجكها گذشته گرا هستند . يعني آن شيفتگي عميق و درون گرايي و نوستالوژي شديد كه در بن مايهء روح تاجك نهفته است ، در كمتر قوم روي زمين ديده ميشود . تاجك در افغانستان امروز و قرن بيست و يك زندگي دارد اما روحش در هواي مرزها و سرزمين هاي شاهنامه در قبل از ميلاد پر ميزند ، ترديدي وجود ندارد كه تاجكان گذشتهء پر بار و افتخارات شكوهمند و جهان شمول دارند . اما گذشتگان رسالت و آنچه مربوط به اقتضأت دوران زندگي شان بود انجام دادند و چراغ را فرا راه اخلاف خود گذاشتند كه در روشنائي آن بتوانند چاه را از راه تميز و براي آيندهء بهتر برنامه ريزي نمايند. قانون بقاي اصلح اين است كه هر كسي و هر نسلي ، لااقل چيزي در حد يك خشت بر بناي تمدن و دستاوردهاي بشري بي افزايد ، در غير آن انسانها و نسل ها اگر مصرف كنندهء صرف باشند و چيزي توليد و اضافت نكنند در حقيقت سهم در وظيفهء مشترك ابناي نوع نگرفته اند . روشنفکران وادیبان وحتا سیاستمداران تاجک در حسرت گذشته و حكايات و روايات شاهنامه ها مي سوزند . آيا تكيه به گذشته با خاطرات زندگي كردن و در پي گمشدهء به گورستان ها رجوع كردن ، خود نشانهء گم شدن و كژراهه و رو گرداندن از متن خروشنده و تپندهء زندگي نيست ؟ لازم است ، تاجكها و مخصوصاً جوانان و عناصر آگاه و ملتزم و مبارز آن ، يك بار خود را در ترازوي تاريخ توزين كنند ، و ببينند در گذشته چه كساني بودند ، اكنون چه كساني هستند ، در كجاي تاريخ ايستاده اند و چه عواملي آنها را مسحور روزگاران گذشته و مقهور شرايط امروز ساخته است ؟ ادامه دارد
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|