|
|
زبان همپاي عالم هستي درحال گسترش است( قسمت دوم)
به اين اساس ما بايد کوشش کنيم که اول خود را جمع کنيم. به حيث يک ملت شويم و وحدت ملي داشته باشيم، منافع ملي خود را داشته باشيم، مفاهمه ملي خود را داشته باشيم، مفاهمه ملي همانطور که من گفتم ترمينالوژي، اصطلاحات ملي، نامگذاريهاي ملي. اينها در طول تاريخ صورت گرفته است. اينها را کسي به زور انجام نداده، اگر کدام موردي شده باشد امکان دارد.
بر اين اساس اين نامگذاريها را ما نبايد تغيير دهيم، به جاي «محکمه» «دادگاه» نگوييم، به جاي شوراي ملي، مجلس نمايندگان نگوييم. به همين قسم نامهاي ديگر. مسأله ديگر که مشکل برانگيز است، اينكه ادارات ما آنقدر قوي نيستند که به بيست اصطلاح کتابها وارتباطات خود را بسازند، در بالاي يک مکتوب «دادگاه» نوشته شده باشد، در يک مکتوب «محکمه»، «محکمه» را به کسي بدهد و «دادگاه» را به کسي بدهد که او «دادگاه» را دوست دارد. در آن صورت يک تشتت اداري به وجود ميآيد، به اين دليل آن را من يک زبان رسمي گفتم که ايران هم به خاطر مجبوريت خود اين کار را کرده، ما هم به خاطر مجبوريت اداري خود اين کار را کردهايم و ديگران هم اين کار را ميکنند.
ميماند مسأله ممالک عربي، ممالک عربي زبان واحد دارند، لهجههاي مختلف دارند، حتي لهجههايي دارند که مثلاً مردم مصر با مردم سعودي در سخنشناسي منظور يکديگر را نميدانند؛ اما در نوشته کاملاً يک چيز است و مشکل ندارند.
مشکل ما اين است که نه ايران مملکت خالص فارسي زبان است و نه افغانستان مملکت خالص فارسي زبان است. اين جا هم زبانهاي متعدد است و آنجا هم زبانهاي متعدد. ما به ايران دستور نميدهيم، آنها خود ميدانند و کارشان. لکن براي وحدت افغانستان، براي بقاي افغانستان، براي تشکل افغانستان، ما بايد همه ما به سوي وحدت برويم نه به سوي تشتت، هر کسي که از راه وحدت به سوي تشتت ميرود او براي اين ملت خدمت نه، که خيانت ميکند.
مشارکت: تا اين جا هيچ اختلاف نظري نيست، من بازهم خواهش ميکنم که گپها صريح و جدي باشد تا بتوانيم يک راه حل پيدا کنيم، تا هنوز مشکل اصلي همين است که همه شعار ميدهند که ما بايد وحدت داشته باشيم، ما بايد توافق داشته باشيم، در اين مسئله هيچ اختلاف نظري نيست، من هم ميگويم، جناب استاد رفيع هم ميگويد، ايشان هم و ايشان هم.
ولي وقتي که ميگوييم چگونه اين وحدت را داشته باشيم، اين جا اختلاف نظر پيدا مي شود، عدة کثيري به اين باور هستند که ما وحدت را از طريق آزادي بدست ميآوريم، آزادي عمل براي همه آنهايي که در اين سرزمين زندگي ميکنند، اينها حقوقي دارند، حقوق فرهنگي دارند، حقوق سياسي دارند، حقوق اجتماعي دارند و حقوق مذهبي دارند، اگر ما اين آزاديها را قبول کرديم، يعني در واقع اگر در کنار خود برادر خود را هم پذيرفتيم، اين ميشود وحدت.
نظر ديگر در مقابل اين است که ميگويد نه؛ هر زمان که تو گفتي برادر! من هم حق دارم در کنار شما، اين ميشود ضد وحدت. بخاطر اينكه در گذشته چنين چيزي در اينجا نبوده و در اين جا يکي از برادران بزرگ مثلا هم زبانش ترمينالوژي ملي بوده است، هم حاکميت سياسي مربوط آنها بوده است. هر کسي ديگري که بيايد اين روند را هم برهم بزند و بگويد که اين درست نيست؛ در واقع مخالف وحدت ملي گپ ميزند و کشور را به تشتت ميبرد، اين دو نظر به شدت مخالف، وجود دارد. شما کدام نظريه را به حق ميدانيد؟
رفيع: براي وحدت، مثلاً گفته ميشود که يک حاکمي بوده و يک زبان را تحميل کرده اين به کلي غلط است. حکامي که در افغانستان گذشته تا به سقوط داوود خان، اين مردم به اساس نژاد و قوم، خود را مربوط به پشتونها ميدانسته؛ ليکن در عمل از نظر فرهنگي اينها مربوط به زبان دري بوده، مربوط به فرهنگ دري بوده و به همان دليل تا وقت امير شيرعلي خان، پشتو در ادارات جايي نداشت و او فقط يک چند کلمه را وضع کرد، باز تا وقت امانالله پشتو در دفتر حق نداشت و بالاخره او براي بار اول يک اکادمي ساخت. اين حق پشتونها بود؛ امادر مقابلش سر و صداها بلند شد که اين پشتونيست است. همين امروز من يک کتاب ميخواندم که داوود خان برتري زبان پشتون را ميخواست، او پنج کلمه پشتو بلد نبود. او چطور برتري پشتوزبانها را ميخواست؟ اين يک گپ ناروا است و بخاطر آن است که اينها توقع داشتند و توقع دارند که تسلط دري دايم به همان شکل که زرياب صاحب گفتند که در اين ساحه حاکم بود، براي دايم اين حاکميت براي دري ميماند.
مثلاً هندوستان است و فعلاً فارسي در آن جا وجود ندارد؛ اما يک وقت حکومتها در آنجا اجراآت خود را به زبان فارسي انجام ميداده و منطقه هم همانگونه بود؛ اما حال که مردم بيدار شده و هر قوم حق خود را گرفته و زبان خود را گرفته، آن تسلطي که به شکل طبيعي آمده بوده آن تسلط فعلاً ناروا است و اگر کسي ميخواهد آن تسلط طبيعي را به شکل تحميلي باز بوجود بياورد، اشتباه و ناممکن است.
مشارکت: من ميخواهم به يک موضوع ديگر اشاره کنم؛ بعد به جناب منصور بر ميگرديم و آن اينكه اگر کسي چنين عقيده داشته باشد که بيايد در افغانستان فارسي را به جاي پشتو در سراسر کشور مسلط بسازد و بجاي واژههاي پوهنتون و پوهنزي، دانشکده و دانشگاه را جايگزين بکند، اين واقعاً يک ستم است، يک جنايت فرهنگي است و ضد عدالت و حتا ضد انسانيت است؛ اما فارسي زبانهاي افغانستان تا آنجا که من ميدانم نگفتهاند که پوهنزي نباشد، پوهنتون نباشد.اينها ميگويند بالاي چشم، اينها باشند؛ زيرا پشتو يکي از زبانهايي است که بخش بزرگي از مردم ما به آن تکلم ميکنند و جزء فرهنگ مردم ما است، ولي آنها ميگويند در مقابل، اين توقع را از برادران پشتو زبان خود داريم که زبان ما را هم قبول بکنند، به ما حق بدهند که ما به زبان خود تکلم بکنيم و از واژگان زبان خود استفاده نماييم.
رفيع: پيشتر شرح کردم که ترمينالوژي ملي متشکل از پشتو نيست، در آن جا دري را پشتو زبانها قبول کرده، و اينها همان نام را ميگيرند. هر نامي که به هر اداره گذاشته شده است. يک وقتي اگر ما ترمينالوژي ملي را ساختيم، باز ميبيني که متشکل از تمام زبانها است، در آنجا کلمات انگليسي است، کلمات فرانسوي است، کلمات روسي است، کلمات ترکي است، عربي است و پشتو و دري است.
لذا من اين را عدالت ميدانم که ترمينالوژي ملي ما متشکل از تمام زبانها باشد، پس شکايت چه است؟ تنها براي يک کلمه پوهنتون، اگر شما کلمه پوهنتون را قبول نکنيد، پشتونها کلمه دري را قبول نميکنند؛ لذا اين به انقطاب ميرود و ملت ما به تشتت ميرود، بايد يک ديگر خود را قبول کنيم اگر قبول نکنيم باز همين مشکلات را داريم. سي سال است که ما نميتوانيم به پاي خود ايستاد شويم، دشمنان تاريخي ما در اين جا دست ميزنند و آنها ميخواهند که ما محتاج باشيم و دست نگر آنان باشيم و نتوانيم به پاي خود ايستاد شويم. ما وقتي به پاي خود ايستاد شده ميتوانيم که عملاً به سوي وحدت گام بگذاريم و اينها حرفهاي بسيار پيش پا افتاده است.
مشارکت: بر ميگرديم به جناب منصور، جناب منصور صاحب! استاد رفيع به ترمينالوژي ملي اشاره کردند و از ضرورت حفظ آن مطابق به آنچه که در افغانستان تشکيل شده است. شما بهعنوان يک فرهنگي فارسي زبان، نظر شما در باره ترمينالوژي ملي چيست؟ آيا شما موافق هستيد که ضرورت حفظ ترمينالوژي ملي، البته بر اساس تعريف موجود آن، براي ثبات و وحدت افغانستان يک نياز است؟
منصور: بلي حد اقل در اين بحث بين ما يک نکته مشترک است که ما وحدت و همبستگي باشندگان اين سرزمين را ميخواهيم، سربلندي و اعتلاي اين کشور را ميخواهيم، منتها صحبت در اين جا اين است که راههاي رسيدن به اين برادري چيست؟ من فکر ميکنم، آنچنان که پيشتر عرض کردم، بسياري از امپراطورها و کشورگشايان به بهانة امنيت و ثبات، گفتند ديگر قوم نباشد. بسياري هم به بهانه وحدت و به نام اينكه تنش را کم کنند رهروان ديگر مذاهب را از بين بردند، رفتند به تصفيههاي قومي، تصفيههاي نژادي، مذهبي، زباني، بيشتر زير عنوان دلنشين ثبات، امنيت و پيشرفت اين گپها صورت گرفت. نتايج آن را هم ديديم که امروز از اين آدمها به عنوانهاي جنايتکار، بهعنوانهاي آدمهاي بيتحمل و خونريز ياد ميشود.
راهي که در سده پيشين بشريت به آن دست يافت، اين بود که وحدت را در کثرت دنبال کردند، کثرت نه اينگونه که به نام بگوييم و عملاً قبولش نداشته باشيم. من اعتقادم به اين است که هرگونه باور و برتري خواستن به نام قوم و زبان از نظر من کفر است، هرکس که بگويد زبان من مقدس است، نادرست است. قوم من قوم خدايي است و من اين حق را دارم که در اين جا به تنهايي حکومت و سيادت کنم، من اين را کفر ميدانم که مخالف صريح نص شريف است.
يقيناً قبول دارم، طوري که استاد رفيع گفتند هر طفل حق دارد به زبان مادري صحبت کند، من نيز همين را ميگويم که پشتو زبانها حق دارند «پوهنتون» بگويند و فارسي زبانها نيز حق دارند دانشگاه بگويند. به همين دليل بوده که ما در قانون اساسي افغانستان براي ارج گذاري به هويت باشندگان اين سرزمين تأکيد کرديم که در اين جا ايماق است، بلوچ است، تاجيک است و پشتون است، بعد هم در همانجا تأکيد شده بر اينكه در مناطقي که اينها ساکن هستند هرکس ميتواند به زبان مادري خودشان صحبت كنند. ازبک ضرورت ندارد که بيايد با اجبار فارسي صحبت کند، ميتواند به زبان خودش صحبت کند. بلوچ همينطور.
عرض ما اينست که اگر ما تأکيد کنيم به اين مسأله که اين کشور افغانستان است و ما يک هويت خاصي که با هيچ کشوري همخواني نداشته باشد ايجاد کنيم و راه اتحاد را در اين بدانيم که هويتها و زبان ساير باشندگان را حذف بکنيم، اين را فارسي بسازيم جفا کردهايم، اين را ازبکي بسازيم جفا کردهايم، اين را پشتو بسازيم جفا کردهايم. ما ميگوييم همه اينها وجود داشته باشد، کشورهاي ديگر به اتحاد رسيدند و شرط ملت شدن يکي هم همين است که درآنجا به جاي جمعگرايي، افراد حيثيت پيدا ميکنند، در آنجا وجود هركس حضور پيدا ميکند. ببينيد هندوستان را. ببينيد چين را. در باکنوتاش ضرور نيست که به يک چيني نوشته شود دوازده زبان است، بخاطري که همينها در آن کشور هستند، در هندوستان همينطور. در سويس همينطور. در بسياري از کشورهاي دنيا اين طوري نيست که بگويند، ما يك ملت هستيم و يک زبان داشته باشيم، بسياري کشورها چندين سرود ملي دارند. ما اگر برادري ميخواهيم، بايد همديگر را بپذيريم.
و اما پرسش شما در باب ترمينالوژي ملي؛ براي من يك حرف نو است. من چيزي را به نام ترمينالوژي ملي نميشناسم. مراجعه ميکنند دوستان ما به قانون اساسي. در همان قانون اساسي اين جعل شده است، ما بسيار واضح، بار بار گفتيم که خائنين ملي در تمام دنيا کيست؟ ميگويند فلاني خائن ملي است، يا اين آدم بخشي از سرزمين و کشور خود را ميدهد يا در عاليترين وثيقه ملي دستبرد ميزند، ببينيد همين آدم کيست؟ ما پس از اينكه "مصطلحات ملي و اداري حفظ ميشود" گنجانيده شد، من پيشاهنگ شان بودم، ما جمعي از نمايندگان لوي جرگه تصويب قانون اساسي عريضه کرديم، به حضور قاضيالقضات، فضلالهادي شينواري. من پيشاهنگشان بودم. کاپي عريضه، هماکنون نزد من موجود است. عبدالحليم ثاقب رئيس دفتر قاضي القضات، به ما رسيد داده که عريضه را تحويل گرفته است.
نسخه اصلي قانون اساسي به تعداد 600 نسخه در روز پاياني لويه جرگة قانون اساسي به اعضاي لوي جرگه، به ژورناليستان و به ديپلوماتهاي خارجي داده شد. همگي يک يک نسخه دارند. در نسخه اصلي پاياني قانون اساسي که حضرت صاحب در هر ورق آن امضا نموده، موضوع مصطلحات ملي وجود ندارد. بناءً من نه تنها ترمينالوژي ملي را به رسميت نميشناسم؛ بلکه آنهايي را که اين موضوع را درج کردهاند، بهعنوان خائن ملي مي شناسم و بر اين مسأله هم تأکيد ميکنم. اينها نفاق را دامن زدند، اينها برتري جويي کردند، اينها سبب اين همه کشمکشها شدند. اين کشمکشها بجايي كه ما را نزديك كند، بين ما فاصله مياندازد. از اين جهت هرکس اين کار را کرده است، بايد محاكمه شود. همين اكنون مقامات بالاي دولتي هيچ پرسان نميكنند كه اين را كه اضافه كرده؟ كي گنجانده؟ صداي ما را چرا نميشنوند؟ اگر زير كاسه نيم كاسه نيست، آماده شويم كه در اين مورد صحبت كنيم، برويم به محكمه؛ اگر ما خطا ميكنيم جوابگو هستيم، اگر كسي ديگر دست زده به قانون اساسي، نيز بايد جوابگو باشد. اين مسأله شوخي نيست. در اينجا سخن از برادري است. اما رتبههاي علمي را ببينيد، "پوهيالي"، "پوهاند"، اينها عربي است؟ ازبكي است؟ ازبك حق ندارد در اين جا؟ رتبههاي نظامي "دگرمن، دگروال، تا به بالا جگرن و فلان، اينها چيست؟ اين زبان بلوچي است؟ مثلاً رتبههاي كه در دادگستري است، "يعني سارنوال، سارنپوه" اينها چي هستند؟ به كدام زبان هستند؟ ما گذشت ميکنيم، مردم ديگر فكر ميكنند كه اينها خبر ندارند. مثلاً، رتبههايي كه در قضا است، "قضاوتپوه، قضاوتپال"، اينها چه است؟ در همه شئون اين كار را كردند و من اين را مصيبتبار ميدانم. تا حال اگر راضي بوديم، كشور ما از اين وضعيت به پيش رفته است؟ ما به فلاح رسيديم؟ به سرفرازي رسيديم و به ترقي نائل آمديم؟
من ميگويم اين طرز فکر به جاي اينكه ما را نزديك كند، زخمهايي را در درون ما به وجود آورده، اسباب جنگهاي قومي را همين برتري جوييها به وجود آورده است.كسي كه بگويد شما "پوهنتون" نگوييد شما چه عکسالعمل نشان ميدهيد؟ هركس كه باشد، حق دارد به زبان خود صحبت كند؛ اما من از برادر عزيز خود ميپرسم كه چرا تو به من حق نميدهي؟ تو چرا راضي نيستي كه من دانشگاه بگويم، زبان من است، خود ميدانم كه چه كنم؟ اگر من به زبان خودم تكلم كردم، اجنت خارجي ميشوم، باز تو توقع هم داري كه ما بگوييم، نه! ما برادر هستيم و از افغانستان!
زعامت كشور مخصوص يك قوم، زبان كشور مربوط يک قوم، در تاريخ هم، تمام باباهايي ما، تمام شخصيتهاي ما، از يك بخش اين سرزمين، سرود ملي هم همينطور. باز تو توقع داري كه من از اين نظام دفاع هم بكنم؟
براي من چه فرق ميكند كه اين استيلا، استيلاي خارجي باشد، يا استبداد داخلي؟ به من چه فرق دارد، وقتي به زبان مادريام صحبت كرده نتوانم؛ وقتي در تاريخ اين كشور سهم نداشته باشم، وقتي در سرود ملي حضور نداشته باشم، از بزرگان من يكي نيمه "بابا" هم نيست، من چرا از اين سرزمين دفاع بكنم؟ چه نياز دارم؟
زماني مردم به جاي نيروهاي خارجي ميروند دفاع ميكنند كه اين سرزمين، سرزمينشان باشد، در بانكنوت اين كشور جايشان باشد، رهبر آنان اگر در "دهيي" نيست پس در "پنجي" كه تصويرش باشد.
ببينيد من پيشتر گفتم كه اينها ما را خراب ميكند، در زير همين اعتراض بود كه در لويه جرگه قانون اساسي عدهيي از اعضاي جرگه حتي تغيير نام كشور را پيشنهاد دادند. آريانا گفتند، امضايشان پيش من است. ما نميخواهيم "افغانستان" باشد، اين را هم نميخواهيم "تاجكستان" باشد، اين را هم نميخواهيم "هزارستان" باشد، اين را هم نميخواهيم "بلوچيستان" باشد، يك نام بايد داشته باشد كه به همگي قابل قبول باشد. همين حالا ميبينيم كه بيشتر استادان ما به جاي افغانستان نوشته ميكنند "خراسان". معنايش اينكه وقتي نام اين كشور افغانستان شد، يك هويت خاص قومي به اين سرزمين داده شد، اين راه، راه اشتباه است و نادرست است.
راه درست اين است كه بياييد مذاهب مردم را اعتراف بكنيم، بپذيريم، در عمل، نه در حرف. بياييم زبان آنان را قبول بكنيم. قبول نه اينكه من در خانهام گپ ميزنم، نام من چرا در وزارتخانهها نيست، من به رعيت بودن در اين جا آفريده نشدهام، ديگر من رعيت نميباشم، هم در پست دولتي ميباشم و هم زبان من بايد در آن جا وجود داشته باشد، مثلي كه ديگران حق دارند، عين حق را بخود ميخواهم. اگر خواستم بالاتر از ديگران شما بگوييد كه مجرم هستيد، اضافهخواهي ميكنيد، من ميگويم عين حق را كه ما ميخواهيم همه برادران ديگر هم داشته باشند، اين را ما راه حل ميدانيم، اين جا دوستي و برادري و برابري است و از همين جا است كه افغانستان خانه مشترك مردم ميشود. همگي خود را مجبور و مكلف ميدانند كه براي سربلندي و دفاع از اين سرزمين كمر خود را ببندند.
مشاركت: جناب استاد زرياب! يك سوال علمي، البته نه به اين معنا که خود سوال علمي است؛ بلکه به اين معنا که جواب علمي ميخواهم و آن اينكه: در جهاني كه به طرف جهاني شدن پيش ميرويم و بازار مشترك فرهنگي در بخش وسيعي از غرب و جهان اسلام وجود دارد، اساساً يک ترمينالوژي ملي بر اساس تقسيمات کشوري فارغ از مشترکات فرهنگي و زباني آن چنانكه استاد رفيع ميفرمايد، ضرورت هست يا نه؟ البته با توجه به معيارهاي علمي و تجارب جهاني. اين يك سوال؟
سوال دوم؛ اگر چنين ضرورتي وجود دارد و ما بايد ترمينالوژي ملي داشته باشيم، در آن صورت نيز اختلاف اصلي اين است كه تعداد زيادي، اين ترمينالوژي فعلي را بهعنوان ترمينالوژي ملي نميپذيرند. آنها اعتراض دارند و ميگويند درست؛ ترمينالوژي ملي هم باشد؛ اما اين ترمينالوژي، چگونه ملي ميشود؟ و چگونه بايد باشد كه تمام ملت افغانستان که بر اساس تعريف قانون اساسي، متشکل از اقوام مختلف است، آن را بهعنوان ترمينالوژي ملي قبول كنند و بپذيرند. تعداد زيادي از ملت افغانستان فارسي زبانها هستند كه فعلاً اعتراض دارند.. "روي قانون تحصيلات عالي در ولسي جرگه بحث شد. کميسيون تقنين پيشنهاد داشت كه ما بايد در متن دري قانون، بهجاي پوهنتون و پوهنزي، دانشکده و دانشگاه بنويسيم. معني اين اختلافات شديد، حتا در خانه ملت، اين است که ترمينالوژي فعلي، حد اقل از ديد يک بخشي از ملت، ملي نيست. ميشود نظر شما را در مورد اين دو سوال بدانيم؟
زرياب: اول بايد عرض كنم كه ترمينالوژي مجموعهاي از اصطلاحات نيست، جناب آقاي رفيع فكر ميكنم كه نادرست آن را به كار مي برند. ترمينالوژي را اگر ترجمه كنيم ميتوانيم بگوييم علم اصطلاحات. از "ترم" و "لوژي" ساخته شده است، ترم اصطلاح است و لوژي علم است. ترمينالوژي يعني علم اصطلاحات. مجموعهاي از اصطلاحات را ترمينالوژي گفته نميتوانيم، و من از جناب رفيع خواهش ميكنم كه اين را تصحيح بفرمايند.
دوم اينكه، ايشان تنها يك تعداد واژههاي تركي، هندي و فارسي را ياد ميكنند. اينها هم به اصطلاحات ملي ما وارد هستند، من ميخواهم به يك زمينه تاريخي هم در اين قضيه اشاره شود. واژه محكمه يا قاضي اگر در زبانهاي ما آمده، اين به صورت يک داد گرفت طبيعي است؛ اما در اين اواخر، يكتعداد واژهها بهصورت تحميلي آمده، حال شما ببينيد يك مقدار از اين واژهها را جناب منصور ياد كردند. در ساحه نظامي، در ساحه پوليس و در ساحه دادگاه. حتي واژههايي وضع شده كه همه پشتو هستند، و اخيراً هم القاب علمي اكادمي علوم به پشتو تغيير يافت، آيا يك زبان، مثل زبان فارسي كه به گفته استاد حبيبي، ابوريحان و ابن سينا پنج هزار واژة علمي در اين زبان در برابر واژههاي علمي زبان عرب وضع كردند، اين توانايي را ندارد كه القاب اكادمي علوم افغانستان به اين زبان باشند، اگر واقعاً شما ميخواهيد كه به اصطلاح خودتان اصطلاحات را شكل ملي بدهيد، چرا از زبان فارسي استفاده نشد، حد اقل براي القاب اكادمي علوم؟ در همه ساحات القاب پشتو هستند.
من به داد و گرفت فرهنگي طبيعي زبانها معتقد هستم، ما امروز فراوان واژههاي هندي در زبان فارسي مخصوصاً فارسي كابلي داريم. "اورسي". مثلاً "كلكين." كلكين يك واژه هندي است، "سرك" يك واژه هندي است، "كچالو" واژهاي است كه از يك واژه هندي و يك واژه فارسي ساخته شده است. "كچه آلو" يعني آلوي نارسيده، فراوان از اين واژهها است، پالك مثلاً: اين پالك يک واژة هندي است، فراوان واژهها است؛ اما واژههايي كه در 50 سال گذشته به زبان فارسي تحميل شده، اين از مسأله داد و گرفت طبيعي كنار ميرود و اين يك گذشته تاريخي دارد، ما در اين گذشته تاريخي فرمان سال 1315 را داريم، كه در اين فرمان و مطابق اين فرمان، آموزش و پرورش در سراسر افغانستان به زبان پشتو است. براي 10 سال، استاد رفيع چه ميفرمايند، آيا اين يك جفا در حق تاجيك، در حق تركمن، در حق ازبك، در حق نورستاني، در حق هزاره، در حق ايماق و در حق اقوام ديگر نبود، كه كودكان در طول ده سال بروند در مكتب به زبان پشتو درس بخوانند؟
بعد شما ببينيد در همين پس منظر تاريخي يك موجود به نام "محمد گل خان" مومند، كه در شمال افغانستان مقرر مي شود، حتي "الواح قبور" را كه به زبان فارسي بوده تراش ميكند، اين را شما چه نام ميگذاريد؟
منظور من از ذكر اين پس منظر تاريخي اين است كه يك جريان در افغانستان همان طور كه منصور صاحب فرمودند، ميخواهند كه هويت اقوام ديگر را زير تأثير هويت يك قوم در آورند. خوب دانشگاه، ايراني. چرا يك واژه دري به جاي آن وضع نشد؟ دانشكده هيچ. چرا يك واژه دري وضع نشد؟ و مضحك اين است كه كلمه دانشگاه، نعل بالنعل ترجمه شده است، اي كاش "يونيورسيتي" را ترجمه ميكردند كه من ميگفتم، آفرين بر شما كه يك واژه لاتين را ترجمه كرديد! "پوهنتون" ترجمه "يونيورسيتي" نيست، پوهنتون ترجمه نعل بالنعل"دانشگاه است"، پوهنزي همچنان. زيژنتون همچنان.
... كل اينها واژههايي است كه از زبان فارسي ترجمه شده به پشتو و دوباره به زبان فارسي تحميل شده است. اين قضيه، قضيه داد و گرفت طبيعي فرهنگي نيست. اين يك قضيه تحميلي سياسي است. يك موضوع كه جناب رفيع چندين بار از او ياد كرد و حتي در پارلمان كشور چندين بار مطرح شد، اين است كه براي خوشي ديگران. اين بار هم، يك برخورد سياسي است با يك پديده فرهنگي. او برادر! وقتي مولاناي بلخ حكايتي دارد به نام طوطي و بازرگان در مثنوي، من اين بازرگان لعنتي را چرا حق نداشته باشم كه به كار ببرم؟ يا وقتي سعدي ميگويد:
بازرگاني را شنيدم كه صد شتر بار داشت و چهل بنده خدمتگار
من اين بازرگان را چرا بكار نبرم، ميگويند مردم نميدانند، مردم تا ده سال پيش مردمسالار را ميفهميدند؟ مردم سالاري را ميفهميدند؟ جامعه مدني را ميفهميدند؟ هيچ نميفهميدند! اما ما بايد ياد بدهيم.
شما امروز "پلازمينه" را به جاي پايتخت به كار ميبريد، در زبان پشتو اين را از كجا كرديد؟ اين را مردم ميدانند؟ بياييد همين حالا در خيابان بيرون ميشويم، پشتونها را ايستاد ميكنيم و ميپرسيم كه "پلازمينه" چه است؟ اگر فهميدند من ديگر كلمة بازرگان را به كار نميبرم!
ما چرا همه چيز خود را در طبق اخلاص بگذاريم و به ايران تقديم كنيم كه اين از شما است؟ برادر اين جا ما شهيد بلخي داشتيم، اين جا ابن سينا داشتيم، اين جا ما ناصر خسرو داشتيم، همانگونه كه خود شما فرموديد، خواستگاه اين زبان اين جا بوده است. چرا بازهم ما اين زبان را با تمام ويژگيهايش در يك طبق اخلاص بگذاريم تقديم به همسايه خود بكنيم، همان همسايهاي كه جناب رفيع فكر ميكند، ما براي دلخوشي او ميگوييم "دانشگاه"! درست!
اين برخورد يك برخورد سياسي است. همانگونه كه در پارلمان يكي از نمايندگان مطرح كرد، ما هيچ وقت در صدد اين نيستيم كه زبان فارسي تحميل شود بر ديگر اقوام افغانستان، من به حيث يك فرهنگي كوچك اين سرزمين ميگويم من حق دارم كه با واژههاي زبان خود سخن بگويم. حال من براي شما لايتناهي واژه ميآورم كه امروز در زبان پشتو به كار ميرود و اين واژهها را شما نه در متون كلاسيك زبان پشتو پيدا كرده ميتوانيد و نه مردم بازار و كوچه آنها را ميفهمند؛ اما شما فراوان آنها را به كار مي بريد، ما نميگوييم كه نبريد، بسيار خوب كار ميكنيد، حتي شما بعضي نامها را غلط ترجمه كردهايد به پشتو. ما ميگوييم هيچ. بگذاريد باشد. مثلاً شما "هلال احمر" را سره مياشت ترجمه كردهايد. تا جايي كه اطلاعات من به زبان پشتو اجازه ميدهد، اين يك ترجمه نادرست است. "مياشت" در زبان پشتو واحد زماني است كه سي و يا سي و يك روز را در بر ميگيرد. شما گفته نميتوانيد كه "مياشت په آسمان "حليري" هيچ وقت گفته نميتوانيد، اين يك. و گيريم همين "مياشت به معناي "سپورمي" يا مهتاب هم باشد، هلال يك مرحله خاصي از مهتاب است، كه ما هميشه مهتاب را هلال گفته نميتوانيم، ما هلال را در زبان فارسي ماه نو ميگوييم.
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشتة خويش آمد هنگام درو
اما شما همين را نادرست به پشتو ترجمه كرديد، و مثل اين بسيار ترجمههاي ديگري است. "قره تيپه" را شما "تورغندي" ساختيد و فكر كرديد كه قره در زبان تركي يك معني دارد و آن سياه است. آن را تورغندي يا تپه سياه ساختيد. حال آنكه اين طور نيست. "قره" در زبان تركي هم سياه معني ميدهد و هم بزرگ. قره بيگ، بيگ سياه معني نميدهد، بيگ بزرگ معني ميدهد. از اين ترجمهها زياد شده و ما هيچ اعتراض نداريم. هرچه دل فرهنگيان پشتون ما ميخواهند، هر راهي را كه مصلحت ميبينند بر تكامل زبان پشتو، بر توسعه و غنامندي زبان پشتو، ما ميگوييم بسيار خوب، حقتان است، حق مسلمتان است. انجام دهيد؛ ولي در مقابل، اگر كثرتگرايي است، اگر دموكراسي است، به ما هم لطفاً اجازه بدهيد كه براي زبان خود كار كنيم و شما هر دقيقه از گلوي ما نگيريد كه هله وحدت ملي را خراب كرديد. برادر! وحدت ملي به اين مسايل خراب نميشود، وحدت ملي با فرمان سال 1315 خراب ميشود، وحدت ملي با تراشيدن الواح قبور خراب مي شود، وحدت ملي با اين خراب ميشود كه شما بگوييد اينها ترمينالوژي ملي است و اين ترمينالوژي كلاً پشتو باشد. در ساحه نظامي پشتو، در عرصه پوليس پشتو، در دادگاه و قضا پشتو، در طب پشتو، در علوم پشتو، در دانشگاه پشتو. همه اين ها پشتو. پس اين زبان اين مولانا، اين زبان بيروني، اين زبان ناصر خسرو، اين زبان عطار، اين زبان سنايي، اين زبان رودکي اينها چه كاره هستند در اين عرصه؟
مشاركت: شما آقاي رفيع در اين قسمت اگر گفتني داشته باشيد!
رفيع: بلي دارم، چطور ندارم!
اول از اينكه اينها ميگويند، شما غلط ترجمه ميكنيد، اينها نميفهمند، مياشت مثلي كه شما گفتيد قره دو معنا دارد، مياشت هم دو معنا دارد، يكي مدت زماني است كه سي يا 29 روز است و يكي هم مطلق هلال است "مياشت به ووگورو" اين در وقتي مي شود كه هلال بوجود بيايد، در متون قديم براي اين حالت مياشت كلمه "بورمي" است، "بورمي" در متون آمده يا "اوگمي" يعني "مهتاب" اين در متون آمده بعد از زبان ميان مردم و زبان مردم آمده، همان "اورمي"، با "په اورمي سده سپين اورمي" "مهتاب سفيد به توره اورمي" همان حالت محاق است كه مهتاب از بين ميرود، به اين اساس اين غلط نيست، درست است و ما آن را ترجمه نكرديم، يا مثلاً ديگر كلماتي كه شما گفتيد "لرغون پوهنه" كلمه پشتو است از "زبانشناسي" ترجمه نشده، از علم ترجمه شده.
زرياب: ببينيد اين را شما چطور لرغون پيژندنه ساختيد؟
رفيع: "لرغون پوهنه" يعني علم باستاني به هر صورت اين مسائل بود كه به اين ربط ندارد. ميماند فرمان 1315 يا مثلاً ده سال پشتو تحميل شدن از طرف حكومت، آن هم يك دسيسه بود كه نه تنها براي دري، ازبكي و ديگر زبانها ضرر رساند كه به پشتو هم ضرر رساند، بخاطر اينكه به اساس يك توطئه شده بود، من همان حكومتهايي را كه شما ميگوييد، آنها پشتون سالاري ميخواستند، همان حكومتها را من توطئهگر ميدانم. حكومتهاي مستبد بود. ميخواست به اساس تفرقه بالاي همه حكومت كند، بعد از آن، مسئله حل شد، در مناطق پشتو زبان پشتو درس خوانده ميشد، در مناطق دري زبان دري. اين موضوع حل شد؛ اما اينكه شما ميگوييد، زبان ما چه مي شود، اين است كه پشتونها تا به حال محروميت زباني دارند، تمام دفترها به فارسي است، به همان اساس كه به شكل تحميلي آمده، دوام دارد. اگر اين گونه كشمكشها و ريسمانكشيها بوجود بيايد كه من يك كلمه تو را قبول ندارم، باز مردمي پيدا خواهد شد كه متأسفانه اين شيرازه موجود را هم از بين خواهند برد، آنها درس را به زبان خود خواهند خواست، در تمام پوهنتونها. آنها مكتوب را به زبان خود خواهند خواست. در آن صورت ضرري ميرسد به زبان دري و وحدت ملي كه باز جبيره ناپذير است.
ما نبايد کار را به آن جا برسانيم، درست است شما بسازيد لغت دري را؛ اما مرد شويد از خود بسازيد از ايران نگيريد. شما نشستهايد فرهنگستان ايران را كه كتابهايش ميآيد، روزمره در طلوع پياده ميكنيد، اين جفا است به اين ملت. مردم آن لغات را نميدانند، درست است كه دري است، فارسي است؛ اما در آن محوطه ساخته شده و در همان جا همان شكل رسمي خود را دارد. مردم والله اگر بدانند، كسي رفته بود كه مرا به دانشگاه ببر او را به زايشگاه برده بود. به اين مسايل مشکلي حل نميشود. بياييد اساسي فكر كنيم، حق هر كسي را قبول كنيم، حق پشتون زيرپا شده است در مسايل فرهنگي. درست، شما آن حركتهايي را كه مثلاً شيرعلي خان يك پنج تا لغت ساخته ، امانالله خان يك اداره ساخته براي پشتو، يا نادرخان "پشتو تولنه" را ساخته، اين حق پشتونها بود كه برايش يك چيزي داده ميشد؛ اما شما او را پشتون سالاري، دري ستيزي يا دشمني با دري زبانها ميدانيد. بسيار تعبير غلط است، اين تعبير فاشيستي است. شما ميخواهيد همان تسلطي كه در طول تاريخ آمده بود و مردم قبول كرده بود همان تسلط را بايد داشته باشيد، و به حيث فرهنگ حاكم بايد در اين مملكت باشيد؛ اما اين را شما بدانيد كه كس قبول نميكند و در آينده مشكلات را زياد ميكند. اگر ما اين طور ريسمانكشيها را بوجود بياوريم اين وحدت از بين ميرود. متأسفانه يك سلسله مردم اين تعصبات را كشت كردند و اين تعصبات در اين سال بوجود آمد، نمو كرد و يك سلسله مردم كه نظريات خاص خود را دارند به آن دامن ميزنند و ميخواهند كه اين تشتت دوام پيدا كند و اين تشتت به نفع ما نيست.
اينها گفتند كه اين لغت از دري گرفته شده و نميدانم چطور شده، پشتو و دري دو زبان است كه با هم يك جا در يك كشور رشد كرده و زندگي نمودهاند. 50% مشتركات دارند، "روز" "ورح" شب "شپه" همين قسم حساب كنيد 50% مشتركات دارد. 20% هردو زبان از عربي گرفته شده، آن هم مشترك است. اين ميشود هفتاد درصد. سي فيصد فرق دارد، ما چرا اين فرق را زياد ميكنيم، بياييد نزديك شويم، زبانهاي خود را نزديك كنيم. اولاد آينده خود را به تعصب تربيه نكنيم، به برادري تربيه كنيم به نفع ما است. من پيشتر عرض كردم كه همسايهها به ما هيچ نفعي نميرسانند، ما ديديدم در مهاجرت چه مصيبتهايي بود كه نديدم همين حالا ميبينيم، ايران نفرهاي ما را ميكشد در سرحد ميزند و از بين ميبرد، ما در همين خانه خود ميتوانيم كه به حيث برادر زندگي كنيم، حقوق يك ديگر را بشناسيم و به هركس حق بدهيم.
ميماند مسأله زبان ملي يا اصطلاحات ملي، اين در كشور ما از روزي كه حكومت ساخته شده، اداره ساخته شده اين لغتها بوجود آمده است، مردم ما با اين لغتها آشنا است و بگذاريد باشد، در پهلوي آن پيش ميرويم و راههايي را ميسنجيم كه بجاي افتراق نزديكي بياورد.
مشارکت: جناب منصور! با توجه به صحبتهاي آقاي رفيع، سوال اصلي اين است....
منصور: معذرت ميخواهم قبل از اينكه شما سوالتان را مطرح کنيد، من ميخواهم به يکي دو نکته اشاره کنم. جناب استاد رفيع ميگويد، بحثهاي زباني باعث ميشود که، جمعي خواهان صنفهاي جداگانه و معلمين جداگانه گردند. من فكر ميكنم اين مشكل شما است. درس چرا اجباري باشد، من زماني به يک زبان تن ميدهم كه آن علم را در زبان خودم ندارم، من كورس انگليسي به خاطري ميخوانم كه آن چه در اين زبان است در فارسي نيست، اگر كسي باشد كه همين انگليسي و فرانسوي و چينايي را به زبان خودم درس بدهد بسيار خوب است.
قبلاً اشاره شد كه زبان فارسي، زبان اين كشور نيست، تأكيدات استاد اينگونه نشان ميدهد كه اين زبان مال ايران است.
رفيع: نفهميدم.
منصور: گفتم كه اين باور كه حال برويم، فارسي را بگوييم مال ايران است...
رفيع: كي گفته؟
منصور: اشارات جناب شما همين است كه بياييد براي دلخوشي آنها کاري نكنيد، معناي گپ همين است كه فارسي را زبان آنها ميدانيد، در حاليكه ما به آن عقيده نيستيم. همان سهم را كه ايرانيها دارند، همان سهم را مردم ما دارند. به قول جناب شما در پيدايش اين زبان سرزمين ما نقش داشته، در آن صورت من فكر ميكنم كه اگر اين توان وجود داشته باشد كه ما بتوانيم همين درس امروزي را به زبان پشتو هم در مكاتب و در دانشگاهها داشتهباشيم، كاري نيك و خجسته است و از اين كار استقبال ميكنيم. حقشان است، عين حق را به خودم هم ميدهم، اگر مباحث كمپيوتر به زبان خودم باشد من نياز ندارم كه بروم لغات انگليسي را بشنوم.
در آن صورت باور من اين است كه فكر ميكنم، آنگونه كه شما فرمان 1315را يك توطئه خوانديد، نتيجه آن فرمان اين شد که معارف افغانستان و قبل از همه فرزندان و نوجواناني كه در ساحات برادران پشتو زبان ما بودند، بسيار ضرر كردند. اين لكچرها را اگر به زبان پشتو بسازيم، شاگردان علاقه نخواهند گرفت، مثلي كه همين اكنون، در همين سال در ديپارتمنت پشتو كسي نميرود، از خود برادران ما نميروند. اين جاذبه را پيدا كنيم که محصلين علاقه بگيرند. در بخش ادبيات فارسي جاي پيدا نميشود و ميگويند كسي را نميگيريم، دليلش چيست؟ من فكر ميكنم استادان و فرهنگيان ما به جاي اينكه با صدور فرمانهاي سياسي بخواهند به يك زبان خدمت كنند، بهتر است كه آثار ادبي و علمي به آن زبان بيافزايند. بياييد «گلستان» به وجود بياوريد، بياييد شاهنامه بسازيد، در آن صورت همه مردم ميروند، بياييد مانند آثار ناصر خسرو، اثر توليد کنيد، تا مردم حاضر شوند فيس هم بدهند، و علم را به زبان پشتو بخوانند و بروند كورس پشتو بخوانند.
راه خدمت كردن فكر كنم اين است، اين راههايي كه برخي از دوستان فكر ميكنند از طريق فرمان و زور پيش بروند و نامش را «ترمينالوژي ملي» بگذارند، فکر ميکنم نتيجه ندارد.
صداي حق طلبانه مردم را با موعظه نميتوانيم خاموش کنيم. نميتوانيم دهان مردم را بگيريم. تازه اگر بگيريم، مشکل بيشتر ميشود. مردم عقده ميکنند و اين عقدهها مثل آتش زير خاكستر ميماند و اين آتش در هر فرصتي شعلهور ميشود. شما ببينيد جنگهاي سي سال اخير را. وقتي كه مردم فرصت يافتند و سلاح به دست آوردند، گفتند که ما ديگر نميخواهيم اين وضعيت ادامه پيدا کند، چرا سر ما ظلم كرد؟ قبلاً قدرت و تفنگ داشتي و من بي سلاح بودم، هم سر من حكومت كردي هم زبانت را آوردي هم تاريخ ساختي برايم، حال من هم تفنگ دارم و حق خودم را ميخواهم. عمدهترين دليل جنگهاي سي سال اخير اين بود.
آرامشي که با ظلم و بيعدالتي به وجود ميآيد آرامش نيست؛ گرچند ظاهراً كساني فكر كند كه امنيت و آرامش آمد؛ اما اين آرامي نيست، هر لحظه مردم ميخواهند كودتا كنند، ميخواهند بغاوت كنند، ميخواهند كه اعتراض كنند، من اعتقادم اين است كه دسيسه كشورهاي دور و نزديك در درون ملت افغانستان از اين جهت مؤثر بوده است كه ما از درون متحد نبوديم. زمينه دستدرازيها، اجيرشدنها، و گرفتن كمك بيروني مساعد بوده است.
كشورهاي ديگر چرا اجير نميشوند؟ چرا يك فرانسوي را هرچه پول بدهي در پاريس نميرود تا انفجار بدهد؟ چرا نميكند؟ براي اينكه آن سرزمين را از خود ميداند، خواستههايش در همانجا است...
مشاركت: ببخشيد جناب منصور صاحب! صحبت شما را قطع ميکنم، فکر ميکنم تقريباً بحث ما، از عنواني كه داده بوديم يك مقدار بيرون رفت، بياييد از منظر زبانشناسي و با ديدگاه علمي بهطور مشخص بحث کنيم که آيا زبان فارسي واقعاً از ايران امروز است؟ يا اينكه زبان مشترك يك گروه انسانياي است كه هم در ايران زندگي ميکنند، هم در افغانستان، و هم در تاجکستان. تا جايي که من اطلاع دارم، از لحاظ تاريخي اين زبان برخواسته از افغانستان است! ما در قرن 4 و 5 در ايران هيچ شاعري نداريم كه به اين زبان شعر گفته باشد، در قرن شش است كه شاعران ايراني ظهور ميکنند. در حالي که شاعران افغانستان از قرن 3 به بعد با اين زبان شعر سرودهاند.
اين زبان از مرو و از بلخ و در مجموع از شرق ايران آن روز برخواسته و رفته به ايران امروز. اين «دانشگاه» و «دانشكده» اينها چيزهايي نيستند كه فرهنگستان ايراني ساخته باشد، اينها تركيبات تازه اي نيستند. از بدو پيدايش اين زبان بوده است؛ مانند قتلگاه، ميكده، بتكده و... چرا ما زايشگاه را ميفهميم، دانشگاه را نميفهميم؟ علت در کجاست؟ «گاه» پسوند مكان است، در آن هم است و در اين است. لشكرگاه همچينين، ما چرا نميفهميم؟ چرا وقتي كه مولوي «دانش» ميگويد مي فهميم، وقتي که رودكي «دانش» ميگويد، ميفهميم ولي وقتي که خود ما، دانشگاه گفتيم، دانشگاه را نميفهميم؟ چرا ما اينقدر از خود بيگانه شدهايم؟
منصور: بحث اصلي اين است كه فارسي و دري دو زبان است، يا يک زبان؟ در اين قسمت فکر ميکنم يك توافق وجود داشت كه يك زبان است نه دو زبان. همانگونه که حافظ ميگويد:
ز شعر دلكش حافظ كسي شود آگاه
كه لطف طبع و سخـــن دري داند
زرياب: جاي ديگر ميگويد:
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشكن
مشاركت: وقتي ما توافق داريم كه دو زبان نيست دري و فارسي دو نام است براي يك زبان، پس مشكل چيست تا ما قبول نكينم كه با واژگان اين زبان صحبت شود در داخل افغانستان؟ در حاليكه قانون اساسي افغانستان ميگويد دولت مؤظف است كه زمينه انكشاف همه زبانها را بوجود آورد، انكشاف زبانها به معني وضع واژگان جديد بر يك زبان است. ولي ما به جاي اينكه براي زبان خود واژگان جديد وضع كنيم، واژگاني را كه در اين زبان يك هزار سال عمر دارد ميخواهيم مورد استفاده قرار ندهيم. بناءً من ميخواهم يک سوال را اين گونه طرح كنم كه اين وضعيت به نفع كي است اگر فكر ميشود كه به نفع افغانستان است بايد دليل علمي و متقن ارائه شود كه چگونه؟ و اگر به نفع زبان پشتو است نيز بايد دليل قانع کننده داشته باشيم.
بنا بر اين جناب رفيع شما بهعنوان يک فرهنگي پژوهشگر و صاحب نظر افغانستان و يک فرهنگي پشتو زبان، فکر نميکنيد که اين سياست به جاي اينكه به نفع افغانستان يا به نفع زبان پشتو باشد. به ضرر افغانستان و به ضرر زبان پشتو است؟ چرا به جاي جلوگيري از استفاده واژهگان فارسي، به قدرت زبان پشتو فکر نميشود؟ همانگونه كه جناب منصور صاحب اشاره كردند، زبان با ذخيره علمي جاذبه پيدا ميكند، بهطور مثال من كه پشتو زبان هستم؛ وقتي ميخواهم در باره علم تحقيق كنم در مواردي چون دموكراسي، مدرنيته و فلسفه بفهمم، به منابع ضرورت دارم و اگر بهترين منبع را به زبان پشتو دريافتم ضرورت نيست كه كسي به من بگويد كه تو برو پشتو ياد بگير، من خودم نياز احساس ميكنم كه بايد ياد بگيرم. اگر اين منابع را به زبان نيافتم، مجبور به زبان ديگر مراجعه ميکنم، به زبان انگليسي؛ اگر ميفهميدم و اين خود نياز خلق ميکند. بسياري از صاحبنظران زبانشناس، اين سياست را که از چندي به اين سو به ميان آمده و هنوزهم سرش پا فشاري ميشود به ضرر زبان پشتو ميدانند، نه به ضرر زبان دري؛ زيرا اين موج فارسيگويي و فارسينويسي، جلوگيري نميشود. رسانه مرز ناشناسي مانند تلويزيون، راديو و انترنت نيز در پشت قضيه است، هيچ قدرتي نميتواند آنها را متوقف نمايد. تصور بر اين است که با اين سياست، تنها عکسالعمل خلق ميشود و آن اينكه فارسي زبانها عليه زبان پشتو حساس ميشوند، بنا بر اين سياست موجود به جاي اينكه نتيجة مطلوب بدهد نتيجة معكوس ميدهد، آيا شما اين نظريات را ميپذيريد؟
رفيع: پيشتر عرض كردم كه فارسي و دري، زبان واحد هستند، ليكن دري در اين جا از خود مشخصاتي هم دارد. ما لغات خود را داريم. چنانچه من لغات عاميانه را برايتان مثال آوردم كه حتي در ايران كس نميداند، ما اول آن را بايد حفظ كنيم يكي. دوم اينكه پشتو ضرر ميبيند، پشتو فعلاً از آن حالت بر آمده كه زير تسلط نگهداشته شود، تا به حال تلاش بر اين بوده كه پشتو تحت تسلط باشد، همان تسلط كه اول به شكل طبيعي آمده بود؛ اما بعداً تحميلي و ناروا شد. آن را حكومتهاي مستبد به خاطر تسلط خود ميخواستند. آن تسلط حال پابرجا نميماند؛ ليكن، براي اينكه ما با هم نزديك باشيم، دور نباشيم؛ اول بايد به آن چيزها اتكا داشته باشيم كه بين ما مشترك است. من پيشتر گفتم ما مشتركات بسيار زياد داريم بين پشتو و دري كه آن مشتركات در ايران نيست.
مسأله دوم اين است كه در باره زبان رسمي ايران كه براي رسميت خود، براي تسلط خود بالاي اقوام ديگر ايران ميسازند، اتكاي ما به شكل كلي مثل كه زرياب صاحب نشسته و از همانجا اقتباس ميكند، به نظر من غلط است. ايران يك واژه و يا اصطلاح ميسازد براي تشخص خود، براي اداره خود، براي كار خود، ولي ما آماده داريم، چيزي كه داريم، هست و چيزي كه ضرورت داريم بايد بسازيم. خود ما بسازيم، مرد شويم نه اينكه از آنها بگيريم.
مشاركت: بحث اصلي همين است و ما ميخواهيم اين نكته شكافته شود که نميشود و به نتيجه نميرسيم. نكته اين است كه ما وقتي واژهاي را استفاده ميكنيم كه مربوط يك زبان است، آيا ما زبان را ميتوانيم بر اساس جغرافياي سياسي تقسيم كنيم و بگوييم كه از لحاظ سياسي كشور ايران يك واحد سياسي است، افغانستان يك واحد سياسي ديگر، بنا بر اين هيچ يک نميتواند از واژگان يکي ديگر استفاده کنند؟ اگر اين گونه تقسيمات امکان دارد چرا در ديگر نقاط جهان نميشود، در غرب چرا ما بر اساس واحدهاي سياسي و جغرافياي سياسي زبانها را تقسيم نميتوانيم، در عرب چرا نميتوانيم؟ چرا ما به جاي اينكه بگوييم زبان ايران، زبان افغانستان، زبان فارسي يا زبان دري نميگوييم؟ مشكل اين است و چرا حل نميشود؟
رفيع: اين حل ميشود به خاطر اينكه هر واژه يك معناي لغوي دارد و يك معناي اصطلاحي. وقتي كه بر يك موضوع خاص استعمال شد، اين براي همان موضوع خاص است و معناي خاص خود را پيدا ميكند و ترمينالوژي اختصاصي بوجود ميآيد. وقتيكه ايران بر ادارات خود لغات خاص وضع ميكند و نامگذاري ميكند، آن واژهها مفهوم عام خود را از دست ميدهد و اختصاص مييابد به همان اداره آنها. بخاطر اين است كه اگر ما اين لغات را ميآوريم و به عوضش لغاتي را كه داريم آن را حذف مي کنيم، براي خود، مشكل پيدا ميكنيم، اداره ما دچار تشتت ميشود، ما در اداره خود اين قدرت را نداريم كه بيست نام را در يك وزارت بگذاريم؛ اما لغات عام آن هيچ گپ ندارد، لغات عامي كه در زبان است مشترك است، ما هم كشيده نميتوانيم آنها هم كشيده نميتوانند، او بجاي خود است، فقط وقتي كه لغت اختصاصي ميشود، مشخص ميشود براي زبان رسمي ايران و اهداف خاص آنها، در آن صورت اگر آن را ميگيريم از لحاظ سياسي خود را در قلمرو آنها احساس ميكنيم.
مشارکت: جنار زرياب! نظر شما در قسمت واژه و اصطلاح چيست؟ با توجه به اينكه واژگان زباني ما مشترك است، هيچ واژه بديل نداريم، چون زبان ما مشترك است؛ اما جغرافياي سياسي ما جدا است، در اين صورت وقتي ما از واژگان يا اصطلاحات زبان فارسي استفاده ميكنيم، در واقع ما از اصطلاحات ايراني استفاده كرده ايم؟ اينها خاص ايرانيها است يا جنبه عام دارد؟
زرياب: قضيه فكر ميكنم قضيه از جائي سرچشمه ميگيرد كه در سال 1343 نام زبان فارسي در افغانستان دري شد، خوب شما طوري كه ميفهميد در گذشته همين زبان كه ما امروز به آن گپ ميزنيم به سه گونه ياد شده است، زبان دري، زبان فارسي دري، و زبان فارسي. شما از فردوسي نقل قول كرديد، فردوسي هم واژه فارسي را به كار برده براي اين زبان و هم واژه دري را. وقتي ميگويد:
ادامه دارد
صفحه بدون عكس براي چاپ
ارسال اين صفحه براي دوستان
|
|
|