شعار دموكراسي، عمل قومي پرده اول
تاریخ : 2008/03/22
مربوط بخش : (شماره مسلسل 572)


بعد از سقوط حكومت طالبان وبوجود آمدن حكومت جديد همزمان با نو شدن حكومت، شعارها ي نوي نيز مطرح شدكه سابقه ي چنداني در فرهنگ سياسي مردم افغانستان نداشت، آن شعارها چنان دلپذير وگرما بخش بود كه مردم تصور مي كردند كه از يك سردي نفس گير زمستاني رهيده وبه گرماي حيات بخش بهاري رسيده اند، اميد به آينده وآرزوي زندگي بهتر چنان رويايي مي مانست كه گويي حكومت جديد تعبیر ان بود ، سخن گفتن از اين شعارها وراههاي عملي شدن آن فقط در محافل وانجمن هاي باسوادان و تحصيل كردگان مطرح نبود كه همه اقشار به فراخور ذهنيت وآگاهي خويش از آن سخن به ميان مي كشيدند، به اصطلاح نقل مجلس شده بود؛ در مجلسي كه سخن ازاين شعارها مي رفت فرهيخته ي نكته سنجي نيز حضور داشت، يكبار لب به سخن گشود، گفت سرنوشت دموكراسي نيز به سر نوشت شعارهاي گذشته مبتلا خواهد گشت، ! وقتي اين سخن از زبان شخص نسبتا تحصيل كرده اي صادر شد،يكبار مجلس سكوت كرد زبانها ها از گفتن فرو ماند، بعد از چند لحظه سكوت، بر خي آن سخنانرا حمل بر بدبيني گوينده كردند. نشستن آنجارا بر نتابيدند، برخي نيزسر جنباندند بدون آن كه به محتواي سخن مذبور بيانديشند آنرا تاييد كردنداما دراين ميان كساني ديگري هم بودند كه سخن بي دليل را نپذيرفتند، از مدعي خواهان دليل شدند وگفتند "قل هاتو برهانكم ان كنتم صادقين " كه براي ادعاي خود دليل داشته باشيد. اونيز در پاسخ گفت كه من سخن بي دليل بر زبان نمي اورم.
برخي هاي تان دهه پنجاه هجري خورشيدي را بياد داريد اما آنان كه نمي دانند بايد از بزرگتر ها بپرسند اما آنچه من به ياد دارم آنست كه در سالهاي آخير دهه پنجاه گروهي كه بر چوكي قدرت تكيه زد ه بودند نيز دم از عدالت اجتماعي وسوسياليزم مي گفتند دراين شعار هاي خويش چنان اصرار وابرام داشتند كه تصور مي رفت كه اين گروه اندكي از راهبران وپيشوايان خود نيز پيشي گرفته اند، پيامبر آنان يعني ماركس پيش بيني كرده بود كه هر دوره ي تاريخي كم از كم مدت دوصد سال طول خواهد كشيد تا رژيمي آبستن ا نقلاب شود و تغير پذيرد؛اما آنچه در افغانستان مي گذشت خبر از مراحل تاريخي نبود، شايد حق با دموكراتيك خلق بود!
آنچه ماركس پيشبيني كرده بود متعلق به يك جامعه ي متوسط وبا رهبران متوسط بود اما در افغانستان مثل آنكه نابغه ي رهبري آن جريان را به عهده داشت كه يك شبه راه صدساله را مي خو.استند طي كنند! نا بغه ي شرق نيز كسي نبود جز رهبر كم سواد وبي تدبير آن حزب !نور محمد تركي.
نا بغه ي شرق؟! توسط شاگرد وفادار خود با روش جالبي به قتل رسيد كه شنيدن آن نيز حكايت شنيدني وعبرت آموز است -البته سر نوشت وسرگذشت حاكمان براي همه عبرت است اما براي حاكمان عبرت آموزي آن بيشتر است. بزرگان اخلا ق هميشه اندرز داده اند وراهاي دوري جستن از قدرت خواهي هاي لجام گسيخته آموخته اند واز گشتن به گرد قدرت بر حذر داشته اند، زيراسخن بزرگي است كه گفته است قدرت فساد آوراست قدرت بيشتر فساد بيشتر مي آورد؛ براي هر قدرتي اين آفت وجود دارد وليكن براي قدرت هايي كه را ه هاي مهار قدرت بر رويشان بسته است اين خطر صدچندان است، درافغانستان حاكمان هميشه قدرت بي قانون وتعريف ناشده ي داشته اند وليكن حزب دموكراتيك خلق حق ويژه‏ي براي خويش قايل بود، لذا در كشتن ودريدن مرزي بيگانه وخودي نمي شناخت همه را به يك سطح وسويه درو مي كردهمان كه خداوند گار بلخ گفت :
آدمي را پنجه وناخن مباد
كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
پنجه و.ناخن براي همه كس خطر ناك است اما براي حاكمان صد برابر بيشتر ! بربادي جهان نيز از همين پنجه داران بودة است ؛ حاكمان افغانستان نيز از همان پنجه داراني بود كه متاسفانه وقتي به قدرت رسيدند به دريدن يكديگر پرداختد اولين قرباني نيز رهبر كبير انقلاب ملي دموراتيك(؟!) هفت ثور بود.
به هر حال شاگرد نا خلف بر جاي استاد نابغه تكيه زد، تبليغات دامنه دار شروع شد.سخن ازديكتاتوري پرولتاريا بميان آورد ساعت هاي متوالي در راديو وتلويزيون صحبت از رژيمي گفته مي شد كه توسط زحمت كشان اداره خواهد شد(؟!) چنا ن حجم اين تبليغات فراگير وگسترده بود؛ براي كسانيكه افغانستان را نديده بودند وزندگي رقت انگيز مردم را از نزديك شاهد نبودند تصور مي ردند كه لا بد افغانستان داراي صدها كار گاه وكارخانه است وهزاران كار گر نيزدرآن كار خانه ها مشغول كار هستند كه سخن از ديكتاتوري پرولتاريا به ميان كشيده مي شود. اما از آن همه شعار ها سر انجام چه نصيب اين كشور شد ميراث داران نابغه ي بزرگ شرق كشور فقير وفلك زده را سر انجام چهار دست و پايي به" برادر بزرگتر" تقديم كردند كه رنج بيرون كردن آن به دوش مردم مظلوم افغانستان افتاد.نان، لباس وخانه چنان رويايي دست نيافتني باقي ماند. سرانجام ايدولوژي كه رسالت رهاتيدن خلق هاي زحمت كش دنيارا بدوش مي كشيد؟! سر از يخن تنگ قومي در آورد. آخرين بازمانده ي آن نا نجيبان، نجيب بود كه در گل قوميت فرورفت وبد فرجامي او در س ديگريست كه براي مردم وسردمداران كشور باقي مانده است.
نجيب كشته شد. آخرين جنرال ك.جي بي حزب دموكراتيك به ديار نيستي رفت وسوسياليزم با آن همه كروفر به موز ه ي تاريخ سپرده شد نام سوسياليسم با عملكرد حزب دموكراتيك خلق چنان ملوث، منفور،ملعون قرار گرفته است كه شنيدن آن نيز مشمئز كننده است كه كسي از يادآوري آن دوران تنفر وانزجار دارند.سقوط دولت دموكراتيك با سقوط كمونيسم بين الملل همگام قرار گرفت حتا امروز مردم روسيه از هم آوايي با كمونيسم ابامي ورزنددر انتخاباتي كه در اين اواخر در روسيه برگزار گرديد رهبر حزبكمونيست روسيه كمترين آراي انتخاب كنندگانرا به خود اختصاص داد
پرده ي دوم
بعد از شعار هاي سوسياليستي نوبت شعار اسلام رسيد.وقتي مجا هدان از كوه ها فرود آمدند مردم شهر ها تصور مي كردن كه ملايك رحمت الهي از آسمان سرازير شده است؛ همه مردم آغوش گشودند واز اين فرشته گان رحمت استقبال كردند؛ برخي با كشتن حيوانات از اين ها استقبال كردند وبرخي نيز با پخش نقل ونبات مقدم مجاهدان را گرامي داشتند.
اين استقبال دوجهت داشت اول ازاين جهت بود كه عوامل رژيم الحادي كمونيست فروريخته بود.جهت دوم ازاين بود كه بعد از حكومت هاي اسلامي صدر اسلام حكومتي بنام اسلام در كشور پياده مي شد. انتظار مردم آن بود. كه رهبران فرهيخته وپرورش يافته در دامن اسلام بيش از پيش تلاش ورزند تا ارزش هاي دين. وجهاد مردم در زندگي روزانه ي مردم به عنوان نهاد نيرومند وتاثير گذار در آيد. انتظار نيز آن بود كه در ويرانه ي كمونيسم بنشيندوبا به راه انداختن گفتمانها ي وحدت بخش، نفاق ها وشقا قها ي كه از دوران سلطه ي كمونيست ها بر جاي مانده بود جبران كند.
گناه كمونيسم آن بود كه اقبال همراهي مردم را نداشت.از وقتي پا دراين كشو ر گذاشت تا وقتي ستاره ي بخت آن افول كرد مردم با تنفر وانزجار بدان مي نگريستند. چون نشاني از نياكان اين سرزمين نداشت به عنوان مولود حرام زاده به آن نگريسته مي شد –هماگونه نيز بود به گفته فردوسي كه گفت چو طفلي نداردنشان از پدر----تو بيگانه خوانش نخوانش پسر، همان گونه بود كه در دل مردم هر گز جايي براي خود نگشود ومردم از در موانست ومسالمت درنيامدند . اما اسلام با خون، پوست وگوشت مردم عجين گشته بود، توقعي ديگر ازآن مي رفت وانتظار ديگر ازرهبران ومناديان ديني برده مي شد.وليكن ديديم وشنيديم كه پيروان اين دين مقدس بر سر يكديگر چه آوردند، چه جفاها كه بر يكديگر روا نداشتند، چه جنايت ها كه بنام اسلام دراين كشور نرفت چه خون هايي بنام اسلام ريخته نشد، بر سر يكديگر ميخ كوبيند، گلو هاي يكديگر را دريدند، به ناموس يكديگر هتك كردند، همه در اين جنايت دخيل بودند چه آنا نكه اين عمل را انجام دادند چه آنا ن كه مي توانستند ازريختن خون انساني جلوگيري كنند ونكردند، آن حوادث تلخ ودردناك چشم مارا به واقعيت ديگر باز كرد وپرده از ناتواني هاي تاريخي ما برداشت كه ما بررغم شعار هاي خوش آهنگ هنوز ايمان ديني در دل مان رخنه نكرده است، آنچه مي گفتيم در دل ايمان نداشتيم، همه از تحمل ورزيدن ناتوانيم، اسلامي كه نداي وحدت وبرادري را مطرح كرده است از قبايل وحشي جزيرت العرب انسان هاي متمدن سخت و وليكن اسلام با آن عظمت نتوانست حس خود خواهي مارا مهار كند ودل هارا نسبت به يكديگر رئوف ومهربان سازد همان اسلام با آن سابقه ي درخشان در افغانستان مايه‏ي شرم ساري وسر افگندگي قرار گرفت راهبران جهاد حتا يك لحظه نيز به خود شك نكردند كه كاري كه مي كنند درست يا خير؟
ما يكبار با ريسمان كمونيسم به چاه افتاديم اما اين بار با نام اسلام ودين !.
آري، با ريسمان دين، دين براي همه مايه ي خوشبختي وسعادت نيست، دين براي همه كس نعمت و آسايش نيست. بشنويدو بنگريد در كلام زيباي مولانا
زان كه از قرآن بسي گمره شدند
زين رسن قومي درون چه شدند
مررسن را نيست جرمي اي عنود
چون تورا سوداي سر بالا نبود
يضل به كثيرا ويهدي به كثيرا
ما همان قوم بوديم كه مانند كمونيستها كه كمونيسم را با ايده ي منحط قومي تفسير كردند ما نيز دين را با ذهنيت قبيلوي تفسير كرديم.
وقتي مي گوييم ذهنيت منحط بر دو آموزه نظر داريم هم از اين جهت كه چسپيدن به قوميت بر خلاف اموزه هاي صريح ديني است قرآن مي گويد، شعبه شعبه شدن وقبيله قبيله شدن آدميان براي تعارف است تا يكديگر را نيك در ك كنند، بشناسند نه آنكه تنازع وتخاصم بورزند ويكديگررا بي رحمانه قتل عام كنند، نيكو ترين مردمان همانا پرهيز گار ترين مردمان است.
ولي ما به جاي تعارف تنازع كرديم تا توانستيم كشتيم ودريديم وپوست از سر يكديگر كنديم !!
ما يعني همه ي ما. كسي نمي تواند خودرا تبريه كند زيرا لكه هاي خون هنوز هم از دامن ما نرفته است.
ما تا در مقام شعار هستيم همه يكي هستيم، داراي فرهنگ عنعنات ورسم ورواج هاي مشترك مي باشيم اما همين كه اندكي خلوت كرديم، بردروغ هايي كه بسته بوديم به خود مي خنديم، بر مفاخر گذشته ي خويش تعصب مي ورزيم وبا آن افتخار مي كنيم.
حق همان است مردمي كه گذشته ي نداشته باشند وفاقد ذهن تاريخي با شد به گياهي شباهت دارند كه ريشه ي در خاك ندارد با اندك بادي از جاي مي جهند وباد با خود مي برد. مادر مسند افتخار به همه ي بزرگان خويش مباهات مي كنيم وآنهارا پشتوانه هاي فاخر فرهنگي خود به حساب مي آوريم وقتي هم ميشماريم، مولانا جلال الدين بلخي (خداوند گار بلخ)ابوريحان بيروني، شكور بلخي، حكيم سنايي غزنوي را از خود مي شماريم !
اما چقدر مي شناسيم، چه ميزان هزينه كرده ايم تا آنان را بشناسيم آنان كه بوده اند ميراث آنها براي ما چه بوده است؟
اگر از حق نگذريم جوان امروز افغانستان از هنر پيشه هاي هندي بيشتر مي دانند تا مفاخر بزرگ علمي وانديشگي خود؛ اگر ما از شعر ونثر زبان خود اطلاع داشتيم واژه گان كهن در ي را مي دانستيم امروز اسير اوهام نمي شديم جامه ي ناداني خود بر آفتاب نمي افگنديم، بزرگاني كه از آنها نام برديم علاوه برآنكه گنجينه هاي ارزشمند علمي وادبي بوده اند، معلمان اخلاق زمان خود نيز بوده اند، همان كه ما در فقر تاريخي از آن به سر مي بريم؛ ما از آن بزرگان فقط مي دانيم كه بزرگ بوده اند اما اينكه بزرگي آنها در چه بوده است يا هيج نمي دانيم يا آنكه يافته هاي ما چنان اندك است كه نه فراخور حال ماست ونه شايسته‏ي آنان كه به آن افتخار كنيم.
اگر از ميان همه فقط به مولانا كه امروز نام و آوازه‏ي او از مرزهاي زمين وزمان گذشته وهر تشنه ي ا ز زلال انديشه هاي اوقطره ي بر مي‏گيرند عطش خويش فرو مي نشانند _توجه مي‏كرديم واز مكتب اخلاقي و مي آموختيم.
شايد امروز اين همه كج خلق وكج قلق نسبت به يكديگر نبوديم، آنچه او آموخته بود از خود او نبود كه از آموزه هاي قرآن وحديث پيامبر بزرگ اسلام بود، مفسر انديشه هاي او مي گويند، اووقتي به نا م محمد مي رسيد چنان بود كه رعشه‏اي در جان او افتاده باشد، مولانا پيامبران الهي را به آب مانند مي كند وما كاش جرعه اي از غدير انديشه هاي او بر مي داشتيم
آب بهر ان بباريد از سماك
تا پليدان را كند از خبث پاك
هين بياييد اي پليدان سوي من
كه گرفت از خوي يزدان خوي من
در پذيرم جمله ي زشتيت را
چون ملك پاكي دهم عفريت را
دلق چركين بر كنم› نجت زسر
خلعت پاكم دهد بار ديگر
كار او آنست وكار من هم اين
عالم آراي است رب العا لمين
خود غرض زين آب جان اوليا ست
كه غسول تيرگي هاي شماست
چون شود تيره زغسل اهل فرش
باز گردد سوي پاكي بخش عرش
باز آيد زان طرف دامن كشان
از طهارات محيط آرد نشان
اين اشعار بر آمده از روح پر شور به عشق خدا وپيا مبران اوست ما اندكي از آن روح هاي آسماني را اگر مي شناختيم و آنرا چراغ راه خويش مي ساختيم وضعيت ما بهتر از اين كه است بود، ما گرسنگان خوابيده بر سر گنجيم، گنجي كه از آن بي خبر يم، در سايه وروشن ذهن مان مي گذرد كه ذخيره هاي عظيمي ا زفرهنگ ومعنويت داريم وليكن نميدانيم كه چيست وچگونه با يد از آن سود جست.
بدتر از همه آن بوده است كه همه را به يگانگان نسبت داده ايم، به بيگانه نسبنت دادن به معناي نفي خود ماست بي اراده بودن مارا به نمايش مي گذارد؛ يعني ما هيچگاه داراي اراده واختيار نيوده ايم؟
زمان گذشت بسياري از حوادث را خاك زمان پوشانيد وامروز يادي از آن نمي شود اما در سايه روشن آن زمان ها به خود مي انديشيم عرق شرم بر پيشاني ما مي نشيند اگر رنجها ومرارت هايي كه مردم افغانستان تحمل كردند وخاطره هاي تلخ وشيريني از آن دوران باقي مانده نبوداز جهاد وارزش هاي جهادر براي ما چه باقي مانده است؟
فرهيخته ي مدعي وقتي به اين جا رسيد با حسرت آهي از دل بيرون كشيد گفت يكي از آخوند هاي شيعي در مزار شريف با زني مواجه شده كه چندان قيدي نسبت به پوشش ديني نداشته ظاهرا بي قيد بوده اما اين آخوندبه رسم امر به معروف ونهي از منكر به آن خانم تذكر مي دهد آن خانم با پرخاش تمام چادر از سر بر مي گيرد وآنرا به صورت آخوند مي كوبد ومي گويد بيزارم از اسلامي كه شما مطرح كرده ايد وچند سخن ركيك وزشتي ديگر نيز نثار جناب آخوند مي كند
اين ها وده ها موردديگر چنين اتفاق افتاد ه است كه مردم دل گير.پريشان خاطر كرده است واين همه نتيجه ي عمل مسلمانان است كه چنين پي آمد هايي داشته است.!
در اصل واساس كمونيزم نيز اين همه درنده خويي ووحشي گري كه بر افغانستان رفت وجود نداشته است، يك ايدولوژي ساخته وپرداخته ي يك انسان بوده كه براي بهبوي زندگي انسان ها پي ريزي شده، همين ايدولوژي ابتدا توسط استالين به گند ماليده شد وبعداز آن تو سط كمونيست هاي افغانستان؛اسلا م كه دين انسان وبراي بهروزي انسان آمده است اما به شرطي كه خود انسان ها بخواهند به گفته حضرت مولانا سوداي سر بالا داشته باشند كه در افغانستان با تاسف وتحسر كه اين سوداي بالا وجود نداشت.
به هر حال ديديم كه كه اين هردو گفتمان متباين به سرنوشت واحد مواجه گشتند مصيبتي كه از پيروزي حزب دموكراتيك خلق بر مردم كشور رفت عين همان مصيبتي بود از پيروزي مسلملنان نصيب مردم شد.زخم نفاق ها وشقاق ها ي به جامانده از دوران حاكميت سياه حزب دموكراتيك خلق؛ نه تنها التيام نيافت كه عميقتر نيز گرديد.
پرده ي سوم
اين فرهيخته‏ي دردمند كه اندكي از فلسفه‏ي غرب نيز مي دانست واز مباني و.مصادر دموكراسي مي فهميد گفت :
دموكراسي نيز به سر نوشت آن دوي ديگر مواجه خواهد شد. آخر دموكراسي فقط يك شعار نيست كه هر كه آن شعاررا بر زبان راند به دموكراسي رسيده باشد، دموكراسي يك فرهنگ، يك منش، يك روش ويك هنجار است؛ داراي مقومات وپايه يي است كه تا آنان تحقق نيابند دست يابي به آن دشوارخواهد بود، براي رسيدن به دموكراسي بايد از چيز هايي گدشت و به چيز هاي با يد رسيد وبراي رسيدن آن نيز تلا شهاي مضاعفي لازم است اين راهي كه دولت افغانستان در پيش گرفته است متاسفانه را ه به تر كستان مي برد.او اضافه كرد كه براي تحقق دموكراسي اولين شرط وجود جامعه ي دموكرات است، اگر دموكراسي كه در غرب استقرار يافته از دل همان جامعه بيرون نمي آمد تا هنوز باقي نمي ماند.تضمين بقاي دموكراسي وجود جامعه ي دموكرات است.
جامعه ي كه دموكراسي در دل آن مي رويد جامعه ي است كه فقر، بيكاري، و...امراض اجتماعي از بين رفته يا به حد اقل كاهش يافته باشد، ، با حداقل نا هنجاري هاي اجتماعي مي توان زمينه هاي باروري دموكراسي را مساعد ساخت وقتي فقر اقتصادي از جامعه ئ رخت بر بست پي آمد هاي بسيار مثبت ديگري نيز خواهد داشت، تحمل وشكيبايي در برابر يكديگر ريشه در برخورداري هادارد، جامعه ي فقير هميشه در حال نزاع وجنگ است؛ همان جمله ي معروفي كه هابز انگليسي مي گفت كه انسان گرگ انسان است، دقيقا در جامعه ي قير همه گرگ يكديگرند در صدد دريدن بر مي آيند،از يكديگر مي دزدند مال يكديگررا، يك ديگر را فريب مي دهند، اين رزيلت ها در هر جامعه ي وجو دارد وليكن روح غالب آن جامعه نيست اما در جامعه ي ما اي ن روح، روح غالب مردم است فقط با يك سير كوتاه مي توان به واقعيت پي برد.
او اضافه كرد اگر مي خواهيد به سخنم برسيد كافيست يكبار در ميان مردم بگرديد براي آزمايش متاعي را قيمت كنيد به سخنم خواهي رسيد، وخواهيد دانست كه جامعه ي ما نه تنها آبستن دموكراسي نيست كه در مرتبه ي پايين ااخلاقي قرار دارد، جامعه فقط با قانون اداره نمي شود، قانونلازم است اما با يدپشتوانه ي قانون اخلاق باشد كه جامعه ي افغانستان در نازلترين سطح قرار دارد.
دموكراسي نيز اخلاق ويژ ي خودرا مي طلبدكه ما هنوز در خم يك كوچه نيز نيستيم د رجامعه ييكه لميت اخلاق آن به صفر تقرب كند شما هر بهايي به آن دهيد صفر مي شود دراين جامعه چگونه مي توان به تحقق دموكراسي اميد واربود
دومين ويژكي جامعه ي دموكراتيك آگاهي اجتماعي است، اين آگاهي از خود، از نقش خود و‍جايگاه خود، وحكومت آغاز مي يابد به كار كرد حكومت و سياست مداران وارباب قدرت مي انجامد امروز ديده مي شود كه شهر وندان آمريكا يي يا فرانسوي و غيره كشور هاي دموكرات نسبت به سياست هاي نظام خويش موضع دارند؛ رااهپيماي ها و تظاهرات خواسته هاي خود را بيان مي كنند اعتراض مردم امريكا نسبت به سياست هاي بوش در زندان گوانتانامو واعتراض فرانسوي ها نسبت به سياست هاي دولت فرانسه در قبال مهاجران همه بيانگر آگاهي ودر ك بالاي آنها از مسايل جاري كشور شان است و ا ين آگاهي روح همبستگي ملي را در ميان مردم آن تقويت كرده است، البته وقتي از همبستگي سخن در ميان است همبستگي عاطفي نيست بلكه پيوند هاي گوناگون آنان را به هم گره زده است از جمله منافع اقتصادي.اما آگاهي در افغانستان به چه حد است اگر از ميان اقوام افغانستان پشتو نها به مضايقي گرفتار آيند تاجيك ها، هزاره ها ازبك ها وساير اقوا م با آنها احساس همدردي مي كنند ؟بر عكس آن نيز در ست است نمونه هاي فراوان مي توان نشان داد كه نه تنها اين احساس همبستگي وجود ندارد كه هنوز براي رسيدن به آن خم يك كوچه نيز پيموده نشده است هنوز كتله هاي قومي به صورت طبيعي زندگي مي كنند هر يك تابوهاي خودرا دارند وشكستن آن تابوهارا از حريم شرعي نيز محتر م تر مي شمارند، افغان ها به د ينداري شهره انذد اما اگر امر داير شود ميان دين وقوميت كدام يكي برتري خواهد داشت نسبت به كدام يكي حساسيت بيشتر موجود خواهد بود؟ مسلم كهاولويت از آن قوم خواهد بود ودين ومذهب دررديف فروتر قرار خواهد گرفت؛ او گفت جامعه ي طبيعي نيز در برابر جامعه ي مدني قرار دارد آن جامعه ي است كه از رشد و وجامعه ي مد ني"به آن جامعه ايگفته مي شود كه از رشد اجتماعي، سياسي، واقتصادي لازم برخوردار باشد منافع اقتصادي آنان رادر يك فرايدند زماني پيوند داده باشد، ضررو نفعي يكي بر ديگري تاثير متقابل گذاشته باشددر آنجامعه قوم، نژاد وطايفه از اهميت درجه اول بر خوردار نيست پيوند ها قابل تعريف ومنطقي است واين جامعه ها آبستن رژيم دمكراتيك است.
چيزي ديگري كه براي من جابل بود آن بود كه كه اوگفتيك جامعه ي در بند وفاقد توان واراده ي سياسي نمي تواند ادعاي دموكراسي داشته باشد آمريكا ييها به بهانه ي مبارزه با تروريزم در افغانستان حضور دارند و مي كوشند به همه ي امور كشور دخالت كنند در اين شعار دموكراسي دادن جز فريب خود نخواهد بود، شايد برخي ها بدين پندار باشند كه حضور امريكا در افغاتستامن به دموكراتيزه كردن كشور كمك خواهد كرد، وليكن همين دموكراسي امريكايي وقتي از محدوده ي امريكاخارج مي شود به يك گرگ درنده بدل مي شود كه داستان آنرا از زبان هابز مطرح كرديم نمو نه هاي اين گرگ صفتي ودرنده گي رامي توان در برخرد با مردم ستم كشيده ي فلستين ديد كه چگونه آن مردم مورد آزار واذيت رژيم اسراييل قرارا ميگرد وليكن همان دد منشي.خون و آشامي از سوي دموكرات ترين كشور دنيا مورد حمايت وپشتيباني واقع مي شود
با ري؛ حداقل تحقق دموكراسي آنست كه گردانندگان رژيم سياسي دموكرات باشند ودموكراسي از بالا در جامعه وبه تدريج تحقق يابد وليكن با تا ئسف اين گزينه هم در افغانستان بسيار كم رنگ است، موضع گيري هاي وزير فرهنگ در ارتباط باواژگان زبان فارسي ونسبت دادن آن به بيگانه ها يك امر ساده و پيش پا افتاده نبوداين موضع گيري ها مشت نمونه ي خروار بودكه دراين شش سال گذشته هر از گاهي تكرارشده است، هنوزمصاحبه ي اشرف غني احمد زي با بي بي سي بعداز لويه جرگه ي قانون اساسي از ياد ها نرفته است كه ستم قومي را به اكثريت دموكراتيك تعبير كرده بودورسميت دادن زبان ها را ارفاق براي اقوام ديگر خوانده بو! اين مواردي است كه از ذهوزبان تحصيل كرده ها وغرب ديده ها صادر مي شود ومعلوم مي دارد كه ذهيت برتري جويي قبيلوي هنوز زنده وفعال است، اين ها مواردي است كه نمي شود از آن به سادگي گذست و آنرا در روند كنوني كشور بي اثر دانست پس معلوم مي گرد د آنچه دموكراسي نا ميده مي شود سقف بي بنيادي است بر ستون قوميت بنا يافته است اما از آنجاكه كه گفتمان قوميت سپري شده است واين تلا شهاي مذ بوحانه ي بيش نيست كه صورت ميگيرد سقف هاي استوار شده برآن بنا نيزفرو خواهد ريخت علا وه برآن اين گونه مواضع منفي بر خي نقاب هارا نيز در يدوديده شد از پشت نقاب دموكراسي چهره يزشت وناميمون تبار گرايي آشكار گشت ؛ هنوز كوشش مي شود تا يك حلقوم ويك صدا وجود داشته باشد، واين گونه طرز تفكر نشان از آن دارد كه منش هاي ما منش هاي قبيلوي است ونيز كوشش مي شود تا فرهنگ قبيله سالاري زنده وپايدار باقي بماند در آخر اي ن جوان فرهيخته اين گونه نتيجه گيري كرد كه دراين موقعيت مي توان دو گونه موضع گرفت اول آنكه همه بي تفاوت مانند گذشته در گوشه ي آرام گيرند كار قيصر را به قيصر واگذارند وخدارا به خدا دوم آنكه وضعيت كنوني را با همهكاستي ها يش تگذارند كه به عقب بر گردد؛بايد از شرايط يه وجود آمده بيشترين سود جست وكوشيد با بسط آگاهي هارو به پيش گذاشت.


منبع این مقاله :
http://www.payamemojahed.com

آدرس این مطلب :
http://www.payamemojahed.com/index.php/site/more/535/