ايمل شما:
نام شما:
براي:
موضوع:
متن: خوزه ارتگا اي گاست، فيلسوف شهير و نامدار اسپانيايي، در بخش از كتاب «انسان و بحران» مي نويسد: «ما نميدانيم كه چه بر ما مي گذرد و اين دقيقاً همان چيزي است كه بر ما مي گذرد، يعني ندانستن آن چه بر ما مي گذرد.» ارتگااي گاست، اين جمله را در ارتباط به سرنوشت و وضعيت انسان مدرن به كار مي برد و معتقد است كه انسان مدرن، فردي است كه خارج از قلمرو مأنوس و وطن خود قرار گرفته و در سرزمين نا آشنا و گمنامي بنام «مدرنيته» تبعيد و پرتاب شده كه او را سرگردان كرده است. اين سرگرداني با خود دلهره و اضطراب به همراه دارد، زيرا انسان مدرن در زميني ناشناس به سر مي برد. وضعيتي كه ارتگااي گاست از طريق آن انسان مدرن را تعريف مي كند، دقيقاًَ در مورد جامعه ما نيز صدق مي كند، به گونه ي كه شهروندان سرزمين من، همه و همه مبتلا به غده سرطاني اي يأس و نوميدي اند، و اين دقيقاًَ همان بيماري است كه آن ها را سخت مي آزارد، اما نميدانند. ولي وقتي كسي از بيرون به آن ها بنگرد و جريان مباحثه و گفتگوي آن ها را تعقيب كند، به اين واقعيت دست مي يابد. مثلاً: ما، در افغانستان همواره در هر محفل و مجلسي، باب سخن را با طرف مقابل با اين پرسش ها باز مي كنيم: افغانستان چه زماني آباد خواهد شد؟ ما تا به كي بار دوش جامعه جهاني بوده و از راه كمك هاي سخاوتمندانه آن ها امرار معاش كنيم؟ نا امني و بد امني كه سال ها است بر مردم ما بيداد مي كند، چه وقتي جايش را به صلح و صفا خواهد داد، و آيا اساساً ثبات و امنيت در اين كشور آمدني است و يا خير و...؟ اما در اخير، پس از يك سلسله مباحثه ي كه اغلباً توأم با منفي بافي مي باشد، رشته ي سخن را با اين جمله «افغانستان، هرگز آرام نخواهد شد» گسسته و «خدا حافظ» مي گوييم و اين يعني نااميدوار بودن نسبت به آينده كشور. بنده در اين نبشته، تلاش خواهم كرد تا در نخست عوامل پديد آورنده اين يأس را به معرفي گرفته و از تجلي يأس و اميد در زندگي سخن بگويم و در اخير از نقش رسانه ها در يأس زدايي صحبت نموده و يك سلسله راهكارهاي را براي اعاده ي دوباره اميد در ميان مردم پيشنهاد نمايم: عوامل پديد آورنده يأس عواملي كه باعث شده اند مردم ما نسبت به آينده شان مأيوس بوده و كدام اميدي نداشته باشند، البته بسيار متعدد بوده اند اما مهم ترين آن ها دو چيز مي باشد. 1- استبداد: استبداد و خودكامگي يكي از بيماري هاي مزمن سياسي مي باشد كه قرن ها است بر مردم ما بيداد مي كند، به گونه ي كه هيچ گاهي ما يك حكومت دموكراتيك به معناي واقعي كلمه را تجربه نكرده و در حافظه تاريخي مان نداريم. شما اگر به فهرست شاهان كشور از زمان احمدشاه ابدالي به اين سو، بنگريد در ميان آن ها جلادان و خون آشاماني چون امير عبدالرحمن خان و نادرشاه را خواهد ديديد اما يك دموكرات را هرگزنه! اين استبداد، افزون بر آنكه ديگر چه پيامد هاي داشته است يكي از پيامدهاي آن پديد آمدن يأس اجتماعي براي آنكه مردم ما از يك سو دست شان را از دخالت در تصميمگيري هاي حكومت، كوتاه مي ديدند، و از سوي ديگر، سلاطين شان را نيز مردان صالح و خدمتگاري نمي يافتند، و باعث مي شد كه به يأس پناه ببرند. 2- جنگ هاي درازمدت: يكي از عوامل ديگري كه در شكل گيري و نهادينه شدن يأس اجتماعي نقش ايفا كرد، جنگ هاي خانمان سوزي است كه تا هنوز ادامه داشته هر روزه جان ده هاتن فرزندان اين سرزمين را مي گيرد و ده ها خانواده را به خاك و خون مي كشاند و به سوگ مي نشاند. 3- نقش جنبش هاي روشنفكري كشور در شكل يري يأس اجتماعي: ادبيات سياسي جنبش هاي روشنفكري، بويژه روشنفكران ايديولوژي انديش، متأثر از انارشيسم پنهان بوده و در نهايت ضد اقتدار اند. اين ها به تبع از جان لاك و روسو و ماركس، چنين فكر مي كنند كه انسان ها نيك سرشت مي باشند اما آنچه از ايشان دژخيم و مستبد و جلاد مي سازد، محيط، جامعه و حكومت است. از همين جا است كه دانشمندان را باور بر اين است كه اگر در يك جامعه اي، فرشته هم حكومت كند، روشنفكران به انتقادات شان ادامه ميدهند. براي آنكه آنها در تحليل نهايي ضد اقتدار اند و تيوري هاي انارشيسم در ناخودآگاهي شان نهادينه شده است. بنا بر اين يكي از عوامل اين يأس، همين انتقادات و نظريه پردازيهاي روشنفكران مابوده و به خصوص، هنگامي كه انتقاد مي كنند اما راه بيرون رفت را نشان نمي دهند. تجلي يأس و اميد در زندگي هاينريش هاينه، شاعر مشهور و پرآوازه ي آلماني، باري، در جايي گفته بود: «انديشه ها مي كوشد مبدل به كردار گردد، و كلمه مي خواهد جسم شود، و اكنون بيا و ببين كه آدمي... كافي است فقط فكر خود را بيان كند تا جهان خود بخود شكل بگيرد... (زيرا) جهان، جلوه بيروني كلمه است و بس. به هوش با شيداي مردان گردن فراز عمل كه هيچ نيستيد مگر ابزار هاي ناخود آگاه در دست مردان انديشه كه برنامه هاي عمل شما را پيشاپيش در سكون و خاموشي محقر خويش رقم زده اند. ماكسي ميلين روبسپير چيزي به جز دست ژان روسو نبود، همان دست خون آلودي كه تني را كه روح آن آفريده روسو بود از زهدان زمان بيرون كشيد... نقد عقل محض كانت... شمشيري بود كه سر «دئيسم» را از تن جدا كرد.» هاينريش هاينه، اين مطلب را در سال 1834، يعني در هنگامي كه در پاريس مي زيست، نوشته بود. او اين جمله ها را بدان منظور نبشته بود تا به فرانسويان قدرت انديشه را گوش زدكند. در آن زمان در آلمان، انديشه هاي شيوع يافته بود كه –برخلاف تصور انگليسي- فرانسوي از آزادي – آزاد را كشور گشايي، و ملت آزاد را ملت مقتدر و كشور گشا معنا مي كردند. هاينه، براي آنكه نشان دهد اين تصور به چه نتايج مهلكي منجر مي گردد، جملات فوق را نبشته و چنين ادامه داده بود: «انديشه مقدم بركردار است، همانگونه كه برق پيش از رعد مي آيد. رعد آلماني نيز آلماني است، شتاب ندارد و آهسته پيش مي آيد؛ اما سر انجام خواهد آمد، و هنگامي كه بانك رعد آساي آن برسد كه هيچ غرشي در تاريخ جهان بدان پايه نبده است، آن گاه خواهيد دانست كه صاعقه بر هدف فرود آمده است. از آن غرش، عقاب ها مرده از آسمان فرو خواهند افتاد و در دور دست ترين بيابان هاي افريقا شير ها به كنام ها خواهند خزيد. نمايشي در آلمان به صحنه خواهد آمد كه در قياس با آن، انقلاب كبير فرانسه بهشتي خرم و آرام به نظر خواهد رسيد.» اين پيشگويي به حكم تقدير به وقوع پيوست، درست آن چيزي را كه هاينه توصيف كرده بود، عين همان چيز بود. به هر صورت، من نيز اين سخنان هاينه را بدان منظور نقل كردم تا قدرت انديشه را بيان داشته و نشان دهم كه پندارهاي ما چگونه مجسم مي گردند! آري، انسان –اين گل سرسبد آفرينش- چيزي نيست به جز انديشه: اي برادر توهمان انديشه اي ما بقي خود استخوان و ريشه اي (مولانا) انديشه انسان، جهان و شخصيت انسان را مي سازد. آدمي، اگر احساس كند كه يلي از يلان خراسان بوده و هيچ مشكل و مانعي را به رسميت نشناسد، يل خواهد شد و چرخ گردون را به حسب مراد خود خواهد گرداند؛ و اگر فكر كرد كه شيشه ي بيش نبوده و تاب سنگ مشكلات را ندارد، بشكستن را پيشه كرده و بار دوش ديگران خواهد شد: گر گلست انديشه توگلشني وربود خاري توهيمه گلخني (مولانا) و يا: سنگ چون بر خود گمان شيشه كرد شيشه شد و بشكستن را پيشه كرد ناتوان خود را اگر رهر و شمرد نقد جان خويشتن بار هزن سپرد (اقبال لاهوري) انديشه انسان، جهان انسان را نيز مي سازد و جهان انسان نيز از اين قاعده، مستثنا نبوده، بلكه جهان ما نيز –به تعبير هاينه- جلوه ي بيروني انديشه ها و تجسم پندارهاي ما بوده و ساخته و پرداخته ي طرز تفكر مان مي باشد. به گونه نمونه، افراد يك جامعه، كافي است بيان كند كه در باره سرشت بشر چگونه مي انديشند، تا (جهان به كنار) كه حتي ساختار نظام سياسي شان، متناسب با آن شكل بگيرد. افراد جامعه ي اگر در باره سرشت بشر، مانند هابز فكر كنند ساختار نظام سياسي شان، لوياتان خواهد بود؛ و اگر مانند لاك فكر كنند، طبعاً يك نظام نهادينه شده ي دموكراتيك خواهند داشت. در مورد يأس و اميد هم چنين است. براي آنكه يأس و اميد هم، براي بار نخست در انديشه رخ ميدهد: يعني يأس و اميد در مرحله اول، يك طرز تفكر و يك انديشه است كه بعداً رفته رفته تمام كنش ها و واكنش هاي يك اجتماع را شكل داده و متناسب با خود مي سازد. به گونه ي كه اگر ملتي، يا فردي نسبت به يك آينده ي بهتر و فرداهاي مطمئن تر اميدوار باشند و به جريان تاريخ، با يك نوع خوش بيني بنگرند، محصول آن، جامعه مترقي و مرفه خواهد بود. نمونه ي اين گونه جامعه، امريكا است. امريكا –چانچه ريچاردررتي نيز مي گويد- كشور اميدها است و با اميدها رشد كرده است. پدران بنيانگذار امريكا، بويژه جفرسون كه از جمله شخصيت هاي مهم روشنفكري بود، كار شان را با يك نوع خوش بيني آغاز كردند، همان بود كه از يك قاره ي مهجور، قلب تپنده ي دنيا ساختند. و يا برويد مقاله ي معروف كارل پوپر را كه در كتاب «اسطوره چارچوب» زير نام «معرفت شناسي و صنعتي شدن» به نشر رسيده است، بخوانيد، تا دريابيد كه همه تمدن غرب – از صنعت گرفته تا به علوم تجربي و ليبراليسم- همه و همه محصول خوشبيني است كه فرانسيس بيكن، پيامبر جامعه صنعتي، ابلاغ مي كرد و صورت كامل آنرا در آرمان شهر خود بسط داده بود. و اگر ملتي، مايوس بود، ناكام باقي مانده و منحط خواهد شد. نقش رسانه ها در يأس زدايي رسانه ها به عنوان ركن چهارم دموكراسي و به عنوان يكي از بازيگران مهم در نظام هاي مردم سالار و دموكراتيك مي توانند نقش بسيار عمده ي در اعاده اميد و يأس زدايي ايفا كنند. اصحاب رسانه ها بايد در نشرات اين موضوع را مدنظر داشته و به منظور اعاده دوباره اميد، كارهاي زير را انجام دهند: 1- آشنا ساختن مردم با تاريخ گذشته و افتخارات تاريخي شان. اين كار مي توان از طرق مختلف -از نشر مقاله گرفته تا به تهيه فلم ها و برنامه هاي مستند ديداري و شنيداري- انجام داد. 2- معرفي كشورهاي صنعتي و مترقي، با پيش زمينه ي اينكه انسان ها در هوش و استعدادهاي شان مساوي بوده و تفاوت شمال و جنوب، نه از تفاوت هوش، بلكه ناشي از كار و پيكار شمال، و بي تفاوتي تنبلي جنوب مي باشد. 3- تأكيد روي توانايي خرد بشري، در ساختن و ايجاد جوامع آرماني و آينده بهتر. 4- مبارزه و تبليغ جدي عليه ارزش هاي رياضت گر او دنيا گريز. 5- تهيه و نشر برنامه هاي آموزشي جالب و به دردبخور جامعه. 6- كاستن از گزارش هاي و اخباري كه باعث تشويش اذهان مردم گرديده و زمينه را براي هرج و مرج مساعد مي سازند. 7- رسانه ها بايد موضوع يأس اجتماعي را جدي گرفته و عوامل پديد آورنده آنرا به تحقيق نشسته و پس از تثبيت، عليه آن ها مبارزه نمايند. 8- رسانه ها بايستي در تهيه برنامه ها بويژه برنامه هاي سياسي شان نهايت احتياط و توجه را به كار گرفته و نگذارند كه منفي بافي هاي بيهوده در آن راه يابد. اما متأسفانه، وضعيت كار رسانه ي در افغانستان به گونه ي است كه نه تنها هيچ يك از موارد فوق را مراعات نمي كنند، افزون بر آن هر كدام شام به دليل وابستگي مالي و سياسي كه به يكي از كشورهاي بيروني دارند، آجنداي مشخص و ماموريت ويژه ي داشته و به نياز مندي هاي جامعهي مان اصلاً توجه ندارند. http://www.payamemojahed.com/index.php/site/more/2568/