|
|
قُد سيت زُدايي از قداست ظِلّ اللهي
"سیدزکریا راحل" امروز نخستین سال درگذشت محمد ظاهر، پادشاه پیشین افغانستان است. آنچه در پی می آید نوشته ای است از من، که سه روز بعد از مرگ او، نوشته ام.
محمد ظاهر، شاه سابق افغانستان، پس از آن که نزديک به نيمي از عمرخود را در حکمراني سلطنتي بر افغانستان گذراند، با در غلتيدن به درهي مرگ، همهي خاطرات پرشکوه شاهانهي خود را بدرود گفت. ظاهرشاه را در طول مدت چهل سالهي سلطنت وي بر افغانستان، هيچگونه چالش سياسي و نظامي اي که آرامش مطلقهي سلطنتي اش را بر آشوبد، در معرض تهديد قرار نداد. کودتاي داود خان، پسرعموي او نيز با توجه به اعتراف خود اعليحضرت، به خستگي از سلطنت، فرصت يک تنوع و استراحت سي ساله را براي او فراهم ساخت. بنا بر اين، در ميان تمامي حکام، سلاطين و رؤساي جمهور افغانستان، ظاهرشاه، تنها فرمانروايي بود که از قدرت، حظ وافر برد و لذت سلطنت را به تمامي و با پوست و گوشت خود حس کرد. شايد انفعال ذاتي او به عنوان يک ويژگي شخصيتي، مهمترين عامل بازدارندهي وي از رويکردهاي تنشزا در سياست داخلي و خارجي نظام سلطنتي بوده است.
در اين مورد، به عدم واکنش منفي ظاهرشاه در برابر کودتاي داود خان براي باز پسگيري قدرت سلطنتي، علي الرغم اعلام آمادگي برخي از همسايگان افغانستان در زمينهي حمايت از وي، مي توان استناد کرد. افزون بر اين، آنچنان که گفته مي شود، ظاهرشاه، تمايل مهارناپذيري به لذت بردن از موهبت ها و زيبايي ها، به معناي عام کلمه، داشته است. اين البته يک استثنا نيست، بلکه در نظام هاي سلطنتي، خوشگذراني، اساساً يک قاعده است. زيرا قدرت، فساد مي آورد و قدرت مطلق، آنچنان که از ملزومات ساختارهاي سياسي شاهانه است، فساد مطلق را در پي خواهد داشت.
در هر حال، گرايش به لذت، بر بنياد داده هاي مطالعات روان شناختي، موجب مرگ حس ستيهند گي و مبارزه جويي در انسان مي شود. اين بدان جهت است که رخوت بر آمده از رفاه و اعتياد به لذت پرستي، ماهيتاً در تعارض با ريسک کردن هاي مبارزه جويانه قرار دارد.
تذکار اين نکته بسيار لازم مي نمايد که درگير نبودن افغانستان و آرامش سياسي آن در دورهي سلطنت ظاهرشاه، اگر چه براي چهاردهه حاکميت او يک «امتيازتاريخي» به شمارمي رود؛ اما از سوي ديگر، اين چهل سال، يک « فرصت تاريخي» نيز براي ايجاد زيرساخت هاي کلان اقتصادي، علمي و فرهنگي در افغانستان بود که هيچ بهره اي از آن برده نشد.
بنا بر اين، مبارزه، تنها صف آرايي هاي نظامي در برابر اين يا آن همسايه نمي باشد، بلکه تلاش براي رشد ظرفيت هاي فرهنگي، اقتصادي و سياسي کشور، با سرمايه گذاري هاي درازمدت مبتني بر يک راهبرد اجتماعي و در همسويي با ايجابات رويکردهاي عدالت محور انساني و رعايت توازن بر مبناي اولويت هاي داخلي، بهترين و انساني ترين نوع مبارزه است که امکان انجام آن در زمان سلطنت ظاهرشاه، کاملاً فراهم بود.
فراتر از اين، از منظر نگرش مردم محورانه به مبارزه، اساساً مشروعيت مبارزات سياسي از آنجا ناشي مي شود که بر بنياد بهبودي امور سياسي، اجتماعي، فرهنگي و معيشتي مردم استوار باشد و در نهايت، به نتايجي بيانجامد که دگرگوني مثبت و انساني زيست همگاني و توسعهي حيات اجتماعي شهروندان را در پي داشته باشد. اما در افغانستان، همواره محور جنگ قدرت، نه مردم که خود قدرت بوده است.
از کنار اين حقيقت نيز نمي توان گذشت که مهمترين شاخصهي سياسي نظام هاي سلطنتي، حفظ وضع موجود و هراس از تحول مي باشد. اين بدان جهت است که تحول، آگاهي آوراست و موجب رشد بينش سياسي مردم مي شود. چنين چيزي، بدون ترديد، به شکل گيري حلقات معترض سياسي و نضج و نسج زمينه ها و عوامل براندازي نظام، منتهي خواهد شد. اين واقعيت را به صورت عيني در رويداد هاي پس از کودتاي داود خان که يک تحول بي پيشينه در تاريخ 200 سالهي نظام سلطنتي افغانستان بود، مي توان دريافت. در واقع، تحول بر آمده از کودتاي داود خان بود که راه را براي شکلگيري تمايلات و تحرکات کودتا گرانهي چپ، راست و اسلامگرا، هموار کرد و تحزب را به عنوان يک تجدد سياسي در افغانستان مطرح ساخت. چيزي که خود به بهاي در هم پيچيدن طومار سلطنت به وجود آمد و دليل هراس سلاطين و از جمله، سلطان ظاهر از تحول را نيز به خوبي روشن ساخت.
از جانب ديگر، در نظام هاي داراي مشروعيت سياسي، مردم، ترازو و سنجهي اصلي رويکردها و سياستگذاري هاي نظام بوده و هر چيزي با معيار مردم، به انجام مي رسد. اما در افغانستان، از آن جهت که سياست همواره دايرمدار حفظ منافع شخصي و خانوادگي بوده و روي خوش نشان دادن به دگرگوني، در تعارض با آن انگاشته مي شده است، تلاش هاي زمامداران، عموماً بر ايجاد بن بست هاي ستبر براي جلوگيري از ورود انديشه هاي تحول زا در ذهنيت همگاني مردم متمرکز بوده است.
با همهي اين ها، فراز و فرودهاي ناگوار پس از کودتاي داود خان را نمي توان توجيه مناسبي براي حفظ وضع موجود، که بارزهي اصلي نظام هاي سلطنتي است، به شمار آورد و يا از آن براي اثبات نادرست بودن هرگونه دگرگوني سياسي، سود جست. چه، ناگواري رويداد هايي که ممکن است به دنبال برخي از تحولات سياسي به وجود بيايند، بيش از آن که از ماهيت چنان تحولاتي ناشي شوند، بر آمده از نحوهي رهبري و مديريت ضعيفي است که در پشت پردهي آن قرار دارد.
در هر حال، ظاهرشاه، نه تنها در دوران سلطنت خود بلکه سال ها پس از آن و حتي تا آخرين روزهاي حيات خود از امتيازاتي که انحصاراً و استثنائاً در اختيار يک پادشاه قرار مي گيرد، برخوردار بود. آخرين امتيازي که به پاس چهل سال سلطنت شاه سابق، توسط جرگهي قانون اساسي به وي اعطا شد، عنوان «باباي ملت» براي او بود. اين عنوان به هر دليلي که به آخرين پادشاه افغانستان داده شده باشد، اين مفهوم را به روشني مي رساند که حتي در قرن بيست و يکم نيز مردم در افغانستان، مانند کودکان زيرسن قانوني، به قيم و سرپرست نياز دارند و به لحاظ بلوغ سياسي، در حدي نيستند که قدرت تشخيص مصالح خود را داشته باشند. اين شايد بزرگترين اهانتي است که مي شود در حق يک مردم و نه يک ملت، که در افغانستان وجود ندارد، روا داشت.
من به سکولاريزم ايمان نياورده ام اما باوردارم در مواردي که بايستي ماسک هاي مقدس از چهره هاي نامقدس بر افکنده شود، سکولاريزم بهترين گزينه اي است که در اين مورد بيشترين کاربرد را دارد. چرا بايد کسي که هيچگونه قدسيت ديني، سياسي و فرهنگي ندارد، در حد يک تابوي غير قابل نقد و مُبرا از منقصت و سراپا حرمت و مکرمت ماورايي بالا برده شود؟ تراشيدن سيماي قدسي براي شاهان و سلاطين و آنان را در هاله اي از قداست ملکوتي قرار دادن، سلوک سلطنتي و تداوم تفکر« سايهي خدا » بودن آنان است. چنين نگرشي به شاهان، با آن که در ذات خود نوعي شرک مشروع و مقبول عام است، در زمانهي ما نشانگرآن است که جوامع داراي چنين منش و نگرشي، در قرون ميانهي تاريخ به سر مي برند.
ظاهرشاه، مثل همهي شاهان ديگر، يک انسان بود و درست همانند اکثر ابناي بشر، يک آدم معمولي و داراي هوش و خرد و استعداد متوسط. او به هيچ عنوان يک انسان خارق العاده نبود، هيچگونه نبوغ سياسي متمايز از ديگران نداشت و تحصيلاتش را در رشتهي نظامي به پايان رسانيده بود. نه فيلسوف و حکيم بود، نه شاعر و اديب، نه نويسنده و انديشمند و نه حتي يک سياستمدار کاردان و برخوردار از شمّ وشعور برجستهي سياسي. آنچه از اوبر جاي مانده است زمین های وسیع، باغ هاي بزرگ، کاخ هاي مجلل، سرمايهي هنگفت بادآورده از بيت المال مسلمين، حرمسراي هزار و يک شب، خاطرات فراموش ناشدني تاريخي از ناتواني او در ايجاد بسترهاي بالندگي و شکوفايي اقتصادي ـ فرهنگي و پيشرفت هاي علمي و آکادميک، برخورد تبعيض آميز با اقوام و اقليت ها و بستن دروازه هاي آموزشگاه هاي نظامي به روي آنان و در انحصار در آوردن وزارتخانه هاي مهم و کليدي کابينهي سلطنتي، مي باشد. او با تن در دادن به کودتاي داود خان، که در نهايت به پايان يافتن تاريخ سلطنت در افغانستان انجاميد، ثابت کرد که حتي براي حفظ امانت اسلاف خود نيز، يک ميراثدار خوب نبوده است.
شاه سابق، به شکار و سياحت و تفريح و تفرج و آثارباستاني و مسايلي از اين قبيل، تمايل فراوان داشته است. از ميان هنرها نيز تنها به موسيقي و نقاشي و خوشنويسي علاقه مند بوده که جز مورد آخر، دو مورد اول و حتي شناسايي و گردآوري و نگهداري آثار باستاني را بايد نمونه و نماد ديگري از گرايش افراطي او به لذت جويي و خوشگذراني به شمار آورد. به علاوهي اين که تمايل به آثار باستاني براي يک پادشاه و يا رييس جمهوري که در قبال جامعهي خود مسئوليت هاي بيشتر و مهمتر ديگري دارد، نشانهي آن است که او شديداً به اعصار و ادوار گذشته تعلق خاطر دارد و نمي تواند خود را در همسويي با ايجابات و الزامات مدرن زمان خويش قرار دهد.
بنا بر آنچه تا کنون نگاشته آمد، ظاهرشاه، مثل هرانساني ديگر قابل نقد و تخطئهپذير است و نمي توان با انکار اين ويژگي کاملاً انساني در مورد او، تاريخ را از يادها زدود و يا بر حرمت و شکوه شاه، چيزي فزود. رويکرد نقادانه به کارنامهي سياسي ظاهرشاه، الزام فلسفهي تاريخ است و براي زمامداران امروز و آيندهي ما اين امکان را فراهم مي سازد که از تکرار اشتباهات او در مدت حاکميت خود، اجتناب نمايند. البته مشروط به اين که آنان، مردم را نه از منظر نگرش سلطنتي، که از زاويهي ديد انساني مورد توجه قرار دهند.
با همهي اين ها، مرگ ظاهرشاه، براي همهي حاکمان و به ويژه براي کساني که از نردبان جنايت بر بام قدرت بالا رفته اند، اين درس رامي دهد که آنان نيز سرانجام خواهند مرد! و هيچ چيزي، نه پوشش هاي قانوني گذشتهي جنايتآميز، نه برخورداري از امکانات و سرمايه هاي باد آورد ه و نه حمايت هاي بي دريغ جهاني، هيچ کدام قادر به نجات آنان از مرگ و نابودي محتوم، که سرنوشت ستيزناپذير همهي آدمي زادگان است، نخواهد بود. شايد بتوان ازحقوق بشر و مجازات هاي معمول در دنياي امروز، با ترفند ها و رنگ و نيرنگ هاي سياسي و پناه گرفتن در پشت سنگرهاي قومي و قدرت نظامي و نفوذ اجتماعي، خود را نجات داد، اما آيا از قدرت و حکومت خداوند نيز مي توان فرار کرد؟
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|