سفر کن با من ای دریای چشمت در دلم جاری
سفر از دره های قصه های تلخ تکراری
هوای تازه میخواهد پرستوی خیال من
پر پاک سفر کردن هوای صبح بیداری
دلم از تنگی این روز های تیره میگیرد
تو میگفتی برایم می روی خورشید می آری
تو هم رفتی و پاییدی میان لحظه های شب
به شب خو کردی و خورشید را افسانه پنداری
بیا از خانه ابری برون آریم باران را
بیا کز لانه امید خورشیدی برون آری
سفر کن از تن پوسیدگی ها تا روان من
تو ابری در بیابان صدایم خوب می باری
سفر کن پهنهی آبیی دنیا دیده در راه است
وجلد روشن شب زیر پایت شعر بیداری
نگاه روشن کودک، دوام خنده های تو
رگ باز سحرگاهان و خون باور و یاری
سفر کن با من ای پاییزیی همواره آواره
توو شب زنده داری ها ، نه با شب ها سر یاری
بر آ از لحظه های تلخ انده های سرگردان
تو در خاک تسلا های پوشالی چه میکاری؟
***
سبز است
سبز است صدای تو در باغ غزل هایم
درسبزی این بیشه می خوانم و می پایم
در متن غزل هایم می تابی و می مانی
چون واژه پنهانی در لرزش آوایم
سور است سرای من از بخشش دستانت
گرم است دعای من از مهر تمنایم
خورشید در این خانه مهمان گلوی من
چون خواهر همزادم هم ریشه وهم تایم
ای رب فلق اینک این بار نشاط و شکر
بر سینه تو بنهادی تا من به تو بنمایم
شاید که لک صدرک خود قصه عشقی بود
در عشق فرو رفتم کز عشق فرا آیم
این سینه سریری شد عشق آمد و شاهی کرد
زان است که می پویم زان است که می پایم